تبليغاتX
راحیل
 

 
 
 

رهرو:::

مهم نیست. فهمیدن را می گویم. ... کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم....

 

star:::

لطیف... لطیف.... میدانی لطافتش را کی می شود فهمید؟ وقتی...!!!

 

امین:::

حکمت این سفر هم همینه که نمی فهمی کجایی. همه اش حجاب. آخر کوه متلاشی شد جخ دلی که ژایه هایش هم لرزیده که جای خودش را دارد...

 

زائر دلتنگ:::

خدا به داد دلتان برسد.... خدا به داد دلتان برسد... امید وارم.

 

ص رها/۰۴۳:::

لیلا به خون نشست که مجنون کشی کند

مجنون به خون نشست که منت کشی کند

 

saba:::

 اگر تا حالا ننوشتم می خواستم صبر کنم. نفهمیدم چی قرار ه بشه. نفهمیدم... نفهمیدم. پای همون ملتزم بهش گفتم . مطمئنم که میشه اما کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کوثر21:::

کم نور؟؟؟ مبهم؟؟؟ می دانی رنگ سیاه رنگ حضرت زهراست؟!!! جایی که هیچ پرتویی از آن خارج نمی شود. از سیاهچاله نور هم نمی تواند عبور کند. فقط در خویش می بلعد. آخر فنا.....

 

کیمیا:::

خوشحالم کسی کمی از سه نقطه هایم را فهمید...

 

د ل ش ا د:::

معرفت؟! دلم پر است از همه ناگفته هایم. اما نمی شود. آنقدر خسته ام که حتی نمی توانم بگویم . اصلا با که؟؟؟ صادقانه بگویم ، همان سید مهدی که می گفت عمرا کم بیاورم دارد یک جورایی کم می آورد. میفهمید چه می گویم. کاری به این دنیا و آن دنیا ندارم. امتحان است یا عقوبت نمی دانم. چند ماهی است که دیگر کسی کاری با سید مهدی ندارد . حتی خودش... حتی خودش.... یا انیس من ا انیس له.... خوب است اما سخت. سخت. سخت .....

 

...................................................................................

 

 

راحیل:::

چون اسحاق از دنیا رفت یعقوب سوی خالش بگریخت...

یعقوب به زمین بنی المشرق آمد. دید در صحرا چاهی است و بر کناره اش سه گله گوسفند خوابیده و سنگی بزرگ بر دهانه چاه. چون همه گله ها جمع شند سنگ را از دهانه چاه غلطانید و همه گله ها را سیراب کردند و سنگ را بر چای خود نهاد. یعقوب گفت ای برادرانم از کجا هستید؟ گفتند : از حرانیم . گفت: لابان ابن حورا را می شناسید؟  گفتند : می شناسیم. بدیشان گفت: به سلامت است؟ بسلامت و اینک دخترش راحیل با گله او می آید. هنوز با ایشان در گفتگو بود که راحیل با گله پدر خود رسید زیرا که آن ها را چوپانی می کرد. چون یعقوب راحیل دختر خالوی خویش لابان و گله خالویش را دید ، نزدیک شد و سنگ را غلطانید و گله وی را سیراب کرد. پس یعقوب راحیل را خبر داد که او خواهر زاده پدرش و پسر رفقه زن اسحاق است. آنگاه راحیل دوان دوان رفته و پدر خود را خبر داد.چون لابان خبر خواهر زاده خود یعقوب را شنید به استقبال وی شتافت و او را در بغل گرفته بوسید و به خانه خود آورد. پس یعقوب هفت سال وی را خدمت کرد . لابان خواست که لیا دختر بزرگ خود را به یعقوب دهد اما یعقوب عاشق راحیل بود . هفت سال دیگر لابان را خدمت کرد و سپس لابان راحیل را به همسری وی در آورد. شش سال بعد یوسف از راحیل بدنیا آمد و شانزده سال بعد پسر کوچکش بنیامین....

 

 

.................

............................

راحیل.... راحیل.... راحیل...

شاید هم راحله .

آخر راحله یعنی چهار پا.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 8:45  توسط سید مهدی  | 
  بالا  
- - http://raahil.aminus3.com/portfolio/ raahil - Recent Comments Recent visitor comments from smh's daily photoblog. smh en Copyright 2007 smh