تبليغاتX
راحیل - بهشت +5
 

 
 
 

بنام...

 

اول: هر چیزی بهایی داره . نمیشه مفت خرجش کرد. گاهی بهای یک چیز .... یک دلِ... . مهم نیست دل کی باشه... باید دید روزی کیه...

 

دوم:...

 

........

اینجا لب آمدن یا نیامدنت بی قرار نشسته ام... و این بی قرار ترین سکونت زمین است.

 

درست سه راه شهادت.آشناست ، نه؟...

طلائیه... اصلا منتظر نباش گریه کنم. نه خیر .از اشک خبری نیست. پشت همین سیم خاردار ، رو به غروب طلائیه... نه. پشت به غروب . غروب اینجا در خاک است.دلگیر... مثل تمام والمری هایی که در این دشت پراکنده تو را می نگرند... نه.درست مثل آن مین ضد نفر بر که معلوم نیست میان همه مین ضد نفرات چه می کند. جایی که باتلاق باشد و آب که نفر بر رد نمی شود. این را می شود از بقایای همان چند نی روی زمین دید...

آخر کجای این عرب های نفرین شده عقلشان میرسد در این زمین پهناور آب های دجله و فرات را رها کنند تا... می دانستند نیزار هایی می روید که ارتفاعشان 6تا 8متر خواهد بود و علفهایی به طول یک متر اما چنان فشرده و نزدیک به هم که...

 

... دلگیر است . دل گیر است . گیر لای همین مین های والمری.سیم خاردار.و ...

کربلا... بلا... بلا... دجله و فرات ... حمید باکری... آقا مهدی باکری و... مجنون.جزایر مجنون .جزایر... چه زیبا... میان آب محصور ... مجنون... مجنون ... حصار... فقط یک راه باز است ... پرواز. از دل آب . زخمی... توی قایق و یک گلوله آر پی جی . دیگر راوی ها مثل اروند نمی گویند شهدا در آبند.. مهدی باکری پرواز کرد...

 

حمله کردند. از شمال خوزستان. عین خوش تا فکه... از پایین هم که آمده بودند . از دماغه اروند تا بالای شلمچه . از وسط هم باید می آمدند . جبهه شمال و جنوب را به هم وصل می کردند تا پشتیبانی بهتر داشته باشند. نزدیک ترین راه ه اهواز هم وسط خوزستان بود و... -بقیه اش بماند برای بعد . جایی که حرف از چزابه و بستان است... – وسط هور بود . هور العظیم . هور الهویزه . می دانی هور چیست؟ حرمان هور علیرضا کمری را بخوانی بد نیست. منطقه ای وسیع به طول 70-80 کیلومتر و عمق 20-30 کیلومتر . درست در وسط خوزستان. لب مرز . مشترک با ایران ولی بیشتر در عراق. تنگه جزابه خوب بود اما عرضش کم بود . -گفتم بماند برای بعد- از پائین تر آمدند . طلائیه ، نشوه ، کوشک... اوایل جنگ ... چیزی جلو دارشان نبود . تا نزدیکی های اهواز آمدند. جاده اهواز خرمشهر قطع شد . تا مرکز یک استان این مملکت . در پائین که خرمشهر اشغال بود و آبادان محاصره . در بالا اهواز بود و گلولگاه استان تا شوش و دزفول و اندیمشک ... یک قدم دیگر ...

 

اینجا دلم بد گرفته است... بوی حاجی می آید . روابط عمومی خدا... همت. نه بوی حاجی نیست... بوی کسی است که حاجی همراهش می آید... اگر همت ، همت شد برای این بود که خواست همراه صاحبش باشد وگرنه... همت... اصلا چه نام خانوادگی کوچکی... ولی همین سه حرف وقتی با وجود ابراهیم باشد چه معنایی پیدا می کند؟؟؟ من کان لِلله ، الله له. و همین بود که همت همت شد. معلوم است دیگر وتی مادرت هنگام چیده شدن سلولهای وجودت پیاده تا حرم اربابش بیاید ... روح کربلایی در او می دمند... برای همین بود که یک روز طفل بی روح در رحم مادر گذراند تا شیدایی مادر ثابت شود و بعد... خورده نگیر مگر می شود از مجنون گفت و طلائیه و همین سه راه شهادت ولی از همت چیزی نگفت؟؟؟؟؟

 

دلم گرفته است .تکراری نیست.دلگرفتگی هیچ وقت تکرار نمی شود. باور نداری یادداشت های تنهائیت را نگاه کن و ببین در چند تایش ننوشته ای « دلم گرفت هاست».

دلم گرفته است .مثل آن یکی مین والمری که کنار آن بشکه فوگاز تنها نشسته است .از این چیز ها اینجا زیاد است. زیاد... منتظرند... تا وسیله پرواز شوند و شاید هم سقوط...

 

دلش گرفته است.همان والمری را می گویم. در هر صورت کمالش انفجار است... مثل دل من...  

ا ن ف ج ا ر...

انفجار... همین است دیگر .. دل من بدرد سوختن نمی خورد .باید یکباره منفجر شود.بامب. مثل برجکم که هر از مدتی می ترکد . باید منفجر شود . با شعله هم . هم صدا دارد ... هم حرارت و..هم نور. یک عده را می برد و عده ای را هم مطلع می کند..

البته... نه. زیاد هم بدر نمی خورد . لا اقل همین قسمت آخری اش زیاد است. گمنامی صفای دیگری دارد .

 

از انفجار گفتم... اینجا طلائیه است اما دوست داری همه اش به آن طرف مرز نگاه کنی... می دانی که اینجا زیاد هم خبری نبود . اینجا بعد از آزاد سازی یک جورهایی عقبه شد . اصل مطلب آن طرف مرز است . اینجایی که اکنون خاک از تشنگی ترک خرده زمانی آب بود . مثل شلمچه . جوری که نه می شود با بلم یا قایق بروی نه پیاده . پر از همان خورشیدی های لعنتی . سیم خاردار . تله های انفجاری . دژ های بتونی و... اما رفتند ... تا خود  دجله ... از آن هم گذشتند . یک عملیات برون مرزی ... باور کن این را خوب نمی دانم . امسال دو بار بیشتر طلائیه ما را نطلبید . و هربارش زمین و زمان مارا برد و جایی برای فهمیدن نگذاشت .اما همین بس که وقتی مجبور به عقب نشینی شدند ... یک پل بود و یک رودخانه... ادوات زرهی چاره ای جز گذر از این پل نداشتند . آقا حمید که بر نگشت . تا آخر ماند ... اما چاره ای نبود ... گفتند ما که بر می گردیم لا اقل پل را خراب کنیم تا همه مناطق از دست نروند... اما هیچ کدان از چاشنی هایی که برای انفجار کار گذاشته بودند عمل نکرد... نمی دانم این دلال های اسلحه که پولشان را هم دو برابر از گرده ی این مردم کشیده بودند دیگر از کجا هم می خوردند... و خیبر به همین راحتی مختوم شد... نه چندان موفق ... خیلی ها رفتند ...

 

چه زیباست . بنشینی ، دلت گرفته باشد ... بی خیال ... کنار سیم خاردار... و جایی که دیگر کسی تو را نبیند. کاش می شد زوار را هم اینجا می آوردیم. -- جز همین یک بار که آن هم بخاطر انفجار چزابه راه بسته بود فقط یک بار دیگر توفیق شد که امسال به طلائیه برویم...البته بار دوم در شرایطی بود که نگویم بهتر است. خدایا ما را از توجیهات نفسانیات خود که با نام تو علم می شوند حفظ کن—شاید هنوز هم باشد آن قرآنی را که با سید هادی خاک کردیم. 6 سال پیش بود . با حاجی آمده بودیم . حاج عبدا... ضابط ... یادش بخیر ... می گفت طلائیه عجب طلا ایه ... می گفت اینجا باید عمیق نفس کشید . سلول های شهدا همراه با باد در ریه هایتان باید بمانند ... و ما اینجا دهانمان را با چفیه بسته ایم که گلویمان اذیت نشود... بگذریم. البته قرآن را که خاک نکردیم. جلدش را خاک کردیم .

خدایا دلم را نگه دار و این پوستش را خاک کن  . نه ، پودرش کن . می خواهم هیچ چیز از این جسم نماند . هیچ چیز . خجالت می کشم که یک سلولم هم سالم آن دنیا مقابل حضرت زهرا (س) باشد ...

دلم گرفته است . اندازه تمام دو رکعت عشقی هایی که نخوانده ام . یادش بخیر . دو رکعت هایی که اسمش عشقی بود . آخر عشق که حد و مرز ندارد... محدودیت ندارد. حتی صاحب هم ندارد. و من همه اش را به ظاهر عشقی می خواندم و حال باید قضا کنم  . قضای نماز های عشقی...

دلم گرفته است . می دانی چرا ؟؟؟ آخر اینجا که دیگر جای دل نیست که بگیرد یا نگیرد... دیدی ... از اولش هم همه اش گفتم دلم گرفته است دل « ام » ... اینجا باید بی قرار گریست . اینجا جای بی قراری است . چه کسی گفته اینجا جای آرامش است . آری آرامش برای آن است که برای دلش آمده باشد ... اما ... من ... باید برای نیامده ای که همین نزدیکیست بی قرار بود . همان که بویش می آید . آآآی مردم . آآآی آن هایی که اینجا برای خودتان صفا می کنید . کسی همین نزدیکیست... کمی هم فکر او باشید.

 

دلم گرفته دوباره.... مثل پرنده تو قفس

آینه دار بغض من...... هق هق و نفس نفس

می خوام مث دیوونه ها ..... سر به بیابون بذارم

داد بزنم به آسمون........ دوست دارم دوست دارم

یک دل خون دو قطره اشک ..... دارو ندارم همینه

اونی که باید ببینه ...... هرجا که باشه می بینه

 

راستی الآن شب جمعه است ... فردا... جمعه

آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام...

 

دلم باز هم گرفت... اشک از چشم به قلم ... از قلم به ... خاک و خاک اینجا آسمان است . عین آسمان . بیچاره آنکه بالاست و خیال می کند آبی است ولی وامدار همین سه راه شهادت است . سه راهی که سرخ است اما رویشش سبز تر از هر روینده ای و وسیع تر از هر آبی ای.

 

دل عقل را می سوزاند و خاک می کند و بعد از نو می سازد. هم مرتبه خود می کند و خود به یک باره آب می شود  . و این یعنی فنا  و ماحصلش عقل عاشق است . رسوایی ندارد که دود از آنچه می آید که خوب نسوخته باشد . ذغال سرخ است و فانی . فقط می سوزاند . گاهی هم عده ای را مثل اسفند بر خود می گذارد تا جلز و ولز کنند . اگر دودی هم می بینی مال این هاست .  فانی فقط می سوزد...

ولی یک رسم جدید...

فانی منفجر می شود ...

فرصت نیست. باید رفت... خدا حافظی معنا ندارد....

 

به امید...

یا زهرا (س)

س . م . ه

24/12/85

ساعت 5:30 عصر /طلائیه

 

 

......

طلائیه خیلی مبهم است. حتی تاریخش ... همان هایی هم که در جنگ بودند کمند که بر منطقه سوار باشند... باشد شاید بعد ها بیشتر با آن نجوا کردم...

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:48  توسط سید مهدی  | 
  بالا  
- - http://raahil.aminus3.com/portfolio/ raahil - Recent Comments Recent visitor comments from smh's daily photoblog. smh en Copyright 2007 smh