|
||
قبل از هر چیز« لوح» ی ها هم به ما حال دادن :
http://www.louh.com/student/General/Dastan/asheghi.asp
---------------------
بنام...
البته الان من تقريبا هيچ صحبتي ندارم. آخه هنوز دو روز نگذشته به علت عدم استقبال ملت از يك تكه نان اين فيلم ديگه اكران نميشه اما بطور خلاصه چند نكته رو مي نويسم:
اولين نكته به نظر من كل فيل حول محور عرفاني غيبت و حضور مي چرخه البته با ديد امروزي. در ميون عرفا غيبت يعني خارج شدن از موقعيت و حس و حال دنيايي به نحوي كه فرد در معشوق گم بشه و حضور هم كه متضاد اون يعني درك كليه احساس هاي دنيايي.
در اين فيلم سرباز به نحوي كه ابتدا بالاجبار به نظر مي رسه داراي نوعي غيبت از كل زندگي مادي و عادي مردم هست . البته اين اجبار هم نوعي برداشت عرفاني هست چون غيبت نوعي « حال» هست كه با اكتساب محض بدست نمي ياد اما مسئله اينجاست كه به نظر من سرباز نوعي تداخل مفهوم و شخصيت هست يعني كاراكتر سرباز درجايي نمايانگر نوعي شخصيت و جايي خود يك مفهوم هست.
اما تفاوت مفهوم و شخصيت:
در كل شخصيت ها ساخته مفهوم ها هستند كه البته به نوعي ثابت هستند . از اونجايي من مي گم اون شخصيت هست كه خود ساخته تعدادي مفهوم هستند كه در اين فيلم در قالب چهار پيرمرد كه اولين اون ها همون پيرمردي هست كه در كوير اون نوع نماز خوندن و توجه به حقيقت و ماهيت نماز و صاحب رو به او ياد داد و بعدي ها هم سه پيرمرد كه كيانيان بازيگر اين نقوش بود. اما در پايانوقتي اين شخصيت خود به درجه دريافت مستقيم رسيد يك مفهوم شد كه تونست در طول زمان حركت كنه.
نكته دوم نوع برخورد هاي مفهوم ها با اين شخصيت هست:
اول همون مسئله درك صاحب و اصل ماجرا كه خدا ست . دوم ذكر و تداوم ارتباط كه با نشان دادن شمردن توسط بند هاي دست به تصوير كشيده شد كه عدم تكان خوردن لب بازيگر به نوعي شايد نمايانگر ذكر « لا اله الا الله » مي باشد . كه به قول اوستاي ما اونقدر بگو تا خودت خدا بشي.... يعني اينكه درك كني همه چيز خداست .
در اين فيلم هم وقتي پير مرد بعد از گفتن اين ذكر مي گويد « البته به عدد تمام مخلوقات عالم » دو برداشت مي شود كرد .1- همهم مخلوقات ممكن است خداي انسان بشوند و 2- كل مخلوقات نمايانگر خدا هستند و در واقع كل خلقت معنلي خدا را دارند ....
اما يك نكته كه هنوز من نفهميدم اين است كه چرا پير مرد به سرباز گفت اگر حرفت را نگويي كسي چيزي نمي فهمد ؟!!! شايد به نوعي مي خواست سرباز را متوجه اين مسئله كند كه عشق و عرفان حقيقي چيز فردي اي نيست كه خودت با آن حال كني و بايد بتواني بقيه را هم در اين وادي هدايت كني و شايد مثال زدن اينكه صداي آب تشنه را به سمت خود مي خواند اين است كه بايد هر كس را كه ظرفيت درك اين مقولات را دارد را تو دعوت كني كه همان ايجاد« شوق » قبل از« طلب » مي شود كه بعدا سرباز به نوعي دستگير « عزيز» مي شود.

نكته قابل تامل ديگر اين شخصيت توجه او به مسائل ريز هستي و در واقع دقيق بودن به مسائل و خلقت است . توجه به هر آنچه كه بقيه از آن به طور خاص قافلند مثل جواب سلام دادن به پسرك معلول كه بعدا در قالب شاخه گل تنها يي كه بعدا ذكر مي كنم نمايش داده شد . همين توجه به نكات ريز خلل ها و نقاط ضعف روحي افرارد را به فرد نشان مي دهد و فرد را در راه رسيدن كمك مي كند.
هر وقت شما از بالاي يك ساختمان چند طبقه به پائين نگاه كني بعضي حركات و افراد و يا موضوعاتي را مي بيني كه در پائين كسي بدان توجه نميكند . گاهر در جمع ده نفري كودكاني كه دارند بازي مي كنند شما به عنوان بزرگتر نظرت به كودكي كه گوشه گير است و كسي محل به آن نمي گذارد و انگار او را نمي بينند مي افتد . اينجا هم همينطور . اين ديد خاص موجب توجه بيشتر حضرت ناظر به فرد مي شود.
مابقي برخورد هاي پير مرد ها را خلاصه مي كنم
و اما برخورد دختر با سرباز:
در ظاهر امر توجه يك نفر به سرباز آن هم در آن شلوغي خوب است كه لبخند اوليه سرباز حاكي از همين برداشت است اما با بالا بردن سر وي براي نگاه كردن به دخترك نور خورشيد كه از باطن قضيه و شيطنت دختر با خبر است حافظ لغزش بسيار بسيار جزئي سرباز مي شود كه سريع با درون سرباز منتقل مي شود و اين انتقال به خوبي با نحوه لرزش سيني چاي در دست سرباز نشان داده شد . در خالت عادي اصلا كسي نمي تواند با اين لرزش ريز يك سيني چاي و خرما را بلرزاند . انگار روي يك صفحه لرزاننده با فركانس كاملا ثابت قرار گرفته است . اين نوع لرزش چيزي كاملا غير طبيعي و غير ظاهري است . انگار درون سربازط لرزيده و اين لرزش در دستان اينطور نشان داده شد . كه بعد از بازگشت دختر و له شدن شاخه گلي كه انگار فقط براي ديده شدن توسط سرباز روئيده و بعد استهزاي جمعي دختر ها باطن او روشن مي گردد.
نكته زيباي ديگر شخصيت موتور سواري ست كه ظاهر نسبتا موجه امروزي با پرستيژ روشنفكرانه دارد . او كه آدم فوق العاده اقتصادي و خوشفكر است گاهي هم در راه كار هاي خوب قدم بر مي دارد به نوعي كه گاهي گره كاربقيه با دست او باز شده و همه حتي كربلايي هم به او نياز پيدا كرده و او را يك شخص متكي به خود و داراي شخصيت مي بيند . اين شخصيت نمايانگر افرادي مي تواند باشد كه از عواميت مردم با توجه به درك بالاتر خود نسبت به آن ها كمال سو استفاده را دارند.
و در پايان فيلم خيلي زيبا عدم درك مردم و تفاهم عواميت مردم و سو استفاده طبقه خاص تر با آن و فراموش كردن اصل و علت و چسبيدن به فرع و معلول نشان داده شد.
---- البته حرف بيشتر از اينهاست اما .... ----
فیلم یک تکه نان در شیراز اکران شد

من موندم فیلم نامه نویس همچین فیلمی واقعا به همه اون نکته هایی که من رسیدم فکر کرده یا همینطوری شده....
بحث خیلی مفصل تر از این حرف هاست و چون هنوز خودم یکی دو جاش گیرم فعلا در حد معرفی فیلم اکتفا میکنم . آخه لا اقل دو بار دیگه باید این فیلم رو ببینم. نه .... به خدا حرف نیست... آخه من دیدم که با همین ریز بینی ها خیلی ها به جاهایی رسیدن. اصلا اگه بخواهی به جایی برسی باید اینچنین دیدی داشته باشی وگر نه نه کل رو میبینی و نه جزء رو. خلاصه کلام اینکه حتما این فیلم رو ببینید . تا دوشنبه آینده هم نظرات خودم رو درباره این فیلم میزنم.
---------
توضیحاتی در مورد فیلم یک تکه نان حتما بخونید
--------------------------------------------------------------------------------
بنام...
تقديم به بزرگ مردي بنام روح ا... و وحدت كلمه اش...

... و تقدير چنان رقم خورد كه جز نامي از عشق نشنويم....
و اينكه گمان كنيم همه چيز يا افسانه بود
يا ساختگي
و يا....
هر چه بود گذشت....
و هيچ كس ،حتي آنان كه روزي رستم بودند
نگفتند هيچ چيز مجازي نيست
نگفتند كه شيوه بود نه حادثه
نگفتند قدير ساختني ست
نگفتند نبايد تقدير را پذيرفت
آن هم تقديري كه ديگران رقم زده اند..
و حال خودشان هم باور كرده اند
عشق تمام شد.....
حتي اگر كسي
روزي باور داشت سربازانش در قنداق ها بودند
خواست و شد
چون باور داشت كه كار براي خدا شكست ندارد
چون از نوك بيني اش آن طرف تر را هم ديد
....
نمي دونم منظور آقاي كاظمي دقيقا از شعر زير چي بوده ..اما كاش ما باور مي كرديم صاحب اين راه كس ديگريست و وظيفه مان را مي فهميديم...
شما كاغذ پران بازيد و ما كاغذ پران ، مردم
بله ،اين است تقسيم زمين و آسمان ،مردم
شما روي زمين با چرخه تقدير شنگيدن
و ما در آسمان با طالع بي پير جنگيدن
شما شادان كه اينك از چه سويي باد مي آيد
و ما را در هر نفس مرگي دگر در ياد مي آيد
كسي در آسمان گردن به گردن مي شود با من
بله ، اينجا برادر نيز دشمن مي شود با من
دمي با او شكست آيد ، دمي با من شكست آيد
و آزادي ، كه آخر در بهاي جان به دست آيد
و آزادي... كه دستي باز مي گيرد زحلقومم
بله ، عمري ست كه با يك هستي و صد مرگ محكومم
هنوزم پايبند چرخه تقدير بايد شد
و با چندين برادر باز درگير بايد شد
شما كاغذ پران بازيد و ما كاغذ پران ، آري
چنين بودست تقدير ضعيف و پهلوان ، آري
فداي زندگيتان كرد بايد زندگاني ها
كه شايد شادمان گرديد از اين كاغذ پراني ها
محمد كاظم كاظمي
بنام...
سلام.
خیلی زود عاشق شدم... قسمت آخر
خدائيش هم چاره اي ندارم . لا اقل از اين به بعد ندارم . اگر اين اتفاق نمي افتاد ... اگر تو الان اينطور جلوي من دراز نكشيده بودي... اگر چشمهات اينطور پشت پلكهايت نمانده بود ... اگر ... . مي بيني ؟ مي بيني چطور خودم را باختم ؟ همه آن ها هم حرف بود . آخر وقتي چاره اي نداشته باشي چه مي كني؟ انگار سر امتحان كنكور همه سوال ها يك گزينه بيشتر نداشته باشد . مثل كامپيوتر... صفر و يك ... روشن و خاموش ... رضا و ... . نه ! خودم هم مي دانم ... اينجايش ديگر كمي دروغ گفتم . آخر كجاي اين كار «رضا» ست؟ هان ! كسي كه راضي باشد اينهمه التهاب و بي تابي كه جاي ندارد ... من هم كه هزار ماشاا... نه دلي ديگر دارم و نه عقلي . چشمم يك جسم خفته را مي بيند و .... نمي دانم .... نمي دانم ... هنوز هم نمي دانم .
دكتر ها مي گويند مرگ مغزي ست !! مي گويند ديگر بر نمي گردي . مي گويند مرگ مغزي يعني اينكه مغز تو رفته اما هنوز قلبت اينجاست . مي طپد . در همين دنيا . هنوز خون در رگ هايت حركت دارد ... ديدي... ديدي، باز هم من باختم . حتي اينجا كه جاي دل كندن است . جاي پريدن است .
عقلت رفت چون فكرت ،همان عقل عاشق مال كس ديگري بود . زود هم رفت . چون ... چون اين پائين ها داشت يك جورايي اشتباه مي رفت . شايد داشت خراب مي كرد . خوب چون عاشق بود ... همان عقلت را مي گويم .... چون عاشق بود حكم به رفتن داد . اما ... اما اين پائين ، دلت ... قلبت يك جاي ديگر بود . يعني نتوانست راحت برود . هوز كامل فاني نشده بود كه... خود خواه هم كه نبود .... نه... حتما بايد اين حال من را مي ديد . حتي بايد خورد شدن اين غرور كاذب ،اين اوهاماتي كه بنام عشق خودش را در وجودم جا زده بود را مي ديد . بايد صداي خورد شدن استخوان هاي فراموشي ام را مي شنيد .... از اين ها هم كه بگذريم بايد دلم را هم راضي مي كرد . خوب فهميدم ، نه؟ ... مانده اي تا عظمت عشق را به رخم بكشي ... مانده اي تا از من اجازه بگيري ... اجازه؟!!! ... خوب برو ... اين كه سوال ندارد . راحت هم برو ... ديگر از هر چه عشق و عاشقي ، حتي از اسمش هم بدم مي آيد ... اين ها همش بچه بازي بود . خوب فهميدم . عاشق حرف نمي زند . عمل مي كند . درست مثل تو . چقدر راحت از خودت گذشتي ؟!! تازه آنجايي هم كه مجالي براي فكر كردن و انتخاب نبود ... معلوم است كه بُرده اي .
دوستت همه چيز را گفت. وقتي او را هل داده بودي ،افتاده بود توي جوي آب . اول تو ماشين را ديده بودي . سرعتش خيلي زياد بود . حتي مجال داد زدن هم برايت نماند. راننده مست بود . چيزي برايش نمانده بود . عقل نداشت . نه عقل ، نه دل ، نه .... نه هيچ چيزي كه بشود او را آدم ناميد . زد و فرار كرد . شايد در دلش هم خنديد . شايد فكر كرده خيلي هم زرنگ بوده كه توانسته فرار كند . مثل خيلي ها كه در همين دو سه روز زندگي راحت مي زنند و فرار مي كنند . انگار نه انگار ته خطي هم هست . مثل ... مثل يونس . برايت گفته بودم . او هم عاشق شد .اما قبل از اينكه بفهمد دل و عقل چيست با سر رفت ته خط . بيچاره چه آبرو ريزي براي خانواده خودش و ... بنده خدا به بار آورد... بنده خدا... بنده خدا .... هي ، يادش بخير هميشه مي گفت ... يعني مي گفتيم بنده خدا اينطور گفت و بنده خدا اينطور كرد.... اسم شما ها شده بود بنده خدا... ديدي ... ديدي ،باز هم اشتباه از مابود . بنده اش را گرفتيم و خودش را فراموش كرديم . خيلي راحت بگويم ، اصلا به اسمش نان خورديم . به همين راحتي . هم خدا خواستيم هم خرما را ... اما ... اما خدا را براي خرما ....
چه فايده . حالا كه تو اينطور روي تخت ، روبروي من خوابيدي ... و من ... شايد اين آخرين نامه را بدون كاغذ و قلم برايت مي نويسم ... البته شايد هم ... شايد كه نه ، حتما ... حتما باز براي خودم اما به اسم تو ... يعني تما اين ها را نوشتم تا به اينجا برسم . به همين يك كلمه .... كه مثل هميشه ،بيخيال...
وقت تنگ است . كم كم دارد وقت ملاقات مي شود . نمي خواهم ... نمي خواهم مادرت در اين لحظات آخر شكسته شدن قولم را ببيند . آخر ميدانم ... خوب مي دانم كه منتظر است . يعني از همان اول بود . نه به اندازه تو، ولي ... ولي او هم منتظر بود . خودت هم فهميده بودي . فقط مي خواست من را امتحان كند ... و حالا نمي خواهم .... يعني نمي توانم شكستن او را ببينم ... بس است ديگر .
خوب ميدانم كه حوصله همه سر رفته . حتي حوصله تو . حوصله مامور او . حوصله مادرت . حوصله مريض بعدي كه قرار است بيايد جاي تو بخوابد و حوصله كسي كه شايد قرار است بيايد برايش آخرين نامه اي را بدون كاغذ و قلم بنويسد. حوصله اين همه پرستار و دكتر بيمارستان كه انگار دارند پشت صحنه ساخت يك فيلم سينمايي را نگاه مي كنند و منتظرند تا زود تر تمام شوند و برروند سر كارشان ... حتي حوصله همين سيد عباس خودمان كه مي خواهد بداند آخر اين داستان چه مي شود . حوصله صادق كه از اين همه اراجيف من خسته شده و شايد دارد دنبال يك برادر ديگر مي گردد. حوصله همه آن هايي كه شايد يك سري به راحيل زدند و حالا مي خواهند سر و ته اين قضيه به هم بيايد تا از سر بيكاري يا هر چيز ديگر پيامي بگذارند و ... شايد من هم به وبلاگ آن ها سري بزنم.
ما كه حرفي نداريم . خوب عقلت رفت .... دلت ماند تا ... تا براي رفتن اجازه بگيرد . اما... اما دل من را هم با خودش برد . نه پيش خودش ،كه همراه خودش . حالا... حالا من ماندم و اين عقل و يك دنيا... شايد« رضا »...
« خدا حافظ »
خیلی زود عاشق شدم... / قسمت سوم
و اين تنهايي شروع به بزرگتر شدن كرد . هر چه درتو غرق مي شدم ،فاصله اي عجيب ميان ما بيشتر مي شد. فاصله اي كه ظاهرمان را از هم دور تر مي كرد ولي ما را به هم راغب تر ... بي آنكه بخواهيم از هم فاصله مي گرفتيم .... نمي دانم هنوز هم فكر من هستي يا نه؟؟؟
اما من ،منِ تنها چطور مي توانم از صفر شروع كنم؟؟؟ با كه ؟؟؟ چه كسي را مي توانم در خودم دخيل كنم ؟؟؟جز همين قلم و كاغذ كه آن هم نا محرم است ... اصلا هيچ مي داني اين چندمين نامهي من به تو است؟ ...
مرا از تمام رفقا دور كردي . سوزاندي و در خماري جا گذاشتي ... اما ... اما همين خماري هم صفايي دارد . شايد تو هم همين حس را داشته باشي ، راحت رسيدن زياد هم صفايي ندارد...
آري ، راحت رسيدن زياد صفايي ندارد ، اما ... اما ... اما اگر رسيدني در كار نباشد ، اگر هيچ وقت رسيم چه؟ ... هيچ وقت ...فكرمن را هم كرده اي يا بايد باز هم من فكر تو را بكنم ؟ ... مثل هميشه :« من به درك ، او چه مي كند ؟» ، « خورد هم كه بشوم مهم نيست ، او مي تواند طاقت بياورد ؟» ....
مي دانم ! همه اش شعار بود ... شايد نوعي دلداري و شايد هم اثر همان غروري كه تو و شايد هم خودم مسببش بودم ... مي بيني ؟ چقدر ترديد؟! چقدر ابهام ؟!...
دعاي كه پشت سرمان بود ، نمي دانم ؟! اما بالاخره فهميديم ... فهميديم كه حالا وقتش نيست ... بايد صبر كنيم ... بايد امتحان پس بدهيم ... حتي تقاص همين مدت را ... كم كم بدون اينكه خودمان هم متوجه شويم از هم دور شديم ... تا همين جا ... همين جايي كه نمي دانم تو كجايي... . شايد كمي دير شد ، اما همان دعا همه چيز را حل كرد .
تند رفتيم ... وقتي برادرت را ديدم ، با اينكه شب را تا صبح خوابم نبرده بود از اضطراب ، اما آرامشي عجيب بر دلم نشسته بود ... انگار به دلم برات شده بود حساب و كتاب دست كس ديگري است ، حتي اگر ... اگر بچگي كنيم.
حتي برادرت هم اقرار كرد . اقراركرد كه براي رفتار ديگري آمده بود . اما... بگذريم. صحبت ها مردانه بود .
مواخذه ام نكن براي اين مدت . تو كه خبر نداري ... مي داني قول دادن به مادرت چه بر سرم آورد ؟ اشك درچشمانم جمع شده بود . حتي برادرت هم نفهميد ... نفهميد چرا قبول كردم ... آن هم اينقدر زود . نه! از ترس نبود . خودشان هم فهميدند . چيزي را كه نفهميدند ، حد عشق در دل من بود . عشقي كه « تو » گوشه اي از آن بودي ، نه همه آن . فهميدي ؟ نه همه آن ...
يادت كه نرفته ؟ اصلا آشنائيمان هم براي همين چيز ها بود وگرنه گوشي را همان موقع گذاشته بودم . يا نه ، بر عكس ، مثل خيلي ها بي محابا مي آ مدم و الآن يااتفاقي نمي افتاد و يا ... يا هر دومان در اعماق سياهي دست و پا مي زديم ... بخاطر همين بود كه زود پذيرفتم ... آخر قول دادم . به مادرت .
پس ديگر دورِ دورِ دور شدم. اما ... نمي داني در اين دو سال چه كشيدم . دو سال تاوان پس دادم . ذره ذره آب شدم . از همين چند نفر دور و برم هم بريدم . بي آنكه خودم بخواهم . آخر نمي توانستم . ظرفيتم ته كشيده بود . در خودم بودم . در خودي گنگ و نا مفهوم . آخر خودم از خودم دور شده بود . تا خودِ نا كجا آباد . ببين چه بر سرم آمد... نه درسي ، نه كاري ، نه دوستي ،نه خانواده اي و نه حتي « من » ي ... از تمام اين روز مرگي ها و دنيا زدگي ها بريدم ،درست ... اما آخر ... آخر كسي كه هنوز آن ور را پيدا نكرده است كجا برورد؟ هان ! كجا مي تواند برود؟... حالا خودت قضاوت كن ، اگر نيايي چه مي شود ؟ هيچ... فقط يكي از بندگان او را به پوچي كشيدي ... نه! دلخور نشو ... خودت هم مي داني كه همه اين ها طعنه است . نيشتراست بر دل خودم . بر وجود خودم كه نفهميدم چه كنم . گفته بودم ، يعني ازخود مهدي شنيده بودم كه: « عشق كه بيايد عقل، را مي كشد . له مي كند . وجود را خوار مي كند » . اين درست اما ... « اما بعدش دل عاشق عقل را دوباره مي سازد . يك عقل عاشق... و اين حاكم جديد ،رسوايي را به عفتي عاشقانه مبدل مي كند و آن وقت عقل عاشق وجود را تا استغنا بالا مي برد و نا گاه به فنا مي رسي ... » .
ديدي ... اينجايش را نگرفته بودم . فراموش كرده بودم . حتي او هم چند بار تذكر داده بود . آري همه چيز را فهميد ... اگر قرار بود نفهمد كه استاد ما نمي شد ... بگذريم.
نمي دانم ! از يك طرف وجودم مالامال از عشق او شده بود و از طرف ديگر ظرفيتم درتو خلاصه مي شد . در تويي كه هنوز نشناخته بودمت . هنوز در عمقت شنا نكرده بودم ... و اين همه چيز را از من گرفت و جايش چه آمد؟... چند سال آوارگي در برهوت ... و همه اين ها بخاط همان تسامحي است كه كردم ... همان يك قدمي كه كج برداشتم ... خيال كردم به جايي رسيده ام ...
ولي حالا ... حالاهمه چيز فرق كرده ...آخر از صفر شروع كردم... از صفرِ صفرِ صفر.
ادامه دارد...( احتمالا قسمت آخر)
|
|