تبليغاتX
راحیل
 

 
 
 

بهشت + 4

 

حسب الامر اخوی آسید عباس:::

دلتنگی هایم شروع شد...

از همین ابتدای فراموشی... نه! خاموشی...

در همین ازدحام غریبه ها... و احساس خفگی...

غریبه ها... غریبه ها... غریبه ها... آه...

دور شدم ولی باز هم نیافتم .

می فهمی؟؟؟

نیافتم...

: جامانده...

- بازمانده .

:فرقی هم مگر می کند؟

-فرق؟ اندازه تمام آنچه که ندیده ای...

:ندیده ام؟؟؟.

-بس کن... مگر چیزی هم دیده ای؟...

دلم گرفت... باز هم ماندم... باز هم ماندم... باز هم ماندم... – عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو...- و من باز هم ماندم... می فهمی؟؟؟ «باز» هم ماندم...

 

به امید...

س . م . ه

13 / 12 / 86

در راه شیراز

.......

 

بهشت +5/4

 

سکوت... سکوت... سکوت

و ناگهان خمپاره

سکوتی از جنس خمپاره... این هنر است.

هنر یک عاشق.

سکوتی از جنس صدای دوشکا...

سکوتی از جنس صدای اشنوگر در تلاطم اروند. آن هم نه شب عملیات که چند شب قبل . نیمه های شب. تنها . جایی که که اگر آب راکد می ماند یخ می زد. به جای تمام نماز شب هایی که در کنار رخت خواب خواندیم و هزار جور کیف کردیم از عرفانمان...

سکوتی از جنس تلاوت قرآن در بین الطلوعین هایی که چند شب نخوابیده ای ، به جای تمام گردن هایی که سر نماز کج کردیم و لذت بردیم از خشوعمان.

...

امروز خیلی زیبا بود. علی رغم همیشه که دلم می گرفت . آن هم از همان دلگرفتگی هایی که از نرسیدن بود.

آرامم.آرامِ آرامِ آرام.

آرام مثل همان فشنگی که امروز بعد از سال ها از خاک بیرون کشیدیم و باروتش را آتش زدیم. سوخت.

سوخت.... سوخت... سوخت...

مثل علی عرب 14 ساله که شب عملیات تیر به کوله اش خورد. بارش خرج آر پی جی بود. خرج منفجر نمی شود. می سوزد. با دمای بالا.از خودش آتش پرتاب می کند. دمای احتراقش بالاست...  . کوله اش خواست باز کند ، اما ... اگر دسته لو می رفت... یک رگبار دوشکا برای زمینگیر کردن همه کافی بود و لو رفتن خط... همه نگاهش می کردند. علی به پشت خوابید. روی کوله و ... سوخت . چقدر لطیف گفتم!!! سوخت . انگشتت را یک لحظه روی کبریت بگیر... سوخت . 14 سال... سوخت ... آرام آرام... سوخت ... مرد می خواهد. میر داماد هم انگشتش را سوزاند از ترس گناه و علی برای وصال تمام جسمش را سوزاند. جگر می خواهد . عشق می خواهد ... و این همان سفر عشق است...

...

اواخر سال 1385 ... ماکسیما... ماهواره... اینترنت... عصر تکنولوژی... و یک جمع 8 نفره عقب یک مزدا و... جاده خرمشهر – اهواز. بعد از بدرقه کاروان در شلمچه و سه روز بی خوابی . به سوی معاد.

سه نفر از بچه های جنگ هستند . راوی اصلی که جلو نشسته و دو نفر از تیکه پاره های جنگ. کمپوت اخلاص. اخلاص... اخلاص... خلاص.... «خالص شو تا خلاص شوی... » .

همه خادمین با hilox و ... بر می گردند و ما... 145 کیلومتر زیر آفتاب ، عقب مزدا... و سر همین عقب نشستن دعوا داریم. دیواری کوتاه تر از من گیر نیاوردند ولی ... من هم حتما عقب خواهم نشست.. . چه اخلاصی دارم من... اما ... و باز هم لذت می بریم از این از خود گذشتگی و این کپوت های اخلاص حتی به این هم فکر نمی کنند که این رسمش نیست. و من ... چقدر کوچکم... چقدر کوچکم... و چقدر دور. مگر این جنگ چه چیز به این ها یاد داده که به این چیز ها هم فکر نمی کنند. امان از حجاب و ...

وقتی آتش دیده باشی دیگر پتک بر گرده ات راحت می نشیند. و ما از جنگ همین را می خواهیم ببینیم . نه اینکه برسیم. کسی که حجم آتش کربلای 4 و 5 را دیده ، حجم آتش چزابه را دیده و ... دیگر این چیز ها برایش بی معنی است . می فهمی چه می گویم. های جیره خور آن روز ها ، لا اقل فیلم نجات سرباز رایان را ببین تا شاید کمی درک کنی آتش جنگ یعنی چه. تازه ... بگذار خاموش بمانم که ... و این هم شاید از لطف خدا بود که آن موقع ها نبودیم . شاید ما هم جزء آن معدود کسانی بودیم که کم می آوردیم. هرچند اکنون هم حفظ ایمان مانند گرفتن آتش است در کف دست . علی عرب یادت باشد. با قلبش آتش را گرفت. می توانی این آتش را در دست نگاه داری؟؟؟؟

 

 

به امید...

س . م .ه

23 / 12 /85

ساعت 3 عصر – عقب مزدا. جاده خرمشهر- اهواز

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:56  توسط سید مهدی  | 

بهشت +۳

 

بنام...

دلتنگ ترين سكوت... « معاد »...

:دلم گرفته ...

- شكسته؟

: نه هنوز كه شكسته ها را خوب مي خرند ...

شكايت و عقده ....ثنا و حمد .... عاشقانه

بغض و درد ودل .... فراز و صعود...... فنا

 

من دلم بد گرفته... و اينجا در اين بغض پادگان بايد خاموش شد.  چقدر تفاوت؟!!

اگر معاد را هم زبان بود مرا چه مي گفت؟ هي ...

شايد هم هيچ صحبتي نداشت.ان را كه پرواز ديده و كبوتران را ،‌شايد نگاه ترحم بر اين سِرِّه باشد كه كوچك است و بي قرار ، اما خسته . شايد هم طعنه بر مدعي پرواز... واي...

پرواز بال مي خواهد و شكسته بال را پرواز نيست!

بال مي شكند اما كو بال؟... هنوز نخريده اي كه بهاي پرواز بي خويشتن است و ... دلم هنوز گرفته است. « م » ... آه به اين « م » دلم...

 

«‌معاد » ... معاد... معاد ... بگو چه شد. بگو چه بود . از كبوتران عاشق بگو كه ما لافشان را ميزنيم و نانشان را مي خوريم... نان .... سكوت و كوپن ..نان.. پچ پچ اين و آن ... گمان...

بگو چه شد معاد كه اگر تو را ارزشي هست از آن كبوتران است كه شرف المكان بالمكين... بگو... ميدانم غريببي. مي دانم كه كسي نمي داند « معاد » يعني دوكوهه دوم ايران. كسي نمي داند . آخر حتي نام تو را هم تغيير دادند. كه ميداند كه پادگان آموزشي شهيد فرجواني كه در 15 كيلومتري اهواز در غربت خويش آرميده است همان معادي است كه هزاران عاشق از اين خطه كشور آمدند و تجهيز شدند و بعد هم پرواز... و آن ها هم كه ماندند باز گشتند ، با كوله باري از عبور رفيقان ... در همين معاد تصفيه كردند... تصفيه حساب جنگ افزار نه تصفيه روح و خاطره ... بگويم از كه ،‌سپاسي را كه خوب مي شناسي ، مي دانم كه خادم صادق را هم خوب مي شناسي و كاش من هم هزاران گمنامي را كه تو مي شناسي مي شناختم. لا اقل همان هايي كه در اين چند ماه مي آمدند و از گوشه گوشه تو خاطره مي گفتند .

مي دانم دلت پر است ... آخر اگر دو كوهه دوكوهه شد همه اش از دلدادگي زينبياني بود كه قدر تو را دانستند و آنقدر بر دروازه دوكوهه كوبيدند كه مجبور شدند دو دستي آن را تقديم كنند . وگرنه اكنون هم حسينيه حاج همت دفتر فلان سرهنگ ارتش بود يا ... بماند...

مي دانم دلت پر است ... از من ،‌ازرفيقاني كه تو را فراموش كردند و از همه آن هايي كه تو را بيست ميليون تومان فروختند.

تو چقدر بزرگواري...  باشد. ‌بي انصافي نمي كنم . نمي گويم كه آن هايي كه اكنون همنفست هستند سياهند. اما نفس تو چيز ديگريست. مگر مي شود اكسيژن ناب را با هواي مسموم اين طرف ها مقايسه كرد. روحي كه در تو نهفته است مي تواند هزاران هزار مرده را دوباره زنده كند. اگر آن زمان ها نبوديم لا اقل در همين مدت با غروبت خو گرفته ايم. با نيمه شب هايت . پشت آن تپه كه يادت هست . همين بود كه مر ا وا ميداشت تا حتي به جاي فكه با تو بيشتر بمانم. تا مناجات نيمه شب هاي تو نبود كه فكه خلق نمي شد. حال من هيچ ، آن همه جوان امروزي را كه ديگر ديده ام كه در تو چه آرامشي مي گرفتند ،‌همه آن هايي كه حتي نمي دانستند كجا آمده اند . ولي كاش ميدانستند ... كاش... و ما فقط لاف عاشقي زديم و بي تفاوت گذشتيم... در خودمان غرق شديم و ...

 

« معاد» دلم گرفته... مثل همين سكوت نيمه  شب ... و مي سوزم و خاكستر مي شوم ... مثل همين آتشي كه روبرويم مي رقصد... كمي آرامم كن... درب هاي آسمان را باز كن... بي تابم ... بي قرارم... بي قرار... مثل همين نوايي كه در نايم مي پيچد... از مادرت ام البنين هر چي مي خوام مي‌گيرم...

دو ركعت نذر مادر عباس (ع) ... الله اكبر...

 

 

به اميد...

س . م .ه

1۱/12/85

 2 نيمه شب پادگان معاد

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:3  توسط سید مهدی  | 
  بالا  
- - http://raahil.aminus3.com/portfolio/ raahil - Recent Comments Recent visitor comments from smh's daily photoblog. smh en Copyright 2007 smh