نویسنده : سید مهدی
تاریخ : پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391

بنام....

تقریبا چهار سال پیش بود که دربه‌در سراغ پولدارهای فرهنگی! و یا مسئولین خاص برخی ارگان‌ها می‌رفتیم و مثلا می‌خواستیم قانعشان کنیم تا یک «پاتوق» راه‌اندازی کنیم. پاتوقی که به شکل دیگر و سنتی‌ترش را البته رو به راه کرده بودیم. در ساختمانی قدیمی‌که حیاط داشت. جایی که فروشگاه کتاب داشتیم. خیلی از مخاطبین و فعالین فرهنگی خودشان دور هم جمع می‌شدند .چایی می‌خوردند . حرف می‌زدند . بحث می‌کردند. حتی شب‌های زمستان مخصوصاً به خوردن آش و لبو و شلغم هم منتهی می‌شد. این فضا ، پذیرایی‌اش و حتی رفت‌و آمدها بر اساس نیاز و کارکردی بومی‌ بصورت آگاهانه و غیرآگاهانه زمانی شکل گرفت که خبری از اصطلاح «کافه کتاب» نبود. جایی در مجموعه‌ی بچه‌های کتاب شیراز. می‌خواستیم این مدل را بصورت حرفه ای و شیک تر ارائه کنیم.

چند وقت پیش خبر راه اندازی «کافه کراسه» در خبرگزاری‌ها پخش شد. برای ما که مشتری‌های دائم پاتوق‌های مختلفی بودیم و البته عشق کتاب، آن هم از نوع دیوانه‌هایی که دوست دارند همه را هم پیاله خودشان بکنند، هم زود خبردار  شدیم و هم ذوق‌زده و البته مشتری راه دورش. البته همین هایی که گفته شد هم باعث شد کم بیش نقدهایی به فکر و کمی ‌هم به زبانمان جاری شود که در ادامه خواهد آمد.

 کافه چیست؟

وقتی می‌گوئیم «کافه کتاب» باید توجه داشته باشیم کلمه‌ی اول «کافه» است و کتاب دارد به آن اضافه می‌شود. چیزی که بعضی از رفقایی که این روزها جو کافه کراسه آنها را گرفته مخصوصا در دیگر کلانشهرها یادشان رفته که اول باید همین کافه را خوب درک کنند و بعد بروند برای ارائه مدل کتابش .

کاری به ریشه‌یابی لغوی فارسی یا انگلیسی این واژه ندارم ، اما چیزی که مهم است و نمی‌توان آن را از «مفهوم» این لغت جدا کرد، کارکردی است که این کلمه با همه‌ی خصوصیات فیزیکی و انفکاک‌ناپذیر آن متولی آن است.

شاید بتوان کارکرد کافه را در دو جزء "ایجاد تعاملات" و "برخوردهایِ نزدیکِ انسانیِ دوستانه یِ انتخاب شده" و همچنین "ایجاد فضایی برای آرامش فردی" یا بقول صاحبان اصلی ِ غربیِ آن  «reast»  خلاصه کرد.

جایی که یک نفر بتواند زمانی را در آن تنهایی بنشیند و با خودش کلنجار برود ،لبی تر کند و یا بنویسد و ... و البته جایی که دو یا چند نفر دور هم بنشینند و گپی بزنند .

این روزها دوستان مذهبی ما که جو کافه کراسه آن‌ها را گرفته است معمولا این کافه هایی را که قرار است برچسب کتاب هم به آن ها بخورد را یا با سالن‌های مطالعه اشتباه گرفته‌اند و یا با اتاق جلسات بسیج‌های دانشجویی دانشگاه‌هایشان. حتی گاهی آن را با قهوه‌خانه‌های قدیمی ‌پاتوق‌های شبانه بچه هیئتی‌ها هم .

کافه کراسه، کافه کتاب نیست . چون اولاً چیزی که از ترکیب «کافه کتاب» در ذهن ها متبادر شده است اشتباه است و ثانیاً آنچه که از کراسه در مذاج هایمان خوش آمده است ، اصلاً ربطی به کتاب ندارد.

کافه:

کافه جایی است برای گفتگو. پاتوقی است برای گفتگو، برای ملاقات‌ها، برای اینکه آقای استاد و آقای دانشجو، آقایان فعال فکری و فرهنگی، آقایانی که حرف برای گفتن دارند و آقایانی که می‌خواهند حرف هایی را بشنوند بنشینند دور هم و بگویند و بشنوند. (به جای کلمه «آقایان» می‌توانید کلمه «خانم ها» و (با کمی‌ترس) اشتراک هر دو کلمه را هم بگذارید)

اینجا با تکیه بر محور گفتگو، می‌خواهم بیشتر تأکید کنم که این جمع باید بر اساس علاقمندی‌ها و انگیزه‌های فردی تک‌تک مخاطبان کافه باشد و برنامه‌هایی که متولیان و مجریان کافه‌ها ترتیب می‌دهند برای نمک‌گیر کردن این آدم‌هاست و لاغیر.

اما یک نکته و سوال مهم؛ صاحبان اصلی کافه‌ها که همان غربی‌ها هستند ، بر اساس نیازهای جامعه خودشان برای گفت‌وشنودهایشان و البته مسائل دیگری این مدل را برای خودشان راه‌اندازی کرده‌اند، حال آیا در جامعه امروزی ما، در ایران و بین بچه مذهبی‌ها آیا این مدل‌ها ضروری است؟ بله قطعا کارکرد دارد. اصلا ذائقه‌سازی و تغییر منش‌ها و ارزش‌ها برای این است که مدل‌های مختلف کارکردهای خودشان را دارند. لیکن باید دید آیا به این تغییر ذائقه‌ها باید دامن زد یا خیر.

این سوال راهبردی را همین‌جا رها می‌کنم که خود سر دراز دارد. لیکن با فرض صحیح بودن این امر-که البته به نظر من در روزگار امروز برای ما هم تا حدودی بصورت کنترل شده و با معیارهایی که گفته شد لازم است- باید برویم سراغ این مدل وارداتی و این گرته‌برداری و ببینیم برای بومی‌سازی آن با منش خودمان چه باید بکنیم تا گرفتار ماهیت مدل نشده و با ظاهر سازی‌های کاریکاتوری خودمان را گول نزنیم، هرچند در اینجور مواقع باید برای آرامش روح سید مرتضای آوینی نذرها کرد.

کافه مکانی است برای گفتگو و تعامل و به زعم من شاید یکی از بهترین مکان‌هایی می‌تواند باشد برای آموزش و تمرین مقدمات کرسی‌های آزاد اندیشی. جایی که بتوان چند نفر را دورهم نشاند و دوستانه ولی جدی در مورد موضوعی مشخص به گفتگو نشاندشان. جایی که بتوان آدم‌هایی را که یک سرو گردن بالاتر از بقیه هستند را نفس به نفس بقیه گذاشت و مسیر های رفته را نمایان کرد. حتی جایی که بتوان حوزه‌های مختلف فعالیتی را مثل فعالین دانشجویی، دانش آموزی، هیئتی‌ها و مسجدی‌ها و مسئولین و... را هم، گرد هم آورد و این انفکاک فرهنگی را کم کرد.

کمی ‌جلوتر هم که برویم حالا به خاطر همین ارتباط‌گیری انگیزشی فردی مخاطبان با کافه ها – بهتر است برای این واژه هم جایگزین بهتری بیاوریمشاید همین لفظ پاتوق بد نباشد- بتوانیم بعضی چیزها را هم راحت‌تر بقبولانیم، مثل همین نوشیدنی‌ها و خوردنی‌های «تغذیه سالم» که فعلا در کنار بقیه نوشته‌های منوها کمی‌ توی ذوق می‌زنند.

بگذریم! خلاصه قسمت اول این است که اولاً شناخت از مفهوم کافه و بعدتر کارکردهای آن و همچنین استفاده از این مدل وارداتی برای جبهه خودی و البته رسیدن به ساختار و یا لااقل شمایل بومی ‌خودمان از جمله موارد مهم این موضوع است.

و اما کافه کتاب؛

همانطور که قبلا اشاره شد کافه کتاب سالن قرائت خانه کتاب نیست. شاید تعبیر «باشگاه مباحثه کتاب- book discussion club» برای این امر، تعبیری بهتر باشد. یعنی جایی برای گفتگو پیرامون موضوع محوری کتاب. حالا از کتابخوانی گروهی گرفته تا جلسات نقد و حتی نوشتن و ... را می‌تواند شامل بشود.  یعنی جایی برای فرهنگ‌سازی کتاب‌خوانی ، کتاب خوب‌خوانی و خوب کتاب‌خوانی.

اگر این تفسیر از باشگاه کتاب هم مدنظر قرار بگیرد باید توجه داشت که محور و اصالت کار با بحث کتاب و کتاب‌خوانی است و قالب کافه برای تقویت این امر می‌باشد. فهم این نکته به نظر من یکی از اساسی‌ترین مواردی است که در برنامه ریزی‌های فرهنگی در هر حوزه‌ای موثر است. یعنی یادمان می‌رود که قالب طراحی شده برای چه کاری بوده است.

در مدل کافه‌ای ، چه از منظر پاتوق گفتگو و چه از منظر کارکرد خاص مانند کافه کتاب هرگاه ببینیم قالب دارد جای اصل موضوع فعالیت را می‌گیرد یا به اصطلاح به اصل کار تنه می‌زند باید توقف نمود و به بازخوانی کار پرداخت. گاهی نوآوری‌ها - که البته تعبیر من از بیشتر آن ها گرته‌برداری‌های کاریکاتوری است– باعث می‌شود تمام انرژی، هزینه‌های مادی و زمانی و نیروی انسانی صرف قالب شود و هدف اصلی و غنای کار به حاشیه برود- در مورد بحث ارتباط محتوا با قالب‌های برنامه‌ای مفصلا خواهم نوشت-.

اما باید توجه داشت که جایی مثل شهر کتاب مرکزی تهران ، کتاب فروشی ای است که در آن کافه قرار دارد و کراسه، کافه ای است که سعی شده در آن کتاب فروشی هم باشد. به تعبیر یکی از دوستان، کافه ای است با پشت زمینه کتاب .

در شهر کتاب با شناخت صحیح متولیان آن از بحث جامعه کتابخوانی، مکانی برای حضور فردی و یا برنامه‌ای طراحی شده است و در کراسه – اگر اینطور باشد – مکانی برای گفتگو و تعاملات انسانی. لذا اگر این را دلیل راه‌اندازی کراسه بدانیم بودن این بک گراند کتاب به عنوان یک بازوی کمکی که کمی‌ از هزینه‌ها و سرمایه‌های ما را درگیر کند با توجه به کارکرد آن قابل قبول و البته ستایش است و نباید به آن به عنوان یک کافه تخصصی کتاب نگریست. لذا این که دوستان فعال عرضه و فروش کتاب ما خودشان را درگیر این مدل هزینه‌بر اقتصادی و زمانی تا زمانی توجیه فرهنگی دارد که کمک‌کننده اصل فعالیت‌شان باشد نه این‌که جاذبه ظاهری این کار بخواهد همین تلاش آنها و سرمایه‌ی اندک را درگیر خود کند و کم کم فشار ناشی از حجم کار شبکه توزیع و فروش کتاب و این به‌به و چه‌چه‌های ظاهری دوستان و مسئولین از این ظاهر پر زرق‌وبرق آن‌ها را به حاشیه بکشاند. که راه‌اندازی یک کافه بسیار آسان، اما مدیریت و هدایت آن و نگه داشتنش در جبهه خودی و البته غنای آن، کاری به شدت دشوار و پنهان است.

در همین یک ماه گذشته در همین شهر شیراز حداقل دو پیشنهاد دولتی و دو جلسه مشورتی خصوصی برای راه اندازی یک کافه مدل کافه کراسه! داشته‌ام. دوستانی که حتی خبر تأسیس کراسه را با تأخیر معناداری شنیده‌اند و فقط ظاهر «پاتوق پلاک هشت» ما را در شیراز دیده اند و حالا حاضرند با هزینه گزاف جایی را هرچه سریعتر! راه اندازی کنند تا اولینش باشند. بدون این‌که به ماهیت و اصل نیاز و کارکرد این مدل و البته برنامه‌ریزی برای حداقل سه سال آینده آن فکر کنند.

در بحث کافه البته اقتصاد کار و مسیر ایجاد ارتباط و ذائقه سازی، خط قرمزها، نمادسازی و خیلی از موضوعات قابل بحث دیگری هم وجود دارد. اما همه‌ی این موارد روی همین پایه‌های بنیادین شناخت از ماهیت و کارکرد کافه به عنوان یک قالب خواهد نشست.

 

 

 

نویسنده : سید مهدی
تاریخ : پنجشنبه یازدهم اسفند 1390
اول:

دارم  آخرین رمان مصطفی مستور یعنی «سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار» را می خوانم. خاصیت نوشته های مستور این است که از عمق سیاهی راهی به نور نشانت می دهد. با نوشته هایش درد میکشی و متنفر می شوی اما آخرش راهی را هم میبینی که می توانی اگر بخواهی به سمتش بروی. با این همه، به نظرم امید، گمشده قلم مستور است. لااقل یک ذره. 

دوم:

تهران بودم. مثلا جلسه برنامه ریزی سال 91. درموردش بعداً مفصل تر خواهم نوشت انشالله. زمانی که خودم برنامه ام را مشخص کرده باشم. 

مثل همیشه سری زدم به شهر کتاب. به روز بود و زیبا. شهری در دل روستای تهران! حیف که جنسش کمی آنطرف آبی است. کتاب های جدید را داشت. چند مورد نایاب را هم پیدا کردم. برای عزیزی هدیه خریدم و برای دوستانی هم. مثل همیشه در کافه اش شیر نسکافه ای و نیم ساعتی آرامش و اندیشیدن. بعدتر با همراهم سری به پاساژ مهستان زدم. جایی که چند متر آنطرفترش صدای سیاوش خان قمیشی بلند است و در آن صدای یا زهرا(س) و یا حسین(ع) . خیلی از مغازه ها تبدیل شده اند به چاپ بنر و پوستر اما هنوز مرکز پخش سی دی های مذهبی است و دیگر اقلام . از لباس های هیئتی تا سر رسید، از کلاه های عماد مغنیه تا همان برچسب های قدیمی امام و رهبری و شهدا .یادش بخیر . بچه تر که بودم (یعنی هنوز هم بچه ام) ابوی محترم می گفت همین جور پیش بروی روی شیشه های عینکت هم برچسب می زنی(آنوقت ها عینکی بودم).
همه ریشو یا چادری. یکی دو تاهم با پوشیه. مغازه ای که ادوات جبهه و جنگی می فروشد. از مدل مین تا ماسک شیمیایی. کلاه آهنی ، کوله پشتی ، تور استتار و ... . مغازه ای که معلوم است صاحبش خود اهل شعر است. کتاب های نشر آرام دل و سوره و ... . مرکز اشعار آئینی و حتی تلوزیونش شعرخوانی شاعران را در محضر آقا پخش میکند. نشسته ام که سه نوجوان چادری با یک دختر بدحجاب می ایند داخل. همه یک لحظه سرشان به سمت آن ها می چرخد و در کمتر از ثانیه ای همه سرها پائین می افتد . باخودم می گویم حتماً دارند جذبش می کنند. 

بعدش رفتم کافه کراسه. یک کپی برداری از آنطرفی ها .ظاهراً همه چیزش را بسیج دانش جویی دانشگاه تهران داده است. یک پاتوق برای بچه مذهبی ها با بک گراند کتاب. بستنی ای زدیم و یک دمنوش گل گاوز بان. یادم باشد در مورد همین کافه کراسه تحلیلم را بعداً بنویسم. فعلا همین را بگویم که به همان اندازه که دوستش دارم از آن دلخورم. شاید کمی هم بیشتر. 

در آخر هم باید بگویم احتمالاً تا مدتی دیگر چادری ها را به فرودگاه مهرآباد راه ندهند. 

سوم:

یک نیمچه خبر نسبتاً خوش آیند که «پلاک هشت» مدل کوچک ولی به روز شده «بچه های کتاب» همین روزها در شیراز افتتاح خواهد شد. این را هم اگر زنده بودم مفصلاٌ در همین چند روز آینده به اطلاعتان خواهم رساند.


چهارم:

دلم نمی خواهد از انتخابات بنویسم.همین!

 
 
! من یک موتور سوارم
------------------------------
:اگر واقعا به تربیت و رشد فرزند خودتون و آشناهاتون اهمیت میدید پیشنهاد اکید میکنم که حرفهای این مرکز رو بشنوید (این مرکز شیراز هست):::