|
||
امروز درویش مصطفی را دیدم.
باور نمی کنی ، نکن!
ولی به خدا خودش بود.
نه آنطور که توی ذهنم مجسمش کرده بودم .
اصلا یک جور دیگری بود.
در مغازه نشسته بودم. مکان جدیدمان. بچه های کتاب. خیابان خیام ، روبروی مسجد خیرات. سمت راست ، پشت به همان کرکره ای که باز نمی شود نشسته بودم. از سرما در خودم فرو رفته بودم و با کامپیوتر ور می رفتم که یک هو صدایش آمد.
نه به آرامی درویش مصطفای »من او». با صلابت بود و محکم.
مخاطبش من بودم.از همان اولش که نفهمیدم . یعنی حواسم نبود . به خاطر همین هم بود که دقیقا یادم نماند چه گفت . چند ثانیه ای بیشتر نبود . طنین صدایش و رجز خوانیش شبیه اشعار اخوان بود . مثل خوان هشتم رستم . از همان جایش که نقال شروع به گفتن می کند ...
از تردید گفت و اسارت میان تک و تو و...
اولش من هم خندیدم . گفتم همه را برق می گیرد و ما را چراغ نفتی . اما بعد فهمیدم که صاعقه بود.
برق تمام وجودم را گرفت . چهار ستون بدنم لرزید . یخ کردم و یک باره قلبم ترکید.
می بینی؟
هنوز هم چاشنی های قلب من از نوع تاخیری است . البته باز خدا را شکرکه مثل چاشنی های استفاده شده در عملیات بدر نبود و بالاخره ترکید. و گرنه باید جاماندن آقا مهدی باکری را افسوس می خوردیم و بر کارشکنی آنهایی که پول چند برابر از مردم جنگ زده ما گرفته بودند و باز هم نامردی کرده بودند خون دل.
اما ترکید و من هم کمتر از یک ثانیه به خودم آمدم. مثل TNT.
مثل همان بمبی که در حسینیه سید الشهدای رهپویان وصال ترکید و و الان یک سال و خورده ای می گذرد و همه چیز عادی شده....
همه چیز به جز معراجی که عده ای را بالا برد و عده ای را هم پائین. معبری در زمان
مثل همان محور z ها.
که حرکت انسان بعد از خلقت بین محور های z هست و y و z.
X و y همان محور هاز زمان هستندو مکان . و z هم محور تعالی.هم مثبت است و هم منفی.هر وقت در محور z ها به کمالی که باید برسی رسیدی ، x و y هم قطع می شود . که دیگر کاری در این دنیا نداری.
و اگر y هایت تمام شد و به کمال نرسیدی آنوقت حکایت همان سیب نارسی است که باید با چوب انداختش . جهنم حکم همان کلاس جبرانی خواهد داشت برای به کمال رسانیدنت . که می گویند در دوزخ جاودان نخواهی بود و عاقبت به بهشت می روی جز آنهایی که تا بینهایت منفی کمال پیش رفته اند . و عجب سخت است که قبولی شهریور باشی.
و اگر هم x هایت تمام شد در برزخ باید منتظر ذخیره های احتمالیت بمانی تا شاید امیدی به قبولیت باشد که می گویند آخرت را با شفاعت هم شده بر شیعیان خواهند بخشید ، اما امان از برزخ . و این همان مسیر اضافه توست برای قبولی.
و آنچه مهم است همان z هاست . یادت بیاید بر محور های سه بعدی ریاضی دبیرستانت. سه انگشت دست راستت را با زوایای قائمه بگیر . می بینی . باید در راستای z ها بالا بروی . فقط و فقط بالا. اگر عشق بیاید یک باره در یک لحظه بالا می روی . بی هیچ حرکتی در مسیر x ها . یک شبه کار صد ساله می کنی . پس سعی کن بالا بروی .
بگذریم.
دویدم میان خیابان . هیچ کس نبود جز همان ژنده پوشی که باسرعت می رفت . به جای کفش تکه کهنه ای پایش را پوشانده بود . سریع می رفت و نرم. شاید می ترسید x یا y هایش تمام شود .
ولی حرفش را زده بود.
سرگردانی دوهفته ای مرا به یک باره ترکانده بود.
مهم نیست چه گفت و من چه شنیدم که هرچه بود مشکل من بود . چرا که ضمیر انتهایی همه اش « م» بود . یعنی «من».
به امید. . .
س م ه
|
|