تبليغاتX
راحیل - عقل سرخ
 

 
 
 

بنام...

 

خیلی وقت است که چیزی نمی نویسم. نمی نویسم که نه ، کم تر می نویسم . آخر نوشتن هم وقت می خواهد و هم حوصله . اگر وقتش را هم پیدا کنم دیگر حوصله نوشتن ندارم.

مدت هاست یاد گرفته ام همان واقعه ای که با نوشتن برایم رخ می داد با فکر کردن اتفاق بیفتد . آخر فکر کردن هم برکت زیادی دارد و هم اخلاص زیاد. وقتی می نویسی هر چقدر هم که تنها باشی برای خود دیگرت می نویسی تا او بخواند . آخرش هم طاقت نمی آوری و لا اقل چند تایی از آن را به بقیه نشان می دهی ... با خودت هم می گویی برای خدا او هم اینجوری فکر کند و ... هزار حرف دیگر . اما خودت میدانی هر چقدر هم نیتت خالص باشد باز ته دلت کمی تکان می خورد . مگر مجبور شوی شصت هفتاد کیلو کاغذی را که سیاه کردی بسوزانی ....

اما وقتی فکر می کنی در دنیای مجازی عشقت واژه ها مفهوم دیگری پیدا می کنند . یک راست می روند آن بالا و تو را هم با خودت می برند.... پرواز می کنی . دیگر هیچ نا محرمی به اسم کاغذو قلم هم که شده در ذهنت جای نمی گیرند.... و هر از گاهی هم تراوش هایش از گوشه ذهنت بیرون می جهند و بر یک کاغذ یا مونیتور ثبت می شوند ... و تو در همین حد گرفتار می شوی....

 

----

شب عاشورا ..... دلم با کانون نبود ... ظهر تاسوعای خوبی بود .... یعنی اصلا این محرم جور دیگری شروع شد.... مقدمه اش بی قراری بود و ابتدایش تحول . و شروعش آرامشی عمیق . آرامشی از نوع اقیانوس . رویش آرام است اما درونش متلاطم و خورد کننده . احساسم رنگ شعور گرفته و وجودم آتش قیام. ...

و تو در فکر عقل سرخ..... حسین(ع)

از همان اولش گریه ام بوی بیقراری تلاش را میداد . نه سوز دلسوزی ....

س

راهی مسجد دانشگاه شدیم. آنجا هم خبری نبود .

سر از مسجد ایرانی در آوردیم.

مناجات مسجد کوفه!!!

شب عاشورا و .... مولای یا مولای....

یعنی حسین (ع) شب عاشورا چه زمزمه ای داشت؟

دلم گرفت.... مناجات و بعد روضه.... سینه زنی و شور .... و تو با همه ادعای هیئتی بودنت نتوانستی بروی وسط و کناری بر سینه می زدی.... شور و دم حسین.... امان از دل زینب (س) .. امان از دل عباس (ع) ... امان از دل رقیه (س) و...

امان..... از.... دل ....

راستی حسین (ع) ....

معصومی که جهل را می دید و همه این بزم را برای این جاهلات چیده بود... تمامی درد اهل بیت را چشیده بود.... امام ...

وقتی شمر بر سینه او نشسته بود آخرین کلام امام ... اگر اکنون هم بازگردی دست تو را خواهم گرفت.....

و روزی من در شب عاشورا همین جمله بود....

امان از دل حسین (ع).

و او امام زمان خود بود و اکنون.....

نومید مشو که تو را هم عاشورایی هست و کربلایی که تشنه خون توست....

 

-----------

 

فکرکنم تا الان خواجه حافظ شیرازی هم فهمیده باشد..

آخر همان شد که می خواستم....

دو روز قبل از محرم ازدواج کردم...

اما اصل زندگیم از همان عصر عاشورا شروع شد...

یک زندگی سرخ.... نعمتی سبز.

یادم باشد پست بعدی در این رابطه بنویسم.... آخر کلی حرف دارم از ....

 

----------------------------------------

مسافر راه خدا:::

قدر شهادت....

هی......

از آن حرف ها بود....

 

کوثر:::

........

(هنوز هم نگفتن بعضی حرف ها یهتر از گفتن است؟)

 

مهمان ناخوانده:::

اگر قدر بعضی چیز ها را ندانی ازت می گیرندش...

و اگر نشان دهی ظرفیت بعضی چیزها را داری بهتد می دهندش...

 

مهدیا:::

ظاهرا مجبوریم مراسم را در کویر لوت آن هم با اقدامات امنیتی خاص برگزار کنیم ....

 

کفش:::

به خدا ما هم دیال آپی هستیم... و خداوند آف لاین را آفرید...

 

احمد:::

همین است دیگر.... اگر اینجا کم بیاوری آن موقع ها هم اگر بودی معلوم نبود از پسش بر بیایی...

 

دوست:::

گفتی و تمام شد؟؟؟ خوب بعدش چی؟؟؟ اگر یاد گرفتیم فرهنگ شهادت همان پویایی فرهنگ تشیع است باید دائما بر صخره های ساحل سر بکوبی تا وظیفه ات تمام شود....

 

صادق:::

نیش ها هم گاهی خوب آدم را می خنداند...

هر وقت یادگرفتی با دیگران کامل شوی نه دیگران بیایند تو را کامل کنند بیا تا با هم حرف بزنیم....

 

امید:::

کلا نوکرتم.

 

فضول:::

گفتم این 188000 تا آماده اند باید فکر 5812000 بقیه بکنیم.

 

آب حیات:::

دعایمان کنید....

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:40  توسط سید مهدی  | 
  بالا  
- - http://raahil.aminus3.com/portfolio/ raahil - Recent Comments Recent visitor comments from smh's daily photoblog. smh en Copyright 2007 smh