تبليغاتX
راحیل
 

 
 
 

خيلي زود عاشق شدم.... // قسمت دوم

 

... اما هنوز هم قبول ندارم .... «او» «‌تو» بود. فهميدي .... « او » « تو » بود . به همين سادگي ... و همه چيز شروع شد . راستش مي خواستم مثلا تو را وصل كنم . يعني به قول خودمان هدايت كنم . اما ،‌اما خودم هم گم شدم .از دست رفتم . تا خودِ خودِ هيچ شدن ، اما ... اما همين ترديد مرا نگه داشت . درست لب پرتگاه فنا .... . يك ترديد . آري ،‌يك جاي كار اشكال داشت كه هيچ گاه هم نفهيدم. حتي اينكه از من بود يا تو ؟!! ... شايد هم « ما » ... .

گفتي : شايد به گناه بيفتيم .

منظورت را خوب فهميدم .

گفتم : من كه از خودم مطمئنم .

و تو دلگرم شدي . گرماي درونت را حس كردم . و من مغرور تر شدم . عجب غروري ...

نمي دانم خوردن گندم براي پدر و مادرمان گناه بود يا رحمتي براي كامل شدن و عشق بازي و ... سوختن؟؟؟ اگر گناه بود ، شايد ما هم هميشه مماس بر اين گناه حركت كرديم ، اما ... اما اگر رحمت بود شايد هيچ وقت دلمان را به دريا نزديم ... . نمي دانم ... شايد ، شايد اگر اينهمه پايبند دين و مذهب نبوديم  لااقل وضعمان بهتر بود. نمي گويم كه سلول هاي جسمم در وجودت گم مي شد، اما... شايد اگر ، اگر فقط يك بار هرم دستانت سلول هاي يخ زده دستانم را در آغوش مي گرفت ... شايد اگر يك بار ... فقط يك بار شانه هايم حضور تو را احساس مي كرد ،‌اينطور وجودم آشفته نمي شد . آخر براي من چشمانت نه حكم تير خلاصي را داشت و نه حكم جبرائيلي كه پيام خروج از بهشت را ابلاغ مي كند... چشمانت براي من فقط ابهام بود ... مي فهمي ؟ فقط ابهامي ، كه هرچه درونش را مي كاويدي بيشتر مشتاق ميشدي تا در آن فرو روي ، تا جايي كه چنان در او غرق شوي تا ....  نمي دانم... باز هم نمي دانم ... امان از اين انسان سر در گمِ مغرور...

آخر چطور مي توانستم زندگي كنم ؟ درست آن هم زماني كه بايد يك همراه مي يافتم . دنبال يك پشتيبان بودم ،‌يك دريا نصيبم شد كه بايد به موج هايش دل مي سپردم تا مرا همواره بر سخره هاي مبهم عشق بكوبد. آخر تو بگو ... خودت قضاوت كن ... در اين بلوا مي شود فكر هم كرد ؟!! مي شود همراه هم داشت؟!! مگر در اين وجود فاني چند عشق مي گنجد؟ آنكه نامتناهيست و براي « او » مي توان با هر چه متناهي همراه شوي ... اما ... اما اين را چه مي شود كرد؟ وقتي تنها بالت رابراي جفت شدن وسط معركه مي آوري ، ولي مي بيني با يك شعله كوچك شمع آرام آرام مي سوزد ... چه مي كني؟ .... با اين خاكستر بر باد رفته و زمينگير...

درست زماني كه بايد رفيق مي داشتم . وقتي بايد براي خود چند همراه و پشتيبان مي يافتم ... درست زماني كه نياز به يك برادر داشتم ...

تو آمدي ... راه را راحت بر همه بستي . دلم را لحظه به لحظه از همه چيز ،‌حتي خودم جدا كردي . تاجايي كه وقتي به خودم آمدم حتي ديگر خودم را هم نشناختم ... گمان كردم مستحاله شدم . در وجود تو .... مي دانم عمدي در كار نبود. حتي به ظرفيت من هم زياد كار نداشت.... انسان چنين خلق شده... هر كس گمان مي كند مي تواند جور ديگري عمل كند اشتباه مي كند... بگذريم...

در وجودت گم شدم... وجودي كه رنگ و بوي ديگري داشت ... لا اقل ظاهرش كه اينچنين بود... اما ، اما امان از اينكه تا آخر خط نيامدم... از همه بريدم... دور شدم...دورِ دورِ دور ... تا جايي كه هيچ چيز را نمي ديدم و هيچ حرفي را نمي شنيدم و كم كم هيچ چيز هم نمي گفتم.آخر چه مي توانستم بگويم... هان! تمام حرف من تو بودي ... تو را با كه قسمت مي كردم؟!!

و اين تنهايي شروع به بزرگتر شدن كرد . هر چه درتو غرق مي شدم ،‌فاصله اي عجيب ميان ما بيشتر مي شد. فاصله اي كه ظاهرمان را از هم دور تر مي كرد ولي ما را به هم راغب تر ... بي آنكه بخواهيم از هم فاصله مي گرفتيم .... نمي دانم هنوز هم فكر من هستي يا نه؟؟؟

اما من ،‌منِ تنها چطور مي توانم از صفر شروع كنم؟؟؟ با كه ؟؟؟ ....

 

ادامه دارد

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:31  توسط سید مهدی  | 
سلام.

قسمت اول یه داستان کوتاه از خودم.

بنام...

خيلي زود عاشق شدم.../قسمت اول

 

قبول كن. همه اش تقصير تو بود . اگر تو پيدايت نمي شد ، دل من كه اهل اين حرف ها نبود. اينهمه با دختر ها ارتباط داشتم ، بيچاره ها حتي مي ترسيدند از 5 متري من رد بشوند چه رسد به ... آخر مرا چه به عشق و عاشقي؟!! من ... يوسف...سيد يوسف  كه حتي پسر ها آرزو داشتند دو كلام باهاشان هم كلام شوم ،‌حالا... .

نمي دانم از كجا پيدايت شد . آن هم درست روز اول امتحان هاي پيش دانشگاهي . مثل آدم داشتم درسم را مي خواندم كه يكدفعه تلفن زنگ زد ،‌و اين يعني سه سال بدبختي ، بد بختي كه چه عرض كنم...

صدايي گفت : سلام.

كمي تامل كردم و جواب دادم

گفت : من مزاحمم؟!!

مزاحم؟! عجب مزاحمي هم. مزاحمتي كه تا سرحد جنون پيش آمد . خودت هم نفهميدي چه بدعتي را پايه گذاري كردي ،‌با همين يك جمله، نمي دانم . باور كن هنوز هم نمي دانم ،‌عذاب گناهي ناكرده بود يا امتحاني سخت بر يك ... بر يك ديوانه . امتحاني كه جوابش هنوزط هم مشخص نيست. شايد ، شايد هم يك رحمت بود . يك لطف بر يك تنهاي تنهاي تنها براي آنكه تنها تر شود...

گفتم : خوب ،‌بعدش ؟

گفت: همين!

گفتم : مشكل خودتان است....

صبر كن ببينم ! شايد مهدي هم زياد بي تقصير نباشد. آخر مي خواستم گوشي را بگذارم ،‌اما ... اما صداي مهدي در گوشم  مرا مردد كرد. ترديدي كه به يك فاجعه ختم شد . بيچاره دلم . بيچاره دلم و بيچاره دلت ...

« ما براي وصل كردن آمديم        ني براي فصل كردن آمديم»

پس گفتم : چرا من!

ميبيني ؟! چقدر بي تجربه بودم ؟ آخر اين اولين و آخرين اشتباه عمرم بود.

گفتي : همينطوري...

واقعا!!! چه دروغي ؟! چه دلي داشتي تو... چند ماه گذشت تا خودت را لو دادي . آن روز يادت هست ؟ توي پارك ...

گفتي : اگر من ،‌هم او باشم چه مي كني؟

گفتم : صد و هشتاد درجه تفاوت مي كنم!

كردم؟ خودم كه فكر نمي كنم... آخر نمي توانستم بكنم . شايد هم نمي خواستم كه بتوانم...

كسي كه مهدي سراغم فرستاده بود تا وصلش بكنم. بي آنكه بفهم كيست؟ چه جنسيست؟ البته حدس زده بودم. اگر پسر بودي مهدي همان اول تير خلاصي را روانه ات مي كرد . جايي براي فيلم بازي كردن نمي گذاشت . آنوقت شايد تو الان جاي من بودي و من همان درمانده تنهاي تنهاي تنها. مي بيني ... با اين همه شاگردي باز هم نفهميدم بايد وصل كرد اما نه به خود . باز هم وسيله هدف شد... اَه از اين انسان خودخواه فراموشكار...

سابقه اش را داشتم.  بايد «شوق» قبل از «طلب» را بوجود مي آوردم . همين . مثل آقا رضا . فقط سه بار اجازه داشتم به مغازه اش بروم . و چقدر راحت از پيله هاي اطرافش بيرون آمد .

و حال، فقط بايد چند كلام در گوشي تلفن به آن سوي خط مي گفتم .  به سكوتي مبهم و صد البته پر جذبه . شايد همه اينها از همان سكوت نشئت مي گيرد . آخر در اين 2 سال ، همه چيز من شده بود همان سكوت هاي وهم انگيز كه گاهي يك نسيم ، يك نسيم آتشزا كه از حنجره ات خارج ميشد و تمام وجودم را مي سوزاند . يك نفس و جواب هميشگي من ... ياد هست؟ « آخ ، سوزاند...» . البته اين را هم از خودت ياد گرفته بودم . مي بيني ... حتي عاشقي را هم تو يادم دادي... اصلا « مني» نبودم كه بخواهد عاشق شود . 

همه اش « تو » شده بودي . « توي تو » ... و بعد ،‌بعد از 6 ماه گفتي تو همان بودي . در همان پارك .... من چه كردم ؟ فقط تكه كاغذي را كه برايت در دست نگاه داشته بودم ، آرام آرام پاره كردم  و تو حتي نتوانستي بپرسي چرا ؟ اما... اما اين هم مهم نبود . مهم همان چند قطره اي بود كه آرام آرام گونه هايم را پيمود تا بي هيچ واسطه اي ،‌فاصله چشمانم تا زمين را بپيمايد . بي هيچ دستي كه از شرم همان اول راه او را بدزدد  . و اين شايد اولين باري بود كه بي دليل ،‌كاملا بي دليل گريه كردم. خوب «تو» ، هم «او» بودي ... اما هنوز هم قبول ندارم . « او » « تو » بود . فهميدي ... « او » « تو » بود . ...

ادامه دارد...

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:8  توسط سید مهدی  | 
بنام...

همیشه که نباید حرف خودت رو بزنی ... هرچند بقیه هم حرف های خودشون رو میزنن...شاید هم نه ....نمی دونم ....

میگفت بارون که بیاد همه شاعر میشن . باران که نیادچی؟ ...

وقتی بارون نیاد تازه دل آدم میگیره . اما این واسه اونائیه که بارون رو دیدن ... بارون واقعی رو نه بارونی که فقط اسمش بارونه.... به هر حال ما که نه شاعریم نه نویسنده .حتی حرف هم بلد نیستیم بزنیم .اما خوب بلدیم نیگاه کنیم. درست پشت همه سپر هایی که ملت جلوشون میگرن . پشت همه اون نقابهایی که برات فیلم بازی میکنن. بی خیال.  مهم اونه که یاد بگیری کاری به بارون و غیر بارون نداشته باشی...

-------------

سه تا داستان کوتاه ولی خیلی باحال:

کلیک اول:   اسم بچه‏مان باشد دانيال‏

...من بسيجى نيستم! يك بچه سوسول درسخوان كه شب‏ها مى‏رفته كافه كارون. يادت مى‏آيد دريا؟...

 

کلیک دوم:   شکست حصر دل

پشت ميزش می نشينم، اين چهاردهمين بار است که نامه ی آخرش را می خوانم: مرضيه! شايد باورت نشود ولی تقريبا دو هفته ای است که ديگر دلم برايت تنگ نشده ...

کلیک سوم:    برادرم، مهدي...

خنده ام گرفت. گفتم: حالا كتايهاي زندگي ائمه و آقاي مطهري يك چيزي، ديگر براي چي كتاب پليسي و جنايي مي خواني؟
نگاهم كرد و گفت: براي اين كه ما بايد از اين چيزها هم اطلاع داشته باشيم و بدانيم دور و برمان چه خبر است...

 




 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:1  توسط سید مهدی  | 
بنام...

طبقه سوم یه ساختمون اونم درست سر چهار راه سینما سعدی (شیراز) .

خسته شدی و طبق معمول دلت گرفته. یه لیوان چایی و بعد کنار پنجره...

ساعت ۷-۶ بعد از ظهر . غلغله .  آدمها مثل کرم توی هم می لولند . هر کس یه جایی میره . با یه تیپ و قیالفه  و هزار جور ادا و اطوار ... . اینجا هم عالمی داره واسه خودش . سر ظهر مخصوصا میشه دیدی خیلی ها که احتمالا زیاد کار کشته نیستند با هم قرار میزارن . فکر میکنن هیچکی نمیبینتشون. و بعد از ظهر ها که شلوغ تره قدیمی تر ها با هم میان خرید؟!!!

خیلی باحاله . وقتی از این بالا نیگاه میکنی و وقتی همه رو از این بالا می بینی خندت میگیره . یه خنده همراه یک بغض . با خودت میگی اینا کجا دارن میرن؟؟؟ دنبال چی دارن می گردن؟ خدائیش هیچکدوم اصلا فکر این رو نمی کنن که یکی ممکنه از این بالا نیگاهشون کنه. مثلا اون پسره همون که کت پوشیده و با کلاس راه میره. میشناسمش . چندین بار دیدمش . احتمالا همین جاها کار میکنه. یا اون دختره با اون تیپ و قیافش حتما انگار تمام دنیارو بهش دادن ... اگه اینا فکر میکردن یکی داره اینجور نیگاهشون میکنه اینقدر بیخیال بودن. البته چند بار خودم امتحان کردم . با خودم عهد بستم وقتی میرم پائین فکر کنم یکی داره از اون بالا بهم نیگاه میکنه ...اما همش فراموش میکنم...

هوا تاریک شده. روی کوه روبرو احتمالا قله بابا کوهیه ... درست نوک قله چند تا چراغ روشنه . احتمالا ساختمون آنتن صدا و سیما یا شاید هم مخابراته. هر چی که هست حتما چند نفرز اونجان . جدا از این چهار راه شلوغ . الان کسی هم به اونا فکر میکنه . با اونا به اینجا؟؟؟ 

اصلا بی خیال آدم ها . بین اینهمه آدم کسی تا حالا به اون برگه درست نوک اون شاخه که به طرف چراغ راهنما خم شده فکر کرده. یا به اون پیچ بالای چراغ وسط خیابون که فقط از این بالا میشه دیدش . و البته به اون مورچه که روش راه میره؟ اصلا این بالا چیکار میکنه. ....

چی می خواستم چی شد./ خدائیش همه این حرف ها توی ذهنم با جملات طنز بود اما ...

فعلا بی خیال تا بعد

به امید... 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:36  توسط سید مهدی  | 
بنام...

وقتی دلت می گیرد آنقدر در خودت غرق می شوی که چشمانت خاموش می شود. آنگاه چیزی مانند یک حس از درونت رها شده و در تمام عالم منشر می شود ... پس اینبار تو خودت را از آن بالا می بینی . چقدر کوچکی ؟؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:49  توسط سید مهدی  | 
  بالا  
- - http://raahil.aminus3.com/portfolio/ raahil - Recent Comments Recent visitor comments from smh's daily photoblog. smh en Copyright 2007 smh