|
||
بنام...
سه تا مطلب:::
اول:
بعضی چیز ها رو باید آدم حواسش باشه تا وقتش نگذره وگرنه فایده نداره . و بعضی چیز ها رو هم باید صبرکرد تا از وقتض بگذره و بعدا بگه.
سی سال از انقلاب گذشت .
به مناسبت سی امین سال انقلاب استانداری تمام استان ها کلی پروژه افتتاح کردند.
به مناسبت سی امین سال انقلاب اداره های آب و فاضلاب ، برق و گاز و مخابرات هم کلی کار کردند.
به مناسبت سی امین سال انقلاب کلی مسابقه و برنامه بسیج دانش اموزی و غیر دانش آموزی برگزار شد.
به مناسبت سی امین سال انقلاب آموزش و پرورش در مدارس زنگ انقلاب رو زدند.
به مناسبت سی امین سال انقلاب بنیاد شهید در شهر ما کلی بنر به در و دیوار شهر زد.
به مناسبت سی امین سال انقلاب شهرداری های مناطق شهر ما علی رغم گفته اداره برق کلی ریسه به شهر ما آویزان کرد.
به مناسبت سی امین سال انقلاب در شهر ما مسابقه قوی ترین مردان فارس برگزار شد.
به مناسبت سی امین سال انقلاب سازمان ملی جوانان ما ضیافت سی ساله ها را برگزار کرد.
البته به مناسبت سی امین سال انقلاب خیلی ها خیلی کار ها کردند . از جمله سوپری محله ما سه نوع چیپس ارائه کرد ، سینوع اس ام اس جدید برای من فرستاده شد ، نانوایی محله هم نان خود را به مردم باز هم عرضه کرد ، تازه دیروز به همین مناسبت پسر همسایه مان به آن یکی پسر همسایه مان فحش داد.
البته می خواستم خیلی چیز ها بنویسم که مجبورم به همین مناسبت ننویسم!
اما دستاورد های این سی سال هم خیلی چیز ها بود .
ازجمله برق رسانی به خیلی جاها. دادن میلیون ها شماره تلفن ثابت و همراه . آسفالت شدن خیلی از خیابان ها . تاسیس کلی مدرسه و مراکز مثلا فرهنگی و ... که البته کاری نداریم که وظیفه همه این ادارات همین ها بوده که خیلی هم کوتاهی کرده اند.
اما دستاورد سی ساله انقلاب در استان ما خیلی با حال تر از این ها بود . در نمایشگاه دستاورد های انقلاب در استان فارس یک جورایی روی نمایشگاه های کامپیوتر و مشابه آن هم سفید شده بود. دستاورد اداره تعاون آنقدر جالب بود که حوریان بهشتی هم کم آورده بودند . سازمان فنی حرفه ای که دیگر هیچ که البته شاید یک جورایی از شهرک غربتهران کمک گرفته بودند . البته ضعیفترین آن ها حوزه هنری بود که علی رغم تمام حرف ها و انتظارات سنگیترین و وزین ترین غرفه را داشت . از حق هم که نگذریم کمیته امداد هم خیلی باحال بود . شبیه سازی 2 خانه فقرا که قبل و بعد از کمیته امداد را نشان می داد با آن دو خانم مثلا فقیر که در حیاط خانه نشسته بودند خیلی جالب بود . آخر تا آن موقع ما خانم فقیر ندیده بودیم که آن هم به میمنت کمیته امدادی ها بصورت زنده دیدیم. البته ببخشید چون من دو سالن را بیشتر نگاه نکردم از دستاورد های انقلاب زیاد خبرندارم.
دوم:
وقتی گنجی داشته باشی و همینطوری خرجش کنی . آن گنج هم مینطوری تمام می شود .
مثل همین مناطق جنگی جنوب ما که آنقدر الکی و لوث شده که کلی آدم می روند و مثلا جوگیر برمی گردند.
حوصله کنایه گویی ندارم.
به یمن بسیج دانش آموزی n نفر دانش آموز پسر و دختر مثلا سه روز – بخوانید یک و نیم روز- می روند و هزار جور غلط میکنند و بعد هم بر میگردند. ان هایی که زمینه استفاده دارند چون نمی فهمند چه خبر است بر اساس روایت چهار جوان مثلا راوی و چند بچه جنگ مثلا دلسوز دو روزو نیم جوگیر می شوند و تمام می شود . چند تا بچه مذهبی هم بجای پیدا کردن مسیر حرکت و کار باز هم جو گیر شده و حجابی نورانی به قطر n کیلومتر جلوی چشمشان می گیرد و میشوند دلسوز شهدا و مناطق و ... و به قول مهران مدیری دیگر هیچ.
به خدا تا یک مدت دیگه که خیلی هم دور نیست این قضیه سفر به مناطق جنگی به کلی فروکش مینه و اونوقت باید بشینیم و بزنیم توی سر خودمون . مثل فرصت در دست گرفتن پاکستان در زمان جنگ. بروید خودتان معنی این حرف را پیدا کنید.
کاش محض رضای خدا کمی هم فکر می کردیم... .
سوم:
هیچ حرفی ندارم. نه از درویش مصطفی می گویم نه از هیچ چیز دیگر.
امروز درویش مصطفی را دیدم.
باور نمی کنی ، نکن!
ولی به خدا خودش بود.
نه آنطور که توی ذهنم مجسمش کرده بودم .
اصلا یک جور دیگری بود.
در مغازه نشسته بودم. مکان جدیدمان. بچه های کتاب. خیابان خیام ، روبروی مسجد خیرات. سمت راست ، پشت به همان کرکره ای که باز نمی شود نشسته بودم. از سرما در خودم فرو رفته بودم و با کامپیوتر ور می رفتم که یک هو صدایش آمد.
نه به آرامی درویش مصطفای »من او». با صلابت بود و محکم.
مخاطبش من بودم.از همان اولش که نفهمیدم . یعنی حواسم نبود . به خاطر همین هم بود که دقیقا یادم نماند چه گفت . چند ثانیه ای بیشتر نبود . طنین صدایش و رجز خوانیش شبیه اشعار اخوان بود . مثل خوان هشتم رستم . از همان جایش که نقال شروع به گفتن می کند ...
از تردید گفت و اسارت میان تک و تو و...
اولش من هم خندیدم . گفتم همه را برق می گیرد و ما را چراغ نفتی . اما بعد فهمیدم که صاعقه بود.
برق تمام وجودم را گرفت . چهار ستون بدنم لرزید . یخ کردم و یک باره قلبم ترکید.
می بینی؟
هنوز هم چاشنی های قلب من از نوع تاخیری است . البته باز خدا را شکرکه مثل چاشنی های استفاده شده در عملیات بدر نبود و بالاخره ترکید. و گرنه باید جاماندن آقا مهدی باکری را افسوس می خوردیم و بر کارشکنی آنهایی که پول چند برابر از مردم جنگ زده ما گرفته بودند و باز هم نامردی کرده بودند خون دل.
اما ترکید و من هم کمتر از یک ثانیه به خودم آمدم. مثل TNT.
مثل همان بمبی که در حسینیه سید الشهدای رهپویان وصال ترکید و و الان یک سال و خورده ای می گذرد و همه چیز عادی شده....
همه چیز به جز معراجی که عده ای را بالا برد و عده ای را هم پائین. معبری در زمان
مثل همان محور z ها.
که حرکت انسان بعد از خلقت بین محور های z هست و y و z.
X و y همان محور هاز زمان هستندو مکان . و z هم محور تعالی.هم مثبت است و هم منفی.هر وقت در محور z ها به کمالی که باید برسی رسیدی ، x و y هم قطع می شود . که دیگر کاری در این دنیا نداری.
و اگر y هایت تمام شد و به کمال نرسیدی آنوقت حکایت همان سیب نارسی است که باید با چوب انداختش . جهنم حکم همان کلاس جبرانی خواهد داشت برای به کمال رسانیدنت . که می گویند در دوزخ جاودان نخواهی بود و عاقبت به بهشت می روی جز آنهایی که تا بینهایت منفی کمال پیش رفته اند . و عجب سخت است که قبولی شهریور باشی.
و اگر هم x هایت تمام شد در برزخ باید منتظر ذخیره های احتمالیت بمانی تا شاید امیدی به قبولیت باشد که می گویند آخرت را با شفاعت هم شده بر شیعیان خواهند بخشید ، اما امان از برزخ . و این همان مسیر اضافه توست برای قبولی.
و آنچه مهم است همان z هاست . یادت بیاید بر محور های سه بعدی ریاضی دبیرستانت. سه انگشت دست راستت را با زوایای قائمه بگیر . می بینی . باید در راستای z ها بالا بروی . فقط و فقط بالا. اگر عشق بیاید یک باره در یک لحظه بالا می روی . بی هیچ حرکتی در مسیر x ها . یک شبه کار صد ساله می کنی . پس سعی کن بالا بروی .
بگذریم.
دویدم میان خیابان . هیچ کس نبود جز همان ژنده پوشی که باسرعت می رفت . به جای کفش تکه کهنه ای پایش را پوشانده بود . سریع می رفت و نرم. شاید می ترسید x یا y هایش تمام شود .
ولی حرفش را زده بود.
سرگردانی دوهفته ای مرا به یک باره ترکانده بود.
مهم نیست چه گفت و من چه شنیدم که هرچه بود مشکل من بود . چرا که ضمیر انتهایی همه اش « م» بود . یعنی «من».
به امید. . .
س م ه
|
|