|
||
دلت که بگیرد تازه یادت می آید که آدم هستی. اما یادت می رود که دیگران هم آدم هستند . دوست داری باران بیاید . قدم بزنی . ساکت باشی و ... همه ساکت باشند . کسی چیزی نگوید . حتی حوصله نداری جواب سلام را بدهی . آنقدر در خودت فرو می روی که دنیا را با همه متعلقاتش رها می کنی و ... و آنوقت فکر می کنی از همه چیز بریده ای . فکر می کنی از همه بیشتر می فهمی و بقیه آنقدر در خودشان فرو رفته اند که عشق را فراموش کرده اند و فقط تو هستی که در اقیانس بی انتهای دل ُ تک و تنها با کیمیای عشق صفا می کنی...
اما نه برادر من . خوابی . درست مثل مترسک های رها شده در مزرعه ای آنهم وسط کویر لوط. هر وقت یاد گرفتی عاشق باشی آنوقت بی زحمت دلت هم بگیرد . آخر تا عاشق نباشی نمی فهمی دلت نباید برای خودش بگیرد . تو فقط اسیر « تو » ی « تو » هستی . فهمیدی ؟!
برو بمیر...
مي خواست ثابت كند كه زوركي هم مي شود عاشق شد....
برعكس هر چه كه تا به حال شنيده بود....
-- عشق يك لحظه است...
تا او نخواهد نمي شود
تا نباشد از جانب معشوق كششي ...
...--
خوشش كه نمي آمد هيچ بدش هم مي امد
اما...
اما راه ديگري نبود...
همه چيز به او ختم مي شد.
حتي اگر صد ها سال مي گذشت اما نقطه آخر او بود. پس بايد مي رفت . و رسيدن تنها يك شرط داشت ، آنهم عشق بود. فهميديد ..... عشق....
و حالا سه روز فرصت براي عاشقي ... مي شود؟؟؟؟
به اميد....
ادامه بعد از سه روز ع ش ق يعني اعتكاف..
|
|