تبليغاتX
راحیل - راحیییل
 

 
 
 

بنام...

 

خیلی راحت آمد و گفت شما از بچه های جنگید؟

 

«همان اول فهمیدم کجای کار است و چه می خواهد....

می خواهم که باور نکنی... به درک!

تعجب کردی؟ چقدر راحت ادبیات راحیل تغییرکرد؟!!

باز هم به درک...»

گفتم: نه.

گفت: چند سالتان است؟

گفتم: 23

باور نکرد. البته باور کرد . خیلی هم راحت . اما گفت چطور می توانید اینقدر نزدیک بنویسید. انگار کسی که جنگ را با گوشت و پوست خود درک کرده...

 

« حالا فهمیدی چرا اینقدر زود فهمیدم کجای کار است و چه می خواهد. آخر کسی که راحت می پذیرد تو 23 سال داری و از طرفی تعجب می کند که چقدر نزدیک از جنگ می نویسی یعنی چه؟ جز اینکه یا تو نزدیک نمی نویسی و او غلو کرده و یا اینکه او دنبال آنچه می نویسی نیست بلکه میخواهد با تو ارتباط برقرار کند.

این ارتباط نه اینکه بد باشد. بلکه تو می توانی حرف هایت را بزنی . اما باید تو را باور کند یا نه. اگر تو را برای محتوایت بخواهد خیلی هم خوب است. امام را که یادت هست . برای محتوایش خواستند . محتوایش هم عالی بود . نور بود و تعالی. تا کجا مردم را کشاند. غرض قیاس نبود. کمال را گفتم تا دیگر نیاز به باز کردن نباشد. اما اگر نه تو را قبول کند و نه دنبال محتوا باشد چه؟ البته بیچاره خودش هم نمی دانست که دنبال چیست.... اما من فهمیدم.

می خواهم که باور نکنی... به درک.»

 

حال می خواهد بداند ارتباط تو با این چیز ها چیست. آخر تو خادم الشهدایی . هر سال چندین ماه در منطقه حال می کنی. روایت می کنی. انذار میکنی . وصل میکنی...

بیچاره نمی داند فقط جیره خوری . همین...

تمام صفایت این است که خادم خادمین شهدا باشی . همین...

تمام عشقت این است که شاهد عشق بازی بقیه هستی. همین...

تمام محتوایت این است که در طلائیه جایی که همه دهانشان را با چفیه بسته اند تو عمیق نفس بکشی تا سلول های شهدا که در این خاکند در وجودت جان بگیرند. همین...

باور کن همین است. همین...

باور نمی کنی؟ فکر می کنی شکسته نفسی است ؟  به درک.

وقتی بگویی بعد از دو ماه و نیم روز آخر حتی شهدا پوتینت را بلند کردند و با پای برهنه روانه شیرازت کردند می فهمی آنقدر پرت بودی که به هیچ چیز حسابت نکردند...همین.

اصلا ولش کن.

حالا که به اینجا رسید می خواهم بزنم به سیم آخر.

حرفم با همه آنهایی است که با شهدا حال می کنند. جیره خورند. عاشقند و هر چی که در همین حوالی است .

می دانی مشکل چیست؟

مشکل این است که ما حتی نمی دانیم می خواهیم چکار کنیم؟ به کجا برسیم؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ اصلا نمی دانیم برای چه اینجائیم. از زائرین گذشته ، سر خودمان که دیگر نمی توانیم کلاه بگذاریم.

فوقش آمدیم و در فکه کلی هم گریه کردیم... آخرش می شود اشک تمساح

یک فیلم هندی بگذاری هم گریه می کنیم....

در شلمچه بازهم توبه کردیم... می شود توبه روباه. مگر پارسال نبود.

حالا چند تایی زائر هم آمدند و رفتند. دو ماه و نیم از همه چیزمان زدیم . از حقوقی که گردنمان بود .

آخرش چی؟

اگر شهید مقدس است به واسطه شارع آن است و همان خدا ده ها نوع شهادت دیگر را هم نشانمان داده ... اگر کسی در راه روزی حلال بمیرد شهید است ، اگر در راه کسب علم بمیرد شهید است ... اگر جوانی در مرگ فجعه بمیرد شهید است....

دیدی؟ حالا یکی آمد و جو گرفتش و آمد جبهه. در جنگ که حلوا خیرات نمی کنند . یک خمپاره و .... شهید...

اما یک حرف دیگر .با اشک هایت چشمت را پاک کن . جور دیگر نگاه کن....

علی عرب که یادت هست... یا آقا مهدی را ... اولی روی خرج آر پی جی خوابید و دومی خودش را روی سیم خاردار انداختتا نیرو ها رد شوند... .

ببینم، مگرما چند بار عمر میکنیم؟؟؟ مگر زندگی مثل کنکور است که اگر سال اول و دوم قبول نشدیم فراگیر برویم دانشگاه. قلب است و یک گلوله داغ . ترکش هایی که توی شلمچه در آوردیم و به زائرین یادگاری می دادیم یادت هست؟ نخاع هست و یک ترکش و یک عمر زندگی روی ویلچر. جلوی ادرارت را هم نمی توانی بگیری....

فهمیدی چه می خواهم بگویم؟؟؟

بگرد دنبال همان هدفی که ارزش مردن دارد.... ارزش جان کندن... حالا گیرم بیست سال زجر باشد. اگر این را پیدا کردی آنوقت تا جنگ تمام شد کم نمی آوری . لااقل دنبال توجیه کم کاری هایت نمی گردی...

آهای رفیقی که از جنگ و شهدا عشقولانه اش را می بینی . همه کتاب های شهدا به روایت همسرانشان را خوانده ای .

آهای تویی که دم از شهدا می زنی و خادمیشان و اخیرا هم راوی شده ای... زندگیت ارزش مردن دارد؟؟؟

آنوقت هی بگو شلمچه جای قدوم امام رضا (ع) است... و من که چندین سال است با این جمله اشک آدم ها را در می آورم هنوز یک سند معتبر بر حضور امام درهمین شلمچه ای که هر سال می رویم ندیده ام... آخر شلمچه که همین چند متر مربع نیست... دشتی است بزرگ....

بقیه اش را نمی گویم...

 

اما هیچ وقت نگفتم عبدالحسین برونسی در جلوی ارتفاعات کله قندی در دل دشمن با یک سر نیزه بود و یک سیم چین.  بدون بیسیم چی اش . و وقتی مرتضی قربانی بهش می گوید کو اسلحه ات؟ داد می زند اسلحه ام؟ اسلحه ام ؟ الله اکبر... اسلحه من الله و اکبر است... و ما هم می شنویم...

ببخشید اگر باور داشتیم اسلحه مان الله و اکبر است چرا بلوار شهید چمرانمان در اشغال شیطان است؟؟؟

باور نداریم.

قبول کن باور نداریم.... چون خودمان هم نمی دانیم کجائیم  و چه باید بکنیم...

حرف آخرم را می گویم....

ما هنوز وظیفه خود را نمی دانیم.

 

جمعه ها می گذرند و ما دلگیریم...

آقای ماندگاری می گفت با یک حساب سرانگشتی یا تغییر یک رئیس جمهور در کشور ما سی هزار مدیر عوض می شود... ما دویست کشور داریم.... یعنی حدود شش میلیون مدیر برای حکومت امام زمان می خواهیم.... اگر تمام شهدای جنگ ما رجعت کنند می شود 188000 تا ...... پیدا کنید پرتغال فروش را...

 

به لینک زیر هم سر بزنید بد نیست...

آلبوم عکس

 

البته هر روز یک عکس جدید اضافه میشه....

.............................

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:5  توسط سید مهدی  | 
  بالا  
- - http://raahil.aminus3.com/portfolio/ raahil - Recent Comments Recent visitor comments from smh's daily photoblog. smh en Copyright 2007 smh