|
||
بنام...
ما سینه زدیم و بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم ... آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند
........................
وقتی جربزه شهادت نداشته باشی شروع می کنی به نقد انگیزه شهدا...
سید حسن حسینی
.......................................
در دو حالت نمی توانی حرف بزنی .
اول اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشی
دوم اینکه آنقدر حرف برای گفتن داشته باشی که در آن غرق شوی.
می خواستم مطلبی با عنوان پیاده نظام تنها یزنم که واقعه کانون رخ داد. خواستم از وقایع آن شب بنویسم که در این بازیچه سیاسی پیش آمده ماندم. جریان به نوعی سوتی سیاسی بود برای سرپوش وقایعی عظیم تر که باید مسکوت می ماند... بماند.
و بعد با جریانات اخیر تر مطلبی دارم بنام دمل چرکین ایران که هنوز مانده ام گفتنش در اینجا درست است یا نه.... مقام معظم رهبری می گویند محافظه کاری یعنی مرگ انقلاب و تشخیص مصلحت نظام با این محافظه کاری چه فرقی دارد ؟؟؟ من مانده ام. هر چه هست می دانم آنچه امروز رخ می دهد آنی نیست که باید در نظام دینی اسلامی و مدعی مقدمه آرمان شهر مهدوی رخ بدهد...
و غیر از اینها تحلیل خود کانون و آنچه که اکنون کانون باید انجام دهد نیز خود مطلبی مهم و در عین حال طولانی است.... که البته شاید واجب تر باشد....
در هر صورت از کدام باید بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
www.rahpouyan.com
بنام....
یک درد و دل غیر کلیشه ای....
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)
الف ) شناخت هدف
ب) شناخت ظرفیت ( مخاطب)
ج) شناخت راه
د) شناخت وسیله
هدف خلقت، رسیدن به کمال است و این کمال همان «آرمان شهر مهدوی» است که تمامی انبیاء و نیز پیامبر خاتم و ائمه معصومین علیهم السلام زمینه ساز آن بوده اند . پس راه نیل به آن هم جز از مسیر ائمه هدی (ع) میسر نیست.
نتیجه 1 :::
شناخت سیره ائمه و نیز قرآن ورای محصور شدن در بعد زمان
اساس وجود ادیان و مذاهب خدمت به انسان برای رسیدن به هدف خلقت است . پس انسان به عنوان اشرف مخلوقات نقطه عطف تمامی برنامه هاست که جز با شناخت صحیح از این موجود به عنوان یک کل و نیز رسیدن به یک جامعه شناسی و نیز انسان شناسی در کل و در خُرد بر مبنای ظرفیت های متغیر انسان در جوامع و زمان های مختلف و عوامل دخیل بر این اصل برنامه ای صحیح جهت نیل او به هدف ذکر شده نمی توان دست یافت.
نتیجه 2:::
شناخت انسان با یک دید کل بر مبنای دین که از فطرت و اصل کاملا آگاه است و با دید خورد بر مبتای جامعه شناسی و انسان شناسی روز
پس از شناخت هدف و نیز مخاطب، مهمترین چیز دانستن راه رساندن مخاطب به هدف است که بر مبنای محدودیت زمان زندگی بر خاک و نیز محدودیت جسمی و ... بر انسان باید کوتاه ترین و مطمئن ترین مسیر را برای حرکت یافت. که صد البته بر مبنای اعتقاد اسلامی و شیعی ما تنها راه رسیدن به هدف، همان سیره معصومین (ع) است که مهم آن است که با استفاده از پویایی فقه و مذهب شیعی بتوان آن را بر اساس شرایط و موقعیت زمانی ، مکانی و مخاطب به روز کرد.
نتیجه 3:::
شناخت راه رسیدن به هدف بر اساس سیره ائمه (ع) و تطبیق به شرایط زمانی، مکانی و مخاطب.
هر محتوا دارای یک زبان ارائه است و طی مسیر مخاطب برای رسیدن به هدف از مسیر تعیین شده ابزاری می خواهد که باز سریعترین و مطمئن ترین طی مسیر را داشته باشد. نکته دیگر این است که با توجه به بالقوه بودن فطرت و نیز بالفعل بودن موانع که با تلاش شدید شیاطین جن و انس و... ابزار به عنوان نمود بیرونی محتوا برای مقابله با ظواهر فریبنده موانع ، جذب مخاطب ، پایبند کردن وی به راه صحیح و نیز شناساندن جامع و کامل محتوا از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
نتیجه 4 :::
شناخت ابزار از مهمترین قسمت های کار است که بد دفاع کردن بهترین راه ضربه زدن است.
نکات:::
1- زمانی که ابزار ، مسیر و مخاطب جای هدف را بگیرند هیچ وقت به مقصد نخواهیم رسید. مانند این است که نماز بخوانیم برای نماز نه برای خدا.
2- وقتی هدف مدام مرور نشود خود به خود ذهنیات برنامه ریز جای هدف را گرفته و باز مقصد ناکجا آباد خواهد بود.
3- وقتی مسیر و وسیله متناسب از قبل مشخص نگردد با توجه متفاوت بودن برنامه ریز و مجری و تعدد مجریان باز نگرش های شخصی در کار دخیل شده و مسیر را تغییر می دهد.
4- از آفت های کار دور ماندن برنامه ریز از کار و یا یکی شدن تمام مجری و برنامه ریز است . باید برنامه ریز مانند یک فرمانده نظامی در عین حال حضور در خط مقدم فرمانده هی کند نه تیر اندازی.
5- برای برنامه ریزی باید همیشه از چند طبقه بالاتر نگاه کرد تا کلیه حواشی ، موانع احتمالی و حتی راه کار های میان بر و نیز نیروهای مجری در معرض دید باشند.
6- برای برنامه ریزی حتما باید به مشورت و مشاهده حرکت های مشابه و نیز پتانسیل های موجود توجه داشت. مشورت در حد مشاور و نه تمام برنامه ، دیدن حرکت های مشابه در تمامی مکان ها و زمان های ممکن، استفاده از تجربیات و عقول به کار رفته را در پی خواهد داشت البته باید توجه داشت دیدن حرکت های مشابه جمود فکری برای خلق برنامه ها و استفاده از راه های جدید را از انسان نگیرد.
7- در جامعه مهدوی موازی کاری منفی وجود ندارد و چون همه چیز در راستای هدف متعالی جامعه است برای رسیدن به هدف در یک مجموعه باید از پتانسیل های موجود در جامعه استفاده نمود . اما باید توجه داشت که این پتانسیل ها درست در راستای برنامه ها بوده و خمودی یا ضعف مجموعه را در پی نخواهد داشت.
8- برای همراه شدن در برنامه ریزی مهمترین گزینه همفکری حول اهداف و مبانی کلی مجموعه است و این همفکری موجب همدلی خواهد شد وگرنه تمامی همدلی ها بر اساس تفاوت فکر ضعیف می شوند که فکر منطقی است .
9- برای جریان سازی و نوآوری باید بتوان از کلیشه ها و جریان های موجود بیرون آمد.
10- برای تمامی برنامه ریزی ها و حتی اجرائیات آگاهی رکن اساسی موفقیت است و این آگاهی جز با مطالعه سمعی و بصری و مکتوب و نیز تدبر و تامل برای بیرون کشیدن نکات ممکن نیست
11- در اسلام هدف وسیله را توجیه نمی کند اما باید برنامه ریز به حدی از اجتهاد در کار برسد که بتواند تفاوت خوب و خوب تر و یا بد و بد تر را تشخیص دهد.
12- زمان عاملی بسیار حساس است . همانطور که تعلل موجب از دست رفتن فرصت هاست ، عجله نیز موجب خراب کردن فرصت هاست.
13- موفقیت بر اساس استفاده از فرصت هاست . و موفق تر خود فرصت ساز است.
14- هر عمل در خاک ملکوتی دارد که سیاه یا سفید است. !!!
15- از کوزه همان تراود که در اوست.
16- یک مربی واتر پلو ممکن است خود شنا بلد نباشد. اما همیشه کنار استخر است و بازیکن ها را هدایت می کند.
17- مامور به انجام وظیفه ایم نه حصول نتیجه.
18- دنیا همه اش معامله است. هر قدم که بر می داریم اگر سودی در آن نباشد ضرر است. این سود یا مادی است یا معنوی. با دویست میلیون تومان می توان سود شونزده میلیون و چهارصد هزار تومانی سالیانه یک بانک را داشت یا سود صد میلیونی چند ماهه یک تجارت.
19- اگر سلیقه ای عمل کنیم نتیجه بسته به اخلاص ما دارد . چراکه باید خود خدا مستقیم گرداننده کار شود وگرنه باز مقصد ناکجاآباد است.
20- من خستگی را خسته خواهم کرد. شهید آوینی.
21- اگر مخلَص نباشیم عمل خودش حجاب می اورد....
پارادوکس احساسات:::
1- این روز ها حس رویش دارم و این یعنی چاره ای نیست جز پوستن انداختن... و پوست انداختن هم لازمه اش شکافته شدن پوسته است و و این خراش حتما درد دارد...
و من سرشارم از حس دردی متعالی....
و ناگزیر هر کس می خواهد بامن باشد باید در این دردسهیم باشد و گر نه در حس تنهایی من غرق خواهد شد....
2- امسال هنوز جنوب نرفته ام... و مگر بی توفیقی شاخ و دم دارد...
هر چند به قول اخوی اگر عاشقی یا علی (ع) ... اما دلم برای فتن رضا نبود.... کار هم داشتم اما مسئله همان نخواستن است... از مهره هرز بودن خسته شده ام و امسال با جنگ زرگری که بین آقایان راه انداختم حوصله خود خوری هم نداشتم.... آقایان یک مشت گاگول می خواهند که بگویند چشم و عشقشان در همان احساساتی باشد که برایش هیچ برنامه ای نداشته باشند و در این لذت خمار بمانند تا آن ها هم گزارششان را رد کنند و گاهی هم بار سالشان را ببندند تا ردیف بودجه کم نیاورند .... و این ها هم گه گاهی غیبتی کنند و از توبره بی اخلاصیشان به ریش هم بخندند و زیر آبی هم بزنند... در این میان هم این ها بشوند میراث دار بی چون و چرا و شش دانگ شهدا و هر کس بخواهد حرفی از شهدا بزند باید بیاید اجازه اش را از این ها بگیرد وگرنه ... سند مالکیت این فرهنگ شهید و شهادت که ما آخرش نفهمیدیم به چه کار می آید به نام این هاست... اصلا همه این فرهنگ – که این ها سنگش را به سینه می زنند- مال خودشان...
هرچند اگر زنده بودیم فردا عازمیم... البته به عنوان یک زائر. پولش را می دهیم. لباس پلنگی هم نمی پوشیم. روایت هم نمی کنیم. سنگ خادمی شهدا را هم به سینه نمی زنیم. در ملاء عام هم گریه نمی کنیم.
- بی توفیقی شاخ و دم هم ندارد-
----------------
به بهانه سفر «همسفرم» به کربلا:::
ثانیه ها می گذرند، دقیقه ها و ساعت ها و... سال ها هم.
آدم ها ، نسل ها و ....
همه چیز تمام می شود و آخرش تو می مانی و آنجا که باید می رسیده ای ... شاید رسیده باشی و شاید هم نه.
پایان هر رفتن رسیدن نیست ، اما برای رسیدن باید رفت...
و برای اینکه برسی باید اول بروی و دوم بدانی کجا...
شاید هم بر عکس...
و حسین (ع) همان شروع سرخی است که ادامه هم دارد....
و این یعنی همان مصباح هدی و سفینه نجاه...
که نور تو را می خواند و کشتی تو را می برد....
فقط باید رسم همسفری را بیاموزی....
----------------------
اخیرا چند کتاب عالی ولی گمنام آورده ایم:
1- مجموعه 2 جلدی مدیریت زمان ، 3 جلدی مدیریت خانواده و 3 جلدی مدیریت و مهندسی فرهنگی از آقای نیلی پور.
قطع کتاب ها پالتویی است و بر اساس دین اسلام بصورت کاربردی نوشته شده است.
2- بهشت اخلاق 2 جلدی . تقریبا کار ما را نسبت به خواندن معراج السعاده راحت کرده است. 313 واژه اخلاقی تعریف شده که همراه با تعریف واژه ، روایات و آیات مربوط به آن و آثار و نیز راه های حصول فضیله یا علاج رذیله را هم گفته است.
3- مجموعه پنجره و فانوس . دو مجموعه چند جلدی خشتی که بر اساس روایات با نثری بسیار زیبا و کوتاه در موضوعات مختلف مانند حجاب ، انتظار ، دوستی اهل بیت و ...چاپ شده است.
4- مجموعه 14 جلدی چهارده خورشید و یک آفتاب. اگر مجموعه روزگاران انتشارات روایت فتح را که در مورد شهدا چاپ شد هاست را خوانده باشید این مجموعه که به همان شیوه ولی برای 14 معصوم چاپ شده است را ندیده درک می کنید . وگر نه باید حتما از نزدیک ببینید.
5- باران خلاف نیست. نوشته کورش علیایی از شاگردان مرحوم دولابی است که تکه های ناب جلسات ایشان را بصورت خلاصه نشر داده است.
۶- ...
بچه های کتاب:::۲۳۰۵۹۴۴-۰۷۱۱
بنام...
خیلی وقت است که چیزی نمی نویسم. نمی نویسم که نه ، کم تر می نویسم . آخر نوشتن هم وقت می خواهد و هم حوصله . اگر وقتش را هم پیدا کنم دیگر حوصله نوشتن ندارم.
مدت هاست یاد گرفته ام همان واقعه ای که با نوشتن برایم رخ می داد با فکر کردن اتفاق بیفتد . آخر فکر کردن هم برکت زیادی دارد و هم اخلاص زیاد. وقتی می نویسی هر چقدر هم که تنها باشی برای خود دیگرت می نویسی تا او بخواند . آخرش هم طاقت نمی آوری و لا اقل چند تایی از آن را به بقیه نشان می دهی ... با خودت هم می گویی برای خدا او هم اینجوری فکر کند و ... هزار حرف دیگر . اما خودت میدانی هر چقدر هم نیتت خالص باشد باز ته دلت کمی تکان می خورد . مگر مجبور شوی شصت هفتاد کیلو کاغذی را که سیاه کردی بسوزانی ....
اما وقتی فکر می کنی در دنیای مجازی عشقت واژه ها مفهوم دیگری پیدا می کنند . یک راست می روند آن بالا و تو را هم با خودت می برند.... پرواز می کنی . دیگر هیچ نا محرمی به اسم کاغذو قلم هم که شده در ذهنت جای نمی گیرند.... و هر از گاهی هم تراوش هایش از گوشه ذهنت بیرون می جهند و بر یک کاغذ یا مونیتور ثبت می شوند ... و تو در همین حد گرفتار می شوی....
----
شب عاشورا ..... دلم با کانون نبود ... ظهر تاسوعای خوبی بود .... یعنی اصلا این محرم جور دیگری شروع شد.... مقدمه اش بی قراری بود و ابتدایش تحول . و شروعش آرامشی عمیق . آرامشی از نوع اقیانوس . رویش آرام است اما درونش متلاطم و خورد کننده . احساسم رنگ شعور گرفته و وجودم آتش قیام. ...
و تو در فکر عقل سرخ..... حسین(ع)
از همان اولش گریه ام بوی بیقراری تلاش را میداد . نه سوز دلسوزی ....
س
راهی مسجد دانشگاه شدیم. آنجا هم خبری نبود .
سر از مسجد ایرانی در آوردیم.
مناجات مسجد کوفه!!!
شب عاشورا و .... مولای یا مولای....
یعنی حسین (ع) شب عاشورا چه زمزمه ای داشت؟
دلم گرفت.... مناجات و بعد روضه.... سینه زنی و شور .... و تو با همه ادعای هیئتی بودنت نتوانستی بروی وسط و کناری بر سینه می زدی.... شور و دم حسین.... امان از دل زینب (س) .. امان از دل عباس (ع) ... امان از دل رقیه (س) و...
امان..... از.... دل ....
راستی حسین (ع) ....
معصومی که جهل را می دید و همه این بزم را برای این جاهلات چیده بود... تمامی درد اهل بیت را چشیده بود.... امام ...
وقتی شمر بر سینه او نشسته بود آخرین کلام امام ... اگر اکنون هم بازگردی دست تو را خواهم گرفت.....
و روزی من در شب عاشورا همین جمله بود....
امان از دل حسین (ع).
و او امام زمان خود بود و اکنون.....
نومید مشو که تو را هم عاشورایی هست و کربلایی که تشنه خون توست....
-----------
فکرکنم تا الان خواجه حافظ شیرازی هم فهمیده باشد..
آخر همان شد که می خواستم....
دو روز قبل از محرم ازدواج کردم...
اما اصل زندگیم از همان عصر عاشورا شروع شد...
یک زندگی سرخ.... نعمتی سبز.
یادم باشد پست بعدی در این رابطه بنویسم.... آخر کلی حرف دارم از ....
----------------------------------------
مسافر راه خدا:::
قدر شهادت....
هی......
از آن حرف ها بود....
کوثر:::
........
(هنوز هم نگفتن بعضی حرف ها یهتر از گفتن است؟)
مهمان ناخوانده:::
اگر قدر بعضی چیز ها را ندانی ازت می گیرندش...
و اگر نشان دهی ظرفیت بعضی چیزها را داری بهتد می دهندش...
مهدیا:::
ظاهرا مجبوریم مراسم را در کویر لوت آن هم با اقدامات امنیتی خاص برگزار کنیم ....
کفش:::
به خدا ما هم دیال آپی هستیم... و خداوند آف لاین را آفرید...
احمد:::
همین است دیگر.... اگر اینجا کم بیاوری آن موقع ها هم اگر بودی معلوم نبود از پسش بر بیایی...
دوست:::
گفتی و تمام شد؟؟؟ خوب بعدش چی؟؟؟ اگر یاد گرفتیم فرهنگ شهادت همان پویایی فرهنگ تشیع است باید دائما بر صخره های ساحل سر بکوبی تا وظیفه ات تمام شود....
صادق:::
نیش ها هم گاهی خوب آدم را می خنداند...
هر وقت یادگرفتی با دیگران کامل شوی نه دیگران بیایند تو را کامل کنند بیا تا با هم حرف بزنیم....
امید:::
کلا نوکرتم.
فضول:::
گفتم این 188000 تا آماده اند باید فکر 5812000 بقیه بکنیم.
آب حیات:::
دعایمان کنید....
بنام...
خیلی راحت آمد و گفت شما از بچه های جنگید؟
«همان اول فهمیدم کجای کار است و چه می خواهد....
می خواهم که باور نکنی... به درک!
تعجب کردی؟ چقدر راحت ادبیات راحیل تغییرکرد؟!!
باز هم به درک...»
گفتم: نه.
گفت: چند سالتان است؟
گفتم: 23
باور نکرد. البته باور کرد . خیلی هم راحت . اما گفت چطور می توانید اینقدر نزدیک بنویسید. انگار کسی که جنگ را با گوشت و پوست خود درک کرده...
« حالا فهمیدی چرا اینقدر زود فهمیدم کجای کار است و چه می خواهد. آخر کسی که راحت می پذیرد تو 23 سال داری و از طرفی تعجب می کند که چقدر نزدیک از جنگ می نویسی یعنی چه؟ جز اینکه یا تو نزدیک نمی نویسی و او غلو کرده و یا اینکه او دنبال آنچه می نویسی نیست بلکه میخواهد با تو ارتباط برقرار کند.
این ارتباط نه اینکه بد باشد. بلکه تو می توانی حرف هایت را بزنی . اما باید تو را باور کند یا نه. اگر تو را برای محتوایت بخواهد خیلی هم خوب است. امام را که یادت هست . برای محتوایش خواستند . محتوایش هم عالی بود . نور بود و تعالی. تا کجا مردم را کشاند. غرض قیاس نبود. کمال را گفتم تا دیگر نیاز به باز کردن نباشد. اما اگر نه تو را قبول کند و نه دنبال محتوا باشد چه؟ البته بیچاره خودش هم نمی دانست که دنبال چیست.... اما من فهمیدم.
می خواهم که باور نکنی... به درک.»
حال می خواهد بداند ارتباط تو با این چیز ها چیست. آخر تو خادم الشهدایی . هر سال چندین ماه در منطقه حال می کنی. روایت می کنی. انذار میکنی . وصل میکنی...
بیچاره نمی داند فقط جیره خوری . همین...
تمام صفایت این است که خادم خادمین شهدا باشی . همین...
تمام عشقت این است که شاهد عشق بازی بقیه هستی. همین...
تمام محتوایت این است که در طلائیه جایی که همه دهانشان را با چفیه بسته اند تو عمیق نفس بکشی تا سلول های شهدا که در این خاکند در وجودت جان بگیرند. همین...
باور کن همین است. همین...
باور نمی کنی؟ فکر می کنی شکسته نفسی است ؟ به درک.
وقتی بگویی بعد از دو ماه و نیم روز آخر حتی شهدا پوتینت را بلند کردند و با پای برهنه روانه شیرازت کردند می فهمی آنقدر پرت بودی که به هیچ چیز حسابت نکردند...همین.
اصلا ولش کن.
حالا که به اینجا رسید می خواهم بزنم به سیم آخر.
حرفم با همه آنهایی است که با شهدا حال می کنند. جیره خورند. عاشقند و هر چی که در همین حوالی است .
می دانی مشکل چیست؟
مشکل این است که ما حتی نمی دانیم می خواهیم چکار کنیم؟ به کجا برسیم؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ اصلا نمی دانیم برای چه اینجائیم. از زائرین گذشته ، سر خودمان که دیگر نمی توانیم کلاه بگذاریم.
فوقش آمدیم و در فکه کلی هم گریه کردیم... آخرش می شود اشک تمساح
یک فیلم هندی بگذاری هم گریه می کنیم....
در شلمچه بازهم توبه کردیم... می شود توبه روباه. مگر پارسال نبود.
حالا چند تایی زائر هم آمدند و رفتند. دو ماه و نیم از همه چیزمان زدیم . از حقوقی که گردنمان بود .
آخرش چی؟
اگر شهید مقدس است به واسطه شارع آن است و همان خدا ده ها نوع شهادت دیگر را هم نشانمان داده ... اگر کسی در راه روزی حلال بمیرد شهید است ، اگر در راه کسب علم بمیرد شهید است ... اگر جوانی در مرگ فجعه بمیرد شهید است....
دیدی؟ حالا یکی آمد و جو گرفتش و آمد جبهه. در جنگ که حلوا خیرات نمی کنند . یک خمپاره و .... شهید...
اما یک حرف دیگر .با اشک هایت چشمت را پاک کن . جور دیگر نگاه کن....
علی عرب که یادت هست... یا آقا مهدی را ... اولی روی خرج آر پی جی خوابید و دومی خودش را روی سیم خاردار انداختتا نیرو ها رد شوند... .
ببینم، مگرما چند بار عمر میکنیم؟؟؟ مگر زندگی مثل کنکور است که اگر سال اول و دوم قبول نشدیم فراگیر برویم دانشگاه. قلب است و یک گلوله داغ . ترکش هایی که توی شلمچه در آوردیم و به زائرین یادگاری می دادیم یادت هست؟ نخاع هست و یک ترکش و یک عمر زندگی روی ویلچر. جلوی ادرارت را هم نمی توانی بگیری....
فهمیدی چه می خواهم بگویم؟؟؟
بگرد دنبال همان هدفی که ارزش مردن دارد.... ارزش جان کندن... حالا گیرم بیست سال زجر باشد. اگر این را پیدا کردی آنوقت تا جنگ تمام شد کم نمی آوری . لااقل دنبال توجیه کم کاری هایت نمی گردی...
آهای رفیقی که از جنگ و شهدا عشقولانه اش را می بینی . همه کتاب های شهدا به روایت همسرانشان را خوانده ای .
آهای تویی که دم از شهدا می زنی و خادمیشان و اخیرا هم راوی شده ای... زندگیت ارزش مردن دارد؟؟؟
آنوقت هی بگو شلمچه جای قدوم امام رضا (ع) است... و من که چندین سال است با این جمله اشک آدم ها را در می آورم هنوز یک سند معتبر بر حضور امام درهمین شلمچه ای که هر سال می رویم ندیده ام... آخر شلمچه که همین چند متر مربع نیست... دشتی است بزرگ....
بقیه اش را نمی گویم...
اما هیچ وقت نگفتم عبدالحسین برونسی در جلوی ارتفاعات کله قندی در دل دشمن با یک سر نیزه بود و یک سیم چین. بدون بیسیم چی اش . و وقتی مرتضی قربانی بهش می گوید کو اسلحه ات؟ داد می زند اسلحه ام؟ اسلحه ام ؟ الله اکبر... اسلحه من الله و اکبر است... و ما هم می شنویم...
ببخشید اگر باور داشتیم اسلحه مان الله و اکبر است چرا بلوار شهید چمرانمان در اشغال شیطان است؟؟؟
باور نداریم.
قبول کن باور نداریم.... چون خودمان هم نمی دانیم کجائیم و چه باید بکنیم...
حرف آخرم را می گویم....
ما هنوز وظیفه خود را نمی دانیم.
جمعه ها می گذرند و ما دلگیریم...
آقای ماندگاری می گفت با یک حساب سرانگشتی یا تغییر یک رئیس جمهور در کشور ما سی هزار مدیر عوض می شود... ما دویست کشور داریم.... یعنی حدود شش میلیون مدیر برای حکومت امام زمان می خواهیم.... اگر تمام شهدای جنگ ما رجعت کنند می شود 188000 تا ...... پیدا کنید پرتغال فروش را...
.............................
بنام...
ای آسمان که جای تو خالی ست در قفس
بی تو ببین پرنده چه حالی ست در قفس!
هر روز یک تولد خاکستری پوچ
این رمز مردنی متوالی ست در قفس!
آه ای دخیل بسته من وا نمی شوی
تا آسمان ضریح خیالی ست در قفس !
آن سوی تو در آینه ، چیزی شبیه توست
تصویر تو قناری لالی ست در قفس!
بیهوده بر حصار خودت بال و پر مکوب
پرواز آرزوی محالی ست در قفس!
کبری موسوی / کتاب ترانه ماهی ها
----------------------
این هم از آن به روز کردن زوری ها ست.. وقتی چیزی سنگین تر و سوزاننده تر از بغض در وجودت نشسته باشد ، نتوانی داد بزنی ، گریه کنی و حتی بنویسی .... چه می شود؟!!!
امروز بار دوم بود که گریه کردم.... گریه ای بدون دلیل. کاملا بدون دلیل.... کامل...
کدام دلیل؟؟؟؟
.............................
معلوم است دیگر . وقتی میان تمام حرفهایت در هر زمینه که باشد لا اقل ده بار میگویی من و از خودت می بافی. وقتی فکر میکنی برای خودت کسی شدی . از فلان مجموعه می آیند پیشت مشاوره . از فلان شهرستان هم. از فلان موسسه.... از... حتی اطرافیانت. آنوقت همکارت جدی می گوید یک وقت به من می دهید؟
تو می خندی .... از اعماق وجودت و بعد.... گریه میکنی. در تنهائیت.. خودت را که می شناسی.. زار می زنی .... از خودت متنفر می شوی.... از این همه حجاب.. چه می شود کرد...
چاره ابن فقره فقط نور خود ائمه است و تو دلداده مادر... راهی قم می شوی... که چه؟
خوب من آنقدر آدم خوبی هستم که برای فرار از حجاب نورانی متوسل ائمه شده ام.
دیدی؟؟؟؟
باز هم خودت.... باز هم عاشق ، عارف ، زاهد و ... خبری از معشوق و معروف و مزهود نیست....
و بعد کریمه اهل بیت در کاسه ات چیز دیگری می گذارد...
و تو می فهمی اشتباه می رفتی. هرچه کردی جز برای دل خودت نبود.... می سوزی. دوباره باید شروع کرد... باید ساختار خودت را بشکنی و از نو بسازیش... و در همین حین ناگهان سرو کله اش پیدا می شود.. – البته شاید- . با هم می سازیش... با هم.
---------------------
دوست دارم تا صبح فقط از روی همین واژه بنویسم:
آرمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج هاست و تو ای برادر خوبم بیاموز که در این سیاره رنج در راه آرمانهایت صبور ترین انسان ها باشی.....
با قیافه کسی نمی توان زندگی کرد.
با صدای کسی نمی توان زندگی کرد.
با نوشته های کسی نمی توان زندگی کرد.
اما با آرمانهایش چرا.
البته اگر آرمان باشد نه شعار .
........................
می گفت اگر دست خودم بود مهریه ام حفظ 5 جز قرآن بود.
می گفت اگر می شد مهریه ام خرج ازدواج 5 ج.ان به مبلغ پانصد هزار تومان بود
می گفت اگر می گذاشتند مهریه ام ............
اگر آرمان ها اکنون فقط در داستان هاست ، دوست دارم لا اقل قربانی قهرمان یک داستان باشم...
آیا نمی شود واقعیات را با آرمان هایمان هماهنگ کرد و نه آرمان هایمان را با واقعیات و عرف ها؟؟؟؟
.....................
ظاهرا کف گیر لوحی ها به ته دیگ خورده و « خیلی زود عاشق شدم » رو دوباره زدن توی سایت...
.http://www.louh.com/kootah/984/index.asp
.......................
حدودا یک ماه دیگر شروع می شود....
دوباره انس با ملکوتی که در خاک نهفته است...
دوباره آخر دنیا
دوباره قطعه ای از بهشت
دوباره غروب هویزه
کیمیای خاک فکه
سکوت مبهم طلائیه
فریاد های اروند
نیمه شب های معاد
.... و زائران تشنه ای که دوست داری خاک کف پایشان باشی... حتی آنان که ... بماند. فقط تو میدانی دعوت یعنی چه... میدانی آنجا با دل چه می کند.
مسیحی را مسلمان ، سنی را شیعه ، نفسانیات را خورد و .... کاش اجازه داشتی لااقل وقایع یک شب با زائرین بودن را توضیح می دادی...
باید بماند . آنها که رسیده اند و تو در مانده ای که می ترسی در همین پل شدن بمانی ... پلی که آخرش شاید شکستن و سقوط باشد....
یک ماه دیگر و بی تابیهایت شروع شده است.. و میمانی حال عرفه در مناطق و بعد چگونه دوام بیاوری این ما بقی یک ماه را....
فرصت شد می خواهم زیر آب خیلی چیز ها را بزنم . حتی همین شهید را....