تبليغاتX
راحیل
 

 
 
 
بنام...


امروز دقیقا بیست وهفتم مهرماه هزار و سیصد و نود هست. امروز هم یکی از روزهای خداست . و من امروز دوباره تصمیم گرفتم به به روز کردن راحیل یا همون شب نوشت های یک سرباز پیاده. و این تصمیم ممکنه چتد روز بیشتر دووم نیاره . 

این شروع مجدد قطعا به معنی شروع دوباره نوشتن نیست که نوشتنم هیچ وقت به طور کامل قطع نشد. اما برای اینجا نوشتن همان ملاک های درپیتی خودم رو دارم. یعنی بودن گوش شنوای خوووووب. 

نوشتن هام ممکنه طولانی باشه مثل قبل. ممکنه کوتاه باشه مثل هیچ وقت....

نوشته هام هم شخصی هستن و هم کاری... مثل همیشه!



 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 18:24  توسط سید مهدی  | 
بنام...

جالب بود.

خیلی جالب بود و هست...

این مدت بازخورد های این پست و البته اتفاقات و حرف و حدیث ها وشایعات و ....

...........................

گاهی وقت ها حرف ها به معنی کم آوردن نیستند هرچند ممکنه به کم آوردن آدم منجر بشن. البته توجه کنید به واژه «آدم».

اما چیزی که من توی این مدت خیلی برام جالب بود اینه که هیچ وقت هیچ کس نمیتونه بگه زندگی شخصی من به خودم مربوطه. اصلا توی این دنیا چیز شخصی ای وجود نداره . حتی احساسات و عواطف ما. درونیات و ... . چون ما هم جزئی از یک کل هستیم که نه تفکیک پذیریم و نه امکان حذف. قدم به قدم ما و حتی افکار ما در دنیا تاثیر داره . البته به همون اندازه هم ممکنه حق هم داشته باشیم.

نکته دیگه هم اینکه چقدر عدم بی تفاوتی به یک احساس و یا یک تفکر میتونه در سرنوشت یک انسان رو کم و زیاد کنه. هیچ وقت نسبت به ناراحتی ها و احساسات و ... بقیه بیتفاوت نباشیم.

و در آخر هم اینکه :::

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ....

 

....

یک انفجار خاموش...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 13:5  توسط سید مهدی  | 
بنام...

شده ام مثل لوک خوش شانس...

البته خوش شانسی اش نه.

شده ام مثل یک کابوی تنها که وسط یه بیابان بی انتها که تک توک موجو زنده بزرگی به اسم کاکتوس در آن دیده می شود... و البته خزنده هایی که گه گاه از زیر خاک بیرون می ایند و سرک می کشند و ... باز هم در دل خاک جای می گیرند دارد تنهای تنهای تنها به سمت افق می رود.

جدی میگما...

 

قبلا همیشه عجله داشتم. همیشه احساس میکردم که اگه نجنبم از خودم عقب می فتم. تا صبح با این فکر که دیر شده چند بار از خواب می پریدم . گاهی اونقده زود از خونه میزدم بیرون که هیچ جا باز نبود...

برای صبحونه خوردن وقت نداشتم و به تبع اون اشتها...

می ترسیدم که اگه الان جناب عزرائیل بیاد سراغم به غیر از کار های ناپسند کرده ام چقدر حسرت کارهایی که می تونستم بکنم و نکردم می خورم.

البته تمام این احساس ها برام لذت بخش بود و هست. اینکه برای ثانیه هام هم ارزش قائل بودم و حتی برای تفریح هام هم هدف. اینکه می دونستم چیکار باید بکنم و می دونستم چیکاردارم می کنم. کمتر به حواشی برخورد کنم و همه رو در راه هدف هام بازی بگیرم. و بعد از دور از این باز ی لذت ببرم. البته این بازی بسیار خوب و متعالی بود. و بقیه هم از این کار لذت می بردن...

وقتی که هیچ کس نمی تونه تو رو بفهمه و تو هم زیاد مایل نیستی بخوای توضیح بدی و البته همیشه هستن کسایی که تو رو باور دارن و بهت اطمینان می کنن. و البته تو هم دربرابرشون و در برابر اهدافت احساس مسئولیت می کنی....

 

اما..

اما این روزا اصلا عجله ندارم. گاهی روی موتور توی بلوار شهید چمران با سرعت یک گوسفند حرکت می کنم. چه در راه خونه و چه در راه کار. و همیشه توی ذهنم صحنه اخر کارتون لوک خوش شانس میاد که داره به سمت غروب میره. و اینبار من بوشفکی هم ندارم تا دنبالم بیاد.....

نه اینکه هدف ها و فکر هام جای یجا موندن یا اشتباه بودن. نه! فقط این وسط یه مشکلی هست. اونم خود من هستم. یعنی تمام این اتفاق ها و کم و کسری ها خود از خود من هست. الان خیلی از زندگی لذت نمی برم و این یعنی یک زندگی سخت و فرسایشی برای خودم و هرکسی که دور و برم هست. مخصوصا خانواده.

البته درسته که میگم همه اش از خودم است اما کلید حلش دست بقیه است...

بعضی حرف ها رو نباید زد. باید ببقیه بفهمن. اگه این حرف ها زده بشه میشه مثل یه قوری شکسته که باید بندش بزنن . و این قوری هرچند میه ازش استفاده کرد اما به هر حال قوری بند زده است...

و تمام این حرف ها رو زدم تا شاید یکی بتونه با کلیدش این مشکل رو حل کنه....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 14:52  توسط سید مهدی  | 
بنام...

باور داشتم تنهایی سرنوشت مختوم من است ..

اما حالا به یقین رسیده ام....

...........................................

یک مثلا شعر قدیمی و بی وزن  و مضمون!

 

همین امروز بود که گناه کردم

یواشکی شما را نگاه کردم

 

همین امروز وقتی دلم گرفت

بی مقدمه شال و کلاه کردم

 

ذغال بدست سر کوچه شما

دیوار همسایتان را سیاه کردم

 

حتما مرا دیدی که با یک اه

حسود شدم و نفرین به ماه کردم

 

چشمم به چشمت گره خورد بانو

ببخشید که شما را زا به راه کردم

 

رویم نمی شود اما انگار

جوانی شما را تباه کردم

 

همین!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 18:15  توسط سید مهدی  | 
بنام...

1- سفری بود به تهران جهت نمایشگاه کتاب و البته جلساتی با برخی از دوستان. پر بار بود. سعی میکنم چند پستی در این باره بنویسم.

2- امروز کاروانی از شیراز با عنوان از حرم تا به حرم عازم کربلا شد. کمی متفاوت تر از همه اعزام ها . شروع حرکت از حرم حضرت احمد بن موسی (ع) بود. برنامه جمع و جور و اعزامی زیبا... باید دید... باور دارم که وقتی پای امام حسین (ع) به میان بیاید دیگر تمام مناسبات این خاک از هم می پاشد. حتی ممکن است یک سیب همیشه سر بالا بیاید.

3- و البته ما باید بسوزیم. بسوزیم و بسوزیم و بسوزیم و بسوزیم....

       اما :::

             باید بسوزیم و بسازیم.

                   اما نه با زمانه  که زمانه را....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 21:29  توسط سید مهدی  | 
بنام....

1-

آقای 206 سفید فقط یک چراغ زرد را رد کرد و وسط چهار راه درست جلوی اقای 206 مشکی مجبور شد ترمز کند. همه چیز در کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاد. اول همان جا که بودند برای هم شاخ و شانه کشیدند. بعد سرشان از شیشه ها بیرون آمد و چیز هایی گفتند. آقای 206 مشکی پیاده شد و بهتبع آن آقای 206 سفید. دست به یقه شدند و چند مشت در هوا رها شد. آقای 206 سفید در همین میان عینک آفتابیش را در آورد و در ماشین رها کرد . ساعتش را باز کرد. و انوقت دیگر آقای 206 مشکی مجبور شد از قفل فرمانش کمک بگیرد. ترافیک شده بود اما من به یمن موتور سیکلتم دیگر توفیق دیدن بقیه ماجرا را نداشتم. فقط پیرمردی حدود هفتاد ساله که روی دوشش سمپاش بود و سلانه سلانه بی تفاوت از پیاده رو می گذشت نظرم را جلب کرد.

2- یادم افتاد به چند روز پیش وقتی که مجبور بودم با همان موتور سیکلتم و التبه به اتفاق همسر و علیرضا کوچولو از بزرگ راه حسینی الهاشمی گذشته و از تقاطع آن با کمر بندی عبور کنم. هوا تاریک شده بود و تلفیق هجوم عبور خودرو های سنگین با سرعت خودرو های سبک بسیار خطر ناک. در حین عبور ، خودرو نیسان آبی که از ابتدای ورودم به بزرگ راه تا پیچیدن در تقاطع آرام پشت سر من حرکت کرد تا با اطمینان یک موتور سوار از این مهلکه به سلامت و البته با آرامش بگذرد مرا به اندازه تمام جوک هایی که درباره نیسان های آبی شنیده بودم و البه گفته بودم! شرمنده کند.

3- دوستی برادریش را در حقم تمام کرد و 18 صفحه ای نکاتی را به من گوشزد کرد که ... . گفت ادب از که اموختی ؟ گفت از بی ادبان. و من به اندازه چند سال گذشته ام آنقدر بی ادب بودم ام که وقت آموختن و جبران آن رسیده باشد. نه جو زده شده ام و نه بچه مثبت. فقط تلنگریآمد که امید وارم به لگدی اساسی تبدیل شود.

4- طبلی زده شده است که صدایش چند ماه دیگر در خواهد آمد. دعا بفر مائید.

5- خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش ...... نماند هیچش الا هوس قمار دیگر

به امید...

س . م . ه

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:31  توسط سید مهدی  | 
متن صحبت های آقای جلیلی رو می تونید از لینک زیر دانلود کنید. ضمنا اگر نیاز به فایل تایپی اون دارید ایمیل رو مرقوم کنید

جبهه فرهنگی انقلاب 2

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 21:39  توسط سید مهدی  | 
بنام...

در هفته گذشته دو تا جلسه خوب در بچه های کتاب داشتم

اولی با برادر و دوست خوبم مجید آقای تقی زاده بود که ایشون بعد از اینکه از شیراز رفتن در موسسه فخر الائمه با حاج احمد آقای پناهیان کار می کنن

دومی هم با آقای وحید جلیلی سردبیر سابق نشریه سوره و سردبیر فعلی نشریه راه بود.

نکات خیلی خوبی مطرح شد. لب مطلب جلسه اول از قول حاج احمد آقا این بود که:::

در جنگ چه اتفاقی می افتاد که گاهی یک گلوله آرپی جی در یک دسته تانک می خورد به همون تانک محور که با هر دلیلی سد راه بقیه تانک ها می شد؟! جز اینکه آر پی جی زن نهایتا می گفت : ولاکن الله رمی.

و حالا در این جنگ فرهنگی ما یادمون میره که حرف ما ، کار ما ، پوستر ما ، کتاب ما و ... همون تیر کلیدی باید باشه و میشه اگر اعتقاد داشته باشیم به ولا کن الله رمی....

در جلسه دوم صحبت های خوب و زیادی زده شد که اگه فرصت بشه مشروحش رو بصورت یک جزوه منتشر میکنیم. اما اصل مطلب:::

1- حضرت آقا بارها گفته اند که کار خوب نکنید ، بلکه کار اولی بکنید. یعنی کارهای اولویت دار.

2- بهترین راه شبکه سازی و کار تشکیلاتی ، حضور در یک عملیات واقعی است. اگر واقعیات و نیاز ها دیده شود کار بهتر اجرا می شود . بچه ها در عملیات واقعی مجبور می شوند پارامتر های کار تشکیلاتی رو رعایت بکنند. خود محور نباشند ، خاله زنک بازی های تشکیلاتی در نیاورن دو ... .

3- جبهه فرهنگی زمانی موفق است که در جای خودش به داد مردم برسد. و در شرایط فعلی که حضرت آقا در حکم ریاست جمهور هم فرمودند که جنبش ضد اشرافیت است در این گفتمان احمدی نژاد که محور آن عدالت است نباید از مردم عقب افتاد . باید برای تثبیت این گفتمان و این خواسته مردم تلاش کرد.

4- برای تثبیت این جنبش باید اول نخبه سازی کرد. نخبه هایی از جنس همین جنبش . دوم اثر تولید کرد . سوم باید پاتوق ها و مراکز خاص این جنبش را نهادینه کرد.

5- در پاتوق ها سه چیز موضوعیت دارد. 1- جمع شدن ما . 2- مبادله فکر و آثار . 3- ارتباط با دیگران.

6- اول تفرقه می آید بعد اختلاف . باید چشم ما به چشم هم بیفتد . و اساس اینکه در دین ما به مساجد تاکید شده هم همین است.

7- کار فرهنگی هم موضوعیت دارد ، هم اولویت و هم فوریت.

...

انشاا... کل مطلب باشه تا همین هفته .


.....................................................................................

یک حرفی رو آقای جلیلی زد مبنی بر انتشار کارهایی که کردیم و می خوایم بکنیم و البته تفکراتمون.

قسمت گزارشش رو انشاالله هر از گاهی میزنم توی وبلاگ بچه های کتاب . قسمت کارهایی رو که می خوایم بکنیم رو تا حدی مینویسم. و البته تفکراتمون هم کمی محرمانه است.

اما :::::

درمورد یک طرحی که سه سالی روش کار کردم به اسم مرکز مطالعات و ارتباطات فرهنگی... اگر دوستی در شیراز و استان فارس باشه که همرزم خوبی برای یک سرباز پیاده تنها باشه انشاالله وقتشه که عملیاتی بشه.... . منتظرم

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید.... حالیا چشم جهانی نگران من و توست.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 22:28  توسط سید مهدی  | 
بنام...


۱-- یک حرفی می خواهم بزنم که خیلی بد است.
خیلی هم خطر ناک
ولی...


همینجوری اگر سریع بخوانیش و فراموشش کنی می گویم....


گاهی وقتها واقعا فکر میکنم دین افیون ملت هاست.
منظورم همه نوع دین است.
هر چیزی که کمی ماورای همین دو تا چشم ما ماشد
دوتا چشمی که تا نوک دماغمان را بیشتر نمی بیند
البته دین افیون هم که باشد کمی هم سوپاپ اطمینان است.
به هر حال خیلی ها را دیده ام که به راحتی کمی سر دلشان و عقلشان را شیره می مالند و کم کاری های خدشان را خراب می کنند سر خدایشان.
یک خدایی که یا خودشان ساخته اند یا بعضی ها برایشان.
یعنی به جای جنگیدن برای درست کردن چیزها سریع می روند سراغ خدایشان و می گویند اگر همه این خرابی ها باشد باز هم خدای خوب و گل و بلبل من هست.


نمی دانم


شاید آن ها درست می گویند
اما مدت هاست که خدای ساخته من مرا وادار می کند که اگر آن خدای گل و بلبل را دوست دارم خودم بروم برایش خراب ها را گل و بلبل کنم.
یعنی یادم داده و از من خواسته که برایش بجنگم. نه از سر کینه و ناراحتی که از سر علاقه و عشق.

یعنی به جای اینکه بنشینم بدی ها را ببینم و برای تسکین دلم افیون خدا را استشمام کنم . بنشینم و خدا را در رگ های دنیایم تزریق کنم.

البته این قسمش خدایی خیلی شعاری شد.

بهتر است بگویم دوست دارم این کار را بکنم.

بی خیال. لابد من هم مرتد شده ام.

---------------------

۲-- فکر نمی کردم کسی این نوشته های زپرتی مرا بخواند . اما انگار هنوز چند نفری بیکار پیدا می شوند. می خاوستم برای خودم و برای دو سه نفر دیگر یواشکی بنویسم اما انگار آقای کاظمی راست می گفت. کمی چرت و پرت نوشتم و کمی هم غیبت و ... و پشیمان شدم.

اما جور دیگری می نویسم.

-----------

۳- بچه مذهبی های ما در فعالیت هایشان سه چیز ندارند. لا اقل سه چیز را با هم ندارند:

۱- انگیزه

۲- صبر

۳ - سیاست

انگیزه همان چیزی است که از هدف نائل می شود. اما اگر این انگیزه از هدف های متعالی بچه مذهبی های ما درست بیرون نیاید می شود همین یک خط در میان خودمان .

صبر هم کمی حوصله است که در برنامه ریزی هایمان وجود ندارد. مثل خود من.

بزرگترین حزب دنیا را یک جوان ۲۰ ساله راه انداخت . تا ۴۰ سالگیش که کشته شد قریب به ۵۰۰۰۰۰ نفر عضو رسمی و ۲۵۰۰ شعبه در دنیا داشت . جناب آقای حسن البنا وقتی اخوان المسلمین را راه انداخت تا ۱۰ سال نمی خواست وارد سیاست بشود و نشد. در بهترین شرایط . و ۱۰ سال بعد خواست وارد سیاست شود و در بدترین شرایط شد.

و ما زود می خواهیم قدم بزرگ را برداریم. بدون مقدمه.

منظورم از سیاست از نوع بی پدر و مادرش نیست. منظورم همان مصداق المومن کیس . هست. یعنی نمی دانیم که برای رسیدن به اهدافمان و برای کار چگونه با دیگران برخورد کنیم. چگونه با نیروهایمان با مخالفینمان و ... .

-------------

4- اخیرا به چیز های جدیدی رسیده ام . مثل :

--- بعضی از سر ها باید به سنگ بخورد تا بفهمند . وگرنه هرچه می خواهی حرف بزن. جناب سعدی هم زیاد به خودش زحمت داده که گفته من جرب المجرب ....

---- بچه مذهبی های ما واقعا نمی توانند به راحتی کنار هم کار کنند. چون میان دانسته ها و یقین فاصله خیلی زیاد است. هرچقدر هم درباره اصول اتفاق نظر باشد چون به آن یقین نداریم موقع کار باز دلمان کار دستمان می دهد. ما هم که تمام تعریف ها و معیارهایمان برای آرمان هایمان دلهایمان است. و سلیقه هایمان.

----- وقتی به چیز جدیدی رسیدیم که قبلا به ما گفته بودند و ما تا خودمان به آن نرسیدیم باور نکردیم بیشتر از اینکه فکر این باشیم که به دیگران هشدار دهیم به چیز هایی فکر کنیم که الان به ما می گویند و ما قبول نمی کنیم.

----------------

5- به خدا می خواستم ایندفعه خلاصه و کم بنویسم.

خوب نمی شود چکار کنم.......

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 18:26  توسط سید مهدی  | 
بنام...

دوشنبه ۳ اسفندماه ۱۳۸۸

دیشب ساعت ۲۰ ام شد ساعت ۲۲ . بنده خدا آقای بذر افشان که تلاش میکند وقتم بشود ۱۰ -۱۴ . یعنی حداکثر ۱۰ ساعت کار و ۱۴ ساعت خانه. و من الان حد اقل ۱۴ - ۱۰ هستم.

صبح علیرضا از خواب بیدارم کرد. وروجک خوب می داند چطور بیدارم کند. و البته چطور خستگی را از تنم بیرون بریزد. مثل مادرش. و چقدر ما مرد ها گاهی ظالم می شویم. و خودخواه . و خود بین.و اغلب این گاهی ما می شود همیشه.

حدود ۹ آمدم مجتمع. نظر پور دیشب پیامک داده بود که از سه شنبه دیگر نمی آید. حسابی اعصابم رفت لای در. آخر اولا در این دو روز چطور یک نفر را برای انبار پیدا کنم. دوما چقدر راحت بعضی وقت ها یک دفعه میزنیم زیر همه چیز. و وقتی تو نتوانی چیزی بگویی و حقی را مطالبه کنی مجبوری خود خوری کنی. اما در این یک سال گذشته خیلی چیز ها را تجربه کردم. مثل اینکه خیلی از رفتارهای انسان در این دنیا عینا به خودش بر می گردد. مخصوصا وقتی کمی حق الناس در آن باشد. و من باید تاوان برخی از همین نوع رفتارهایم را در گذشته عینا پس بدهم.

نمایشگاهی برای خرمشهر بود و برای گراش.

قفل نرم افزار حسابداریمان آمد. یعنی از فردا لااقل به مدت یک هفته انبارمان برای انبار گردانی تعطیل می شود و بعد هم چند روزی فروشگاهمان. ما هم به زور تکنولوژی داریم منظم می شویم.

چند نمونه از سی دی های کانون را بنا بر تفاهمات مکتوب سران کانون تجدید خروجی کرده بودیم. بنا به دلایل و گفتمان هایی همه را از رده خارج کردیم. حتی اگر حدود ۵۰۰ هزارتومان ضرر داشته باشد. عطایش را به لقایش بخشیدیم. البته پس لرزه هایی خواهد داشت.

چند کار فوری طراحی برای شعبه دانشگاه شیرازمان داشتیم که رفع رجوع شد. و تماسی با آقای بخشنده برای جلساتی با کسانی که در راه اندازی مدرسه ممکن است کمکمان کنند.

جلسه بود با آقای زارع. ازبچه های نهاد دانشگاه شیراز بود که اخیرا در آموزش دانشکده علوم پزشکی شیراز مشغول است. دغدغه کتاب دارد. و طرح هایی هم . گفتگویی زیبا شد و امیدی برای کاری مستمر در حوزه علوم پزشکی.

یکی از دوستان یک دوست هم آمد و صحبتی کرد برای شروع حرکتی مشابه در کرمان. گفتم چه می خواهید بکنید؟ گفت کار فرهنگی. گفتم چه کار ؟ گفت هر آنچه بشود. مثل شما. خندیدم. اما در دلم. یادم افتاد به زمان فعالیت مکتب عشق. هفته ای چند بار جلسه که «می خواهیم ببینیم که می خواهیم چکار کنیم». بنا شد بیاید دو ساعتی را مفصل صحبت کنیم.

و چقدر این کار فرهنگی مهجور است. و البته لوث. قدمت و عمقی دارد به اندازه فلسفه خلقت. اما...

خیلی ها موجودی در وجودشان می لولد که نمی توانند آرام بنشینند و آخرش هم شروع می کنند به کار فرهنگی. با اعتقاد هم کار می کنند . مثلا یکی برای بد حجابی بگیر و ببند و بزن را راه کار می داند و یکی گفتمان خودمانی و دوستانه و گوگوری را. و هر دو هم کار فرهنگی می کنند. اما؟؟؟؟

و حالا یادمان می رود که تمام این کارهای فرهنگی برای چیست. اصلش چیست و فرعش. حدیثی میخواندم از حضرت علی(ع) که غیرتمند زنا نمی کند. یعنی اگر می خواهید زنا را از بین ببرید مردم را غیور کنید. و عجب نکته مهمی است.

دوستی می گفت قرار است بشود دبیر کمیته فرهنگی مبارزه با قاچاق کالا. خیلی کمک می خواست.

دوستی می گفت اگر ادب را بین مردم فرهنگ کنید خیلی از این مشکلات جامعه حل می شود. می گفت اگر قدرشناسی باب شود. دیگر مردم حتی قدر انقلاب را هم می دانند و البته خدمت را . و خود نیز خدمت می کنند. با اشتاق و لذت.

حجت الاسلام کردمیهن هم حرف جالبی می زد. می گفت اگر می خواهید آمار قهوه خانه های را بیاورید پائین. اگر می خواهید اعتیاد را کاهش بدهید. طلاق را کم کنید. دزدی را و ... راهش همین دیندار کردن مردم است. ولاغیر.

البته همین دیندار کردن هم خودش حکایتی دارد.

بگذریم.

بازهم کارهای پراکنده و پیگیری جزوه «تو از کدامین قبیله ای». تماس تلفنی ای هم بود با ذاکرین.می گفت چند نفر شیر پاک خورده به آقای دریا کناری گفته بودند قضیه فیلم برداری همایش ۲۹ و ۳۰ بهمن توسط کانون رهپویان و بابرنامه ریزی قبلی بوده. ایشان روز همایش گفته بودند به دلایلی راضی نیستند برنامه ضبط صوتی و تصویری بشود. بچه های شیطنت کرده بودند و ضبط کرده بودند روز دوم همایش ایشان فهمیده بود و شاکی شده بود.

بعد از ظهر احمد منوچهری آمد پیشم. خیلی دوستش دارم. علی رغم ظاهرش دلی بسیار صاف دارد. روزهای زیادی با او بودم. سفر جنوب و ... . تقریبا همیشه دائم الوضو است. نماز خواندنش عجیب با طمئنینه است . ظاهرش بیشتر اعتراض به وضع موجود است. عقلش بیشتر از سنش است و جلو تر از جامعه . ولی فنداسیون تحلیلی شکل گرفته ای ندارد.

خانم قاسم زاده تماس گرفت. نیرویی پر انرژی و با نشاط. حیف که در دوران سختی و شروع کار فشار کار او را از مجموعه جدا کرد. اما خدا را شکر اعلام آمادگی کرد برای همکاری.

سجاد آزمند هم آمد. پسر مخلصی است. قرار بود هماهنگ کنم تا جلسه ای با وحید جلیلی داشته باشند. روز ۶ اسفند. در همایش صراط۳ . یادم رفته بود. زنگ زدم. گفتند جلیلی کنسل شده و شاید جایش زاکانی بیاید.

بعد از نماز آقای بانشی آمد.

شروع کردم به نوشتن این متن که ...

و خانمی از اداره اموزش و پرورش سروستان. می خواست کتاب بخرد برای مدارس آن جا. کسی گفته بودش آنجا بچه ها کتاب درسیشان را هم نمی خوانند چه برسد به کتاب های غیر درسی. و او فقط چند کتاب کودک در حوزه دفاع مقدس! برداشته بود. یک ساعتی حرف زدم تا اول ثابت کردم ملت کتاب خوان هستن و مشکل جای دیگری است. حرف زیاد است. باشد برای بعد.

صاحب خانه آمد. منظور مکان مجتمع است. و باز همان حرف همیشگی. و باز فکر مشغول ما.

مجتبی صالحی کیا آمد. مسئول میقات. با کمی سن و سالش بسیار پیگیر و کاری است. صحبت های زیادی شد.

و آخر این متن را تمام کردم. ساعت۲۰:۵۵

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 20:56  توسط سید مهدی  | 
بنام...

چقدر سخت است وقتی بخواهی از شاخه ای خشکیده زه کمان بسازی و یا یک سه تار...

و همانقدر سخت که من بخواهم دوباره بنویسم.

.......

یک شنبه/دوم اسفند۸۸

صبح نسبتا خوب آمدم.

همین دیروز بود که جلسه ای داشتیم برای نظم. برای راس ساعت هشت آمدن و اینکه چقدر راحت لحظه های عمرمان می رود. مخصوصا آن جایی که زمانمان با زمان دیگران هم گره خورده.

باز بچه های انبار نیم ساعتی دیر آمدن.

چند پیگیری ساده. و البته تلاش برای جمع و جور کردن دویست تومان فوری.

زنگ زدم بچه های فسا. چند میلیونی را نصف سالی بده کارند.و چقدر سخت است وقتی درکشان می کنی ولی وجبوری فشار بیاوری. تا هم تجربه چند ساله ات را آن ها تجربه نکنند و هم اینکه بد حسابی ات برای تهرانی ها کمی جبران شود. راحت این هفته شان می شود هفته ای دیگر. به هر حال بنا شد کمی دقت کنند.

و البته مرودشت هم.

مسلم آمد. عجیب نیروی کار آمدی است. پیگیر یک فضای متروک بود. ظاهرا متعلق به مرحوم نمازی و در سیطره دخترش که آمریکاست. دنبال راهی برای تماس با ایشان هستیم.

یکی از سختی های کار فرهنگی این است که برای پروژه ها و کار های مقطعی خوب خرج می کنند. اما اگر بخواهی این هزینه را در طول مدت برای یک فضا و یا نیروی انسانی هزینه کنی دیگر خبری نیست.

دولتی ها حاضرنا بعضا برای نصف روز به راحتی چندین میلیون و بژیا گاهی چند ده میلیون خرج کنند. حال بگو همین هزینه را صرف پنج انسان بکنید تا بتوانیید ۱۲ ماه از آن ها خروجی بگیرید. گزارش هم بدهی .

خیرین هم. اگر اجاره مکانی را بخواهی محلی از اعراب برایشان ندارد. اما اگر بخواهی آش بدهی حسابی بساطت گرم می شود.

و چقدر دلم می سوزد که باید ماهیانه چندین میلیون اجاره سنگ و آجر را بدهیم و آن وقت هر از گاهی نیروهای انسانی خوشفکر و فعالمان را به خاطر عدم تطمیع لازم و رفع دقدقه معاششان از دست بدهیم.

بگذریم.

صحبتی شد با حقایقی و دسترنج برای فعال کردن نشریه بچه های کتاب. نمی دانم کس دیگری هم حاضر است کمک کند یا نه.

حسابدار جوانی آمد. کار را گفتم. علی رغم تمام لیسانس گرفتههای بی تجربه گذشته ذهنش آماده کار بود. به تفاهم اولیه رسیدیم.

چند تلفن داشتم که برایند اش شد تلفن به مسعود. بسیار ذهنم را آزرد.

کار های پراکنده. می خواستم گوش شیطان کر بعد از ظهر را بروم خانه. قرار های عصر را کنسل کردم. اما تا ۲۰ دفتر ماندم!

ظهر بوشهریان آمد. اخیرا همراه شده با دستگاه استانداری و طالبی. تعریف هایش خوب بود. اما هنوز دلچرکین هستم و کمی هم بدبین. خدا کند اشتباه بکنم. حتما اشتباه می کنم.

جلسه ای بود با دهقان.به درخواست میراث فرهنگی بناست تا عید نوروز مبارکمان در جوار تخت جمشید بگذرد. نمایشگاه کتاب و غرفه فرق و ادیان با برنامه های جانبی. کمی صحبت شد. و بنا بر جمع بندی تا فردا ظهر و البته جلسه ای با عوامل بارگاه تخت جمشید.

بعد از ظهرم به گشت و گذار در اینترنت گذشت و چند تشکل دانشجویی.

داستانی خواندم در کوثرانه. روندش دلنشین بود. طبق معمول ذهنم رفت به سمت مفاهیم نمودی آن. سریع جلوی خودم را گرفتم. سعی کردم فکر نکنم و فقط حض احساسی باشد . و عجیب جواب داد. البته کمی اش به خاطر قرابت قبلی ذهنم با مفهوم دو خط موازی بود.

همین.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 19:28  توسط سید مهدی  | 
بنام...

اول:

می گفت دو راه بیشتر نیست. یکی بن بست است و دیگری را شهرداری جهت لوله گذاری کنده است.

وقتی حرف زیاد باشد یاباید آنقدر نوشت تا جان آدم بالا بیاید و یا باید آنقدر ننوشت تا آدم غمباد بگیرد و جانش بالا بیاید.

مشکل هم آنجاست که وقتی می خواهی بنویسی دوست داری بازگردی به تمام ننوشته هایت و آنوقت آنقدر ننوشته داری که از نوشتن پشیمان می شوی.

وقتی هم بخواهی از همین حالا بنویسی می مانی که چگونه واضح بنویسی. آخر قرار نیست نوشته هایت محتوا محور باشد بلکه می خواهی مثل مرد حدیث نفس بگویی ولاغیر. و تف به این مثلا مردانگی.

دوم:

مدتی است بحث جنگ مطرح شده. آن هم از نوع نرم اش. و البته بحث های جانبی اش مثل افسران جوان و فرماندهان.

کاری به نرم و سخت اش ندارم . اما حد اقل دو سالی است که صریح گفته ام یک سرباز پیاده بیشتر نیستم. و حالا این سرباز پیاده می خواهد اگر بتواند گزارش بدهد. آن هم با احتساب شرایط و معذوریت هایش و البته ... .

سوم:

مجبورم بعضی از وقایع و اسامی را غیر واقع ذکر کنم. جنبه داشته باشید و ضایع نفرمائید.

چهارم:

این نوشته ها واقعا برای دل خودم است.

 

--------------------------

شنبه ۱ اسفندماه ۱۳۸۸

صبح کمی دیر رسیدم مجتمع. خسته بودم. هم جسمی و هم روحی. دیشب حدود ۱۲ نیمه شب رسیدم خانه. این دو روز همایش هم کمی ذهنم را مشغول کرده بود . البته همت اش را بقیه کرده بودند. مثل مهدی خان دسترنج که فکر کنم دیگر از هرچه تالار و مجوز هست منزجر شده. مثل روح الله خان ذاکرین که فکرش را هم نمی کرد معاون پژوهشی شدن کار سخت افزاری هم داشته باشد. مثل رسول دهقان و خانم اتابکی که حسابی از دستمان شاکی است.

غیر از همایش هم دوتا جلسه بسیار فرسایشی داشتم.

قرار بود ساعت ۱۰ جلسه ای با مسعود داشته باشم. نیامد. گوشی اش هم خاموش بود. دلخور شدم و البته نگران.

درگیر پیگیری های برخی از ناشرین و البته طلبکاری ها شدم. نیمچه جلسه ای هم با احمد دالوند داشتم. پسر بسیار با استعداد و البته کارآمدی است. شاکی بود. می گفت انگیزه ام را دارم از دست می دهم . می خواست جایگاهش را درست تر ببینم. حق دارد. اما کاش دید ما به زندگی یک دید تشکیلاتی بود. آن وقت می فهمیدیم که با هر حرکت ما چهار قدم آن طرف تر نتیجه اش چیست.

اگر منظور انجام وظیفه باشد پس لازم نیست مستقیم با دست خودمان انجام بگیرد. و این همان چیزی است که کمی آن طرف تر از نوک دماغمان دیده می شود.

یکی از اصول کار تشکیلاتی باور داشتن به حصول نتیجه گروهی است. یعنی اعتقاد به اینکه کار محول شده جزئی از یک حرکت است و خلل در آن یعنی عقیم ماندن آن حرکت. حتی اگر به چشم نیاید و البته این خیلی ربط دارد به مدیر تشکیلات که بتواند نیرو ها را توجیه کند. گاهی در یک جا با مادیات و پول نیرو توجیه می شود و گاه با چیزهایی شبیه هندوانه. اما در تشکیلات فرهنگی این باید با اندیشه فرد صورت پذیرد. و این هم زمانی محقق می شود که بتوان جایگاه نیرو را و کارش را در سیستم نشان داد. و در کنار آن ابزار های تقویت انگیزه را هم فراهم کرد. وگرنه می شود حکایت مسلمانی ما. می دانیم ولی عمل نمی کنیم. چون یقین نیست. و یکی از ابزار های یقین باور قلبی و تذکر است. و البته شهود. حتی از نوع ظاهری اش. یعنی ببینیم نتیجه عملمان در چهار قدم آن طرف تر چیست.

البته یک نکته دیگر هم هست که بعضا یادمان می رود.

اگر میزان موی روی سرمان مقصود باشد آن وقت یک نخ مو از سمت راست سرمان بکنیم و به سمت چپ سرمان پیوند بزنیم فایده ای ندارد.

اگر در کار فرهنگی انسان ها هدف اصلی هستند آن وقت نباید نیرویی را خرج انسان دیگری کرد. و حتی خودمان. قرار نیست ما خرج بشویم تا دیگری بالا برود و نکته مهم تر این است که خرج شدن ما یعنی خرج شدن خانواده و بعضی از اطرافیان ما . آنقدر به خانواده نمی رسیم تا از دست می روند و یا لااقل در مسیر رشد متوقف می شوند . چون هم آن ها باید جور ما را هم بکشندو  نه ما وظیفه مان را درست انجام داده ایم . و همیشه هم چون خودمان در محتوا و عمل فردی کم آورده ایم نزدیکان ما هم همان جا خواهند ماند. پس نباید فراموش کرد که تمام این بگیر وببند ها برای چیست.

بگذریم.

پسر صاحب خانه هم ظهر آمد. یعنی دو ماه است اجاره نداده اید.

بعد از نماز صادق جزایری آمد. ازش خوشم می آید. پر است از انرژی مثبت.

و البته بعد هم جلسه ای بود با آقای بخشنده. معاون نیروی انسانی سازمان چیز. چیز از آن جهت که هنوز اسم ندارد. درباره برنامههای سال آینده صحبت شد. بناست تا یک مدرسه راهنمایی و یک کودکستان و دبستان راه اندازی شود. درباره نیرو های همراه صحبت شد.

جلسه ای با نیما زارع داشتیم و بحث استقلال فیزیکی آسمان هشتم. دلایل متعددی داشتم. از جمله اینکه بعضی حرف ها باید تجربه شود و بعضی سر ها باید به سنگ بخورد.

و شب هم وقت جمع آوری تمام کارها و برنامه ریزی فردا.

دلم گرفته است. مثل همیشه. آقای بخشی همیشه می گوید دلت را بگیر تا نگیرد. هنوز نتوانسته ام . می گیرد. محکم هم می گیرد.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 18:6  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

گفتم اصلاح الگوي مصرف:

تصميمات من:::

1-     ليستي تهيه كردم از كارهاي « يك بار براي هميشه»مثل قرض ها ،‌دين ها ،‌امانتي ها و كارهايي كه يك بار انجام مي شوند و تمام مي شوند . هرچند سخت باشد. دوستي هاي دور افتاده و ...

2-     فكرم را تكثير كردم. انسان براي زندگي وقت خيلي كمي دارد. افكارم را كه بصورت راهبرديهستند جمع و جور كردم و كانال اشاعه هركدام را مشخص كردم . مثلا هميشه ايده اي داشتم بنام محله نمونه . طرح كلي آن را در 5 صفحه نوشتم و براي رسيدن به آن چشم انداز نقشه راهش را هم كشيدم . نفرات اولش را ژيدا كردم و ...

3-     بانك هاي اطلاعاتي شخصي ام را براي استفاده عموم محيا كردم كه در قدم اول ليست برداري از كتابخانه ،‌بانك سي دي و نشريات محتوايي خودم بود. چرا بايد هزار و چند عنوان كتاب مورد استفاده چند نفر محدود باشد؟؟؟

4-     براي استفاده از زمان دنبال ميان برهايي مي گردم. مثلا من كه مي خواهم بخوابم چرا با گرفتن وضوتا صبح عبادت نكنم. يا با خواندن سه بار توحيد قرآن را ختم نكنم. و البته به جاي سنگ بزرگ از كم ها شروع مي كنم. مثلا خواب هايم كم كم كمتر شود . مدتها بود مي خواستم صبح ها ورزش درست و حسابي داشته باشم . اما الان چند دقيقه در روز را بايد نرمش مختصر كنم و ...

5-     شنيده بودم كه « گاهي با خواندن يك كتاب مي توان ره صد ساله را يك شبه پيمود» خوب ديشب 120 صفحه از كتاب دا را خواندم. البته با اين ديد . وقايع 31 شهريورو كشتارها و تعاريف خانم حسيني از غسالخانه جنت آباد خرمشهر... مرا شديدا در فلسفه حيات غرق كرد. قبلا هم به آن فكر كرده بودم . اما اينبار به ياد كتاب اديان بزرگ جهان افتادم. عبادت هاي ما تقريبا در تمام اديان الهي و غير الهي وجود دارد. حتي نوع نماز ها و ... و حال بايد فكر كنم كه عبادت ها و حتي خداي مدنظرم با آن عبادت ها و الهه ها يكي در نيايد.

6-     كسي كه چشم انداز معين با زمان بندي نداشته باشد امكان ارزابي موفقيت خود را ندارد. آرمان هاي زندگيم را به چشم انداز هاي زمانبندي شده تقسيم خواهم كرد.

7-     و ...

 

لیست کتاب خانه و بانک سی دی شخصی من:::

با فرمت اکسل

باغچه گل کاغذی

منتظر لیست تکمیلی و دسته بندی شده باشید.

هر کدام از دوستان که مایل به همکاری جهت راه اندازی یک کتاب خانه عمومی شخصی هستند یا علی(ع)

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

اول :::

دو ازدواج !

آنقدر مشعوف شدم كه نهايت ندارد. خدا را شكر. به دوست عزيزم آقای کریمی و سيد عباس عزيز صميمانه تبريك ميگويم.

 

دوم:::

ما و اقبال دكتر شريعتي را دو روزه خواندم. با يك عالمه حاشيه نويسي و فكر. مي خواهم داد بزنم....

 

سوم:::

بايد و مي خواهم الگوي مصرف زمان و عمرم را اصلاح كنم.

 

به اميد...

س م ه

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:30  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

اول :::

 چند روز پیش علیرضا کوچولو یه کم ما رو برا بدنیا اومدن ترسوند که الحمد لله به خیر گذشت. برا سلامتیش دعا کنید.

 

دوم:::

هیچ کدومتون نمی تونید بفهمید من چی گفتم . تا چند ماه شبانه روز با اون زائر ها نباشید نمی فهمید درد چیه. باید شبا با چرت و پرت گفتناشون همراه بشید . با نیمه شب بلند شدن ها و یواشکی نماز خوندناشون . با شوخی های مسخره توی اتبوس ها و اشک های توی مناطقشون و حتی تنها شدن ها و توی فکر فرو رفتن هاشون . آقای راوی ، آقای مدیر فرهنگی ، آقای دلسوز و صاحب فکر... و به طبع خانوم راوی یا مدیر فرهنگی و یا دلسوز. باید همراه بشی تا بفهمی چی میگم. تازه بعد هم که همراه شدی باید ببینی به کجا باید بری نه اونجوری که دلت می خواد و خودت حدس میزنی عمل کنی. ما تئوری خوب کار میکنیم یا عملی . اما تئوری ما به عمل نمی یاد و عمل ما بر اساس تئوری درست نیست.

تحول مناطق اونقدر عجیب و زیاده که دیگه عجیب نیست . گفتن ازش هم فایده نداره . مثل معجزه که تا نبینی از درکش عاجزی . مثل قرآن که می دونی معجزه است اما تا ازش نچشیدی فقط چهار تا خط و کاغذه .

اما...

دو سال پیش بعد از سفر های جسته و گریخته دو سه ماهی منطقه موندم. بعد از عمری شاگردی . کاش زبونم لال می شدو بعضی حرف ها رو نمیزدم. مثل نیروی فرهنگی . مثل طرح تداوم . مثل دفتر راهیان نور . مثل ... . از همه اون حرف ها ، نیروی فرهنگی شد چهار تا خواهر و برادر جوون راوی که هیچ چیز جز مثلا توجیه مناطق براشون مهم نبود . در صورتی که ما میگفتیم راوی چهار تا توی مناطق مستقر داریم . باید نیروی فرهنگی کاربلد از شیراز همراه زائر باشه و اونو بسازه تا منطقه . اونجا هم توی اردوگاه و اتوبوس باهاش باشه و بعد هم تا شیراز . موقعیت های طلایی اول سفر  آخر سفر رو باید قدر دونست و ... اما همین ها شدن ... بماند.

بعد هم طرح تداوم ما به جار ارتباط محتوایی با زائر شد ارتباط عاطفی برادرا و خواهرای محترمه و ... .

میگفتیم زائر توی این سه روز اثر خودش رو از منطقه میگیره . بیاید رفرنس بدیم دستشون تا بعدا این اثر پایدار بمونه . هم از حال و هوای شهادت هم دین .

میگفتیم فرهنگ ایثار و شهادت یه جور فرهنگ تکاپو و تلاشه که باید مصداقش توی تمام زمینه های زندگی باز بشه . مثل علم ، خانواده ، اجتماع ، سیاست ، حجاب و ... . باید روی اینها کار بشه.

می گفتیم به جای شصت تا منطقه تکراری چهار تا ناب انتخاب بشه و به جای خستگی توی اتوبوس براش برنامه داشته باشیم .

می گفتیم باید زائر قبل از رسیدن به منطقه کاملا شناسایی بشه . بدونیم چند تا بچه جانباز داریم . چند تا بچه  شهید . چند تا نخبه درسی و ...

میگفتیم نباید دانش آموز راهنمایی با دبیرستان بیاد . دانش اموز غیر انتفاعی بالا شهری با دانش اموز بدبخت پائین شهری بیاد . دانش اموز علوم معارفی با دانش اموز هنر بالا شهری بیاد و ...

برا اینها کلی برنامه داشتیم . اما ... بماند.

می گفتیم اینهایی که دارن میان کم کم داره بار چندمشون میشه . اعزام 12000 تایی هنر نیست . 15 تا اتوبوس با 4 تا نیروی مثلا فرهنگی ، اجرایی ، حراستی و ... فایده نداره . هرکسی نباید بیاد . باید یک شرط ساده ولی جدی برای اعزام باشه .

 

میگفتیم نباید ما راهی رو که یک روحانی دین شناس که برای این کار آموزش دیده رو از صفر طی کنیم . اونا بیان کار خودشون بکنن و ما نیرو بسازیم برای تقویت و تاثیر بیشترکار.

گفتیم کار جدید کنیم . اونها یه کار دکور ، ویدئوپروژکشن و صدا و ... رو یاد گرفتن و حالا هم سه سال عین همون برنامه رو دارن اجرا می کنن .

گفتیم بچه های فرهنگی نباید حجاب کار دلشون رو بپوشونه . اونا یک ماه منطقه می مونن وبهد یک عمر بهشون میگن بچه های راهیان نوری و همه جا به همدیگه نشونشون میدن. اینا باید بدونن بعدش چیکار باید بکنن . یه حرکت اشتباه توی شهر .... یه مشت بچه مجرد ... .

میگفتیم طلبه ای که سال دوم و سومه و سه ماه میخواد بیاد منطقه و فکر درس و کارش نیست بدر نمیخوره...

میگفتیم بچه های جنگی که فقط توجیه جغرافیای منطقه رو میکنن فایده نداره.

میگفتیم نیروهای فرهنگی مناطق باید یک سال فقط بشیننن کتاب های معتبر شهدا و جنگ رئ بخونن . سی دی های روایت فتح رو ببینن . توی این مستند ها خیلی حرف ها هست .

میگفتیم باید اونجا کار شکیل بشه . نه مثل ما تخت های سربازی پادگان مقر استقرار رو بدزدن و بکنن تابلو نوشته . اونم با پول شخصی خودشون .

میگفتیم ...

شهدا کار خودشون رو خیلی خوب دارن انجام میدن . اما ما داریم این گنج رو میسوزونیم. داریم خرج عطینا می کنیم. دارین نون و نمک رو می خوریم و نمک دون رو بی تفاوت یه گوشه پرت می کنیم. داریم....

 

بی خیال.

 

 

سوم:::

خیلی ها خیلی کارها رو می تونن انجام بدن . اما مهم اونه که اون کار وظیفه آدم باشه که انجام میده . یا لا اقل بعد از انجام وظیفه اش باشه . شناخت وظیفه خیلی مهمه . یه موقع می بینی خیلی کارها کردی ، اما از اصل موندی . خیلی سخته آدم برای انجام وظیفه اش روی نفسش و اونچیزی که دلش دوست داره پا بذاره.

 

 

به امید...

س م ه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:27  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

سه تا مطلب:::

 

اول:

بعضی چیز ها رو باید آدم حواسش باشه تا وقتش نگذره وگرنه فایده نداره . و بعضی چیز ها رو هم باید صبرکرد تا از وقتض بگذره و بعدا بگه.

 

سی سال از انقلاب گذشت .

به مناسبت سی امین سال انقلاب استانداری تمام استان ها کلی پروژه افتتاح کردند.

به مناسبت سی امین سال انقلاب اداره های آب و فاضلاب ، برق و گاز و مخابرات هم کلی کار کردند.

به مناسبت سی امین سال انقلاب کلی مسابقه و برنامه بسیج دانش اموزی و غیر دانش آموزی برگزار شد.

به مناسبت سی امین سال انقلاب آموزش و پرورش در مدارس زنگ انقلاب رو زدند.

به مناسبت سی امین سال انقلاب بنیاد شهید در شهر ما کلی بنر به در و دیوار شهر زد.

به مناسبت سی امین سال انقلاب شهرداری های مناطق شهر ما علی رغم گفته اداره برق کلی ریسه به شهر ما آویزان کرد.

به مناسبت سی امین سال انقلاب در شهر ما مسابقه قوی ترین مردان فارس برگزار شد.

به مناسبت سی امین سال انقلاب سازمان ملی جوانان ما ضیافت سی ساله ها را برگزار کرد.

البته به مناسبت سی امین سال انقلاب خیلی ها خیلی کار ها کردند . از جمله سوپری محله ما سه نوع چیپس ارائه کرد ، سینوع اس ام اس جدید برای من فرستاده شد ، نانوایی محله هم نان خود را به مردم باز هم عرضه کرد ، تازه دیروز به همین مناسبت پسر همسایه مان به آن یکی پسر همسایه مان فحش داد.

البته می خواستم خیلی چیز ها بنویسم که مجبورم به همین مناسبت ننویسم!

 

اما دستاورد های این سی سال هم خیلی چیز ها بود .

ازجمله برق رسانی به خیلی جاها. دادن میلیون ها شماره تلفن ثابت و همراه . آسفالت شدن خیلی از خیابان ها . تاسیس کلی مدرسه و مراکز مثلا فرهنگی و ... که البته کاری نداریم که وظیفه همه این ادارات همین ها بوده که خیلی هم کوتاهی کرده اند.

اما دستاورد سی ساله انقلاب در استان ما خیلی با حال تر از این ها بود . در نمایشگاه دستاورد های انقلاب در استان فارس  یک جورایی روی نمایشگاه های کامپیوتر و مشابه آن هم سفید شده بود. دستاورد اداره تعاون آنقدر جالب بود که حوریان بهشتی هم کم آورده بودند . سازمان فنی حرفه ای که دیگر هیچ که البته شاید یک جورایی از شهرک غربتهران کمک گرفته بودند . البته ضعیفترین آن ها حوزه هنری بود که علی رغم تمام حرف ها و انتظارات سنگیترین و وزین ترین غرفه را داشت . از حق هم که نگذریم کمیته امداد هم خیلی باحال بود . شبیه سازی 2 خانه فقرا که قبل و بعد از کمیته امداد را نشان می داد با آن دو خانم مثلا فقیر که در حیاط خانه نشسته بودند خیلی جالب بود . آخر تا آن موقع ما خانم فقیر ندیده بودیم که آن هم به میمنت کمیته امدادی ها بصورت زنده دیدیم. البته ببخشید چون من دو سالن را بیشتر نگاه نکردم از دستاورد های انقلاب زیاد خبرندارم.

 

  

دوم:

 وقتی گنجی داشته باشی و همینطوری خرجش کنی . آن گنج هم مینطوری تمام می شود .

مثل همین مناطق جنگی جنوب ما که آنقدر الکی و لوث شده که کلی آدم می روند و مثلا جوگیر برمی گردند.

حوصله کنایه گویی ندارم.

به یمن بسیج دانش آموزی n نفر دانش آموز پسر و دختر مثلا سه روز – بخوانید یک و نیم روز- می روند و هزار جور غلط میکنند و بعد هم بر میگردند. ان هایی که زمینه استفاده دارند چون نمی فهمند چه خبر است بر اساس روایت چهار جوان مثلا راوی و چند بچه جنگ مثلا دلسوز دو روزو نیم جوگیر می شوند و تمام می شود . چند تا بچه مذهبی هم بجای پیدا کردن مسیر حرکت و کار باز هم جو گیر شده و حجابی نورانی به قطر n  کیلومتر جلوی چشمشان می گیرد و میشوند دلسوز شهدا و مناطق و ... و به قول مهران مدیری دیگر هیچ.

 

به خدا تا یک مدت دیگه که خیلی هم دور نیست این قضیه سفر به مناطق جنگی به کلی فروکش مینه و اونوقت باید بشینیم و بزنیم توی سر خودمون . مثل فرصت در دست گرفتن پاکستان در زمان جنگ. بروید خودتان معنی این حرف را پیدا کنید.

 

کاش محض رضای خدا کمی هم فکر می کردیم... .

 

 

سوم:

 هیچ حرفی ندارم. نه از درویش مصطفی می گویم نه از هیچ چیز دیگر.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 21:50  توسط سید مهدی  | 
بنام...

امروز درویش مصطفی را دیدم.

باور نمی کنی ، نکن!

ولی به خدا خودش بود.

نه آنطور که توی ذهنم مجسمش کرده بودم .

اصلا یک جور دیگری بود.

در مغازه نشسته بودم. مکان جدیدمان. بچه های کتاب. خیابان خیام ، روبروی مسجد خیرات. سمت راست ، پشت به همان کرکره ای که باز نمی شود نشسته بودم. از سرما در خودم فرو رفته بودم و با کامپیوتر ور می رفتم که یک هو صدایش آمد.

نه به آرامی درویش مصطفای »من او». با صلابت بود و محکم.

مخاطبش من بودم.از همان اولش که نفهمیدم . یعنی حواسم نبود . به خاطر همین هم بود که دقیقا یادم نماند چه گفت . چند ثانیه ای بیشتر نبود . طنین صدایش و رجز خوانیش شبیه اشعار اخوان بود . مثل خوان هشتم رستم . از همان جایش که نقال شروع به گفتن می کند ...

از تردید گفت و اسارت میان تک و تو و...

اولش من هم خندیدم . گفتم همه را برق می گیرد و ما را چراغ نفتی . اما بعد فهمیدم که صاعقه بود.

برق تمام وجودم را گرفت . چهار ستون بدنم لرزید . یخ کردم و یک باره قلبم ترکید.

می بینی؟

هنوز هم چاشنی های قلب من از نوع تاخیری است . البته باز خدا را شکرکه مثل چاشنی های استفاده شده در عملیات بدر نبود و بالاخره ترکید. و گرنه باید جاماندن آقا مهدی باکری را افسوس می خوردیم و بر کارشکنی آنهایی که پول چند برابر از مردم جنگ زده ما گرفته بودند و باز هم نامردی کرده بودند خون دل.

اما ترکید و من هم کمتر از یک ثانیه به خودم آمدم. مثل TNT.

مثل همان بمبی که در حسینیه سید الشهدای رهپویان وصال ترکید و و الان یک سال و خورده ای می گذرد و همه چیز عادی شده....

همه چیز به جز معراجی که عده ای را بالا برد و عده ای را هم پائین. معبری در زمان

مثل همان محور z ها.

که حرکت انسان بعد از خلقت بین محور های z هست و y  و z.

X  و y  همان محور هاز زمان هستندو مکان . و z  هم محور تعالی.هم مثبت است و هم منفی.هر وقت در محور z ها به کمالی که باید برسی رسیدی ، x و y  هم قطع می شود . که دیگر کاری در این دنیا نداری.

و اگر y  هایت تمام شد و به کمال نرسیدی آنوقت حکایت همان سیب نارسی است که باید با چوب انداختش . جهنم حکم همان کلاس جبرانی خواهد داشت برای به کمال رسانیدنت . که می گویند در دوزخ جاودان نخواهی بود و عاقبت به بهشت می روی جز آنهایی که تا بینهایت منفی کمال پیش رفته اند . و عجب سخت است که قبولی شهریور باشی.

و اگر هم  x هایت تمام شد در برزخ باید منتظر ذخیره های احتمالیت بمانی تا شاید امیدی به قبولیت باشد  که می گویند آخرت را با شفاعت هم شده بر شیعیان خواهند بخشید ، اما امان از برزخ . و این همان مسیر اضافه توست برای قبولی.

و آنچه مهم است همان z هاست . یادت بیاید بر محور های سه بعدی ریاضی دبیرستانت. سه انگشت دست راستت را با زوایای قائمه بگیر . می بینی . باید در راستای z ها بالا بروی . فقط و فقط بالا. اگر عشق بیاید یک باره در یک لحظه بالا می روی . بی هیچ حرکتی  در مسیر x ها . یک شبه کار صد ساله می کنی . پس سعی کن بالا بروی .

بگذریم.

دویدم میان خیابان . هیچ کس نبود جز همان ژنده پوشی که باسرعت می رفت . به جای کفش تکه کهنه ای پایش را پوشانده بود . سریع می رفت و نرم. شاید می ترسید x یا y  هایش تمام شود .

ولی حرفش را زده بود.

سرگردانی دوهفته ای مرا به یک باره ترکانده بود.

مهم نیست چه گفت و من چه شنیدم که هرچه بود مشکل من بود . چرا که ضمیر انتهایی همه اش « م» بود . یعنی «من».

به امید. . .

س م ه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:58  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

قوه قهريه؟!!!

براي كه؟             براي چي؟

كه چي بشود؟

مي خواهي بنويسم. نوشتن هم مثل تمامي افعال اين دنيا وسيله اي براي رسيدن است . قلم و كاغذ هم يك ابزار . و وقتي حركتي نباشد وسيله به چه درد مي خورد. اگر گفته اند شرف المكان بالمكين ،‌خوب شرف المكتوب بلمعنا. و معنا هم مگر جز همان شيدايي است كه در كالبد هنر مي دمند؟ و شيدايي مگر نه اين است كه از عشق مي آيد؟...

 

چند روز پيش در دفترم نوشتم:

                      "دلم براي عاشقي تنگ شده ..."

 

و حكايت همين ننوشتن ما هم مثل همان سه نقطه هاي " بنام ... " است.

همين!

 

عاشقي مثل سوختن چوب است . اگر چوب تر باشد ،‌دود دارد . دير مي سوزد . گرمايش كمتر است . و شيدايي مانند همان دود سوختن چوب تر است . رسوا ميكند . چشم را مي سوزاند .

اما اگر چوب خشك باشد و سالهاي سال روي هم مانده باشد ،‌مثل يك نارنجك ضامن كشيده است . تا به خودت بيايي همه اش گر مي گيرد .

شيدايي ،‌حاصل عاشقي دل هاي خام است . مثل يك پرنده وحشي كه توي قفس بيندازيش . آهني بودن ميله ها را نمي فهمد . سر به ديوار مي كوبد . ناله ميزند . اما آنكه هقلش عاشق شده باشد ،‌خودش را به اين سادگي خرج نمي كند . مي گذارد به وقتش . آرام آرام مي رسد . و وقتي سيب رسيد خودش مي افتد . درست مثل همان والمري هاي طلائيه . منتظر پاي يك عاشق مي ماند تا او را بپراند . شايد هم يك دسته را ... و شايد هم يك دل را بعد از سالها . آن هم از پشت سيم هاي خارداري كه ميدان مين را نشان مي دهد . اما منورمي سوزد . رسوا مي كند . آنوقت بايد يكي با خودش را رويش بيندازد تا خاموش شود . بايد زجرش را بكشد . مثل همين فسفري هايي كه در غزه جولان مي دهد .

 

حالا كه چه؟!!

مي خواهي بنويسم؟!!

براي كه؟!!

خودم و خودت؟!!

خودم؟!!             خودت؟!! خودش؟!!

 

وقتي بغض كرده باشي ،‌چشمانت مي سوزد. مثل پوست وقتي كه فسفري بالاي سرت زده باشند . نمي تواني حرف بزني . آن هم نه از آن فسفري ها كه از مظلوميت و تهائيت . مثل الآن كه همه دارند سلاخي شدن غزه را مي بينند و چيزي نمي گويند . و من امشب موقع شام چقدر با درد تمام غذايم را خوردم وقتي صحنه هاي غزه در قاب تلوزيون هل من ناصر مي گفت. حتي موقع سر كشيدن سس هاي ته سالادم را...

وقتي بغض مي كني يا بايد بميري ،‌و يا بايد داد بزني تا سينه ات حال بيايد.

دادي كه صدها اشك را در بياورد . اشك هايي نه براي خشك شدن كه سيل شدن . مثل همان سطل هاي آبي كه امام خواست تا اسرائل را آب ببرد . و آب دهان هايي كه كافي است تا حيثيت عرب هاي شكم گنده را همراه هستي صهيونيست هاي يهودي و مسيحي و مسلمان را با خود ببرد.

 

يك داد مثل " الهم اجعل محيانا محيا محمد و آل محمد"

يك داد مثل " الهم قو علي خدمتك جوارحي"

يك داد مثل " يا انيس كل وحيد"

يك داد مثل " كلمح البصر و او هو اقرب"

يك داد مثل روح الله ،‌مثل نصر الله

يك داد نه مثل....

 

... و اينجا دنياي نت است نه كاغذ هاي تنهايي هاي يك نفر . پس بايد كمي نوشته ها را ناديده گرفت . و اميد وارم اين با ناديده گرفتن حكومتها از آنچه كه در غزه مي گزد متفاوت باشد.

 

اما هر بغض حتما مقدمه اي داشته است . و تا آن را نيابي نمي تواني رسالت بغضت را بفهمي . كه آيا حسني بايد باشد يا حسيني . وگرنه همين هم براي دل خودت خواهد شد . مثل خيلي از عبادت هاي ما...

 

مي خواستي بنويسم. حالا خيالت راحت شد؟؟؟؟

 

به اميد...

س . م . ه

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 0:36  توسط سید مهدی  | 
 

بنام...

 

ما سینه زدیم و بی صدا باریدند

از هرچه که دم زدیم ... آنها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم

از آخر مجلس شهدا را چیدند

........................

وقتی جربزه شهادت نداشته باشی شروع می کنی به نقد انگیزه شهدا...

سید حسن حسینی

.......................................

در دو حالت نمی توانی حرف بزنی .

اول اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشی

دوم اینکه آنقدر حرف برای گفتن داشته باشی که در آن غرق شوی.

می خواستم مطلبی با عنوان پیاده نظام تنها یزنم که واقعه کانون رخ داد. خواستم از وقایع آن شب بنویسم که در این بازیچه سیاسی پیش آمده ماندم. جریان به نوعی سوتی سیاسی بود برای سرپوش وقایعی عظیم تر که باید مسکوت می ماند... بماند.

و بعد با جریانات اخیر تر مطلبی دارم بنام دمل چرکین ایران که هنوز مانده ام گفتنش در اینجا درست است یا نه.... مقام معظم رهبری می گویند محافظه کاری یعنی مرگ انقلاب و تشخیص مصلحت نظام با این محافظه کاری چه فرقی دارد ؟؟؟ من مانده ام. هر چه هست می دانم آنچه امروز رخ می دهد آنی نیست که باید در نظام دینی اسلامی و مدعی مقدمه آرمان شهر مهدوی رخ بدهد...

و غیر از اینها تحلیل خود کانون و آنچه که اکنون کانون باید انجام دهد نیز خود مطلبی مهم و در عین حال طولانی است.... که البته شاید واجب تر باشد....

 

در هر صورت از کدام باید بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

www.rahpouyan.com

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:48  توسط سید مهدی  | 

بنام....

 

 

یک درد و دل غیر کلیشه ای....

 

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)

 

 

الف ) شناخت هدف

ب) شناخت ظرفیت ( مخاطب)

ج) شناخت راه

د) شناخت وسیله

 

 

هدف خلقت، رسیدن به کمال است و این کمال همان «آرمان شهر مهدوی» است که تمامی انبیاء و نیز پیامبر خاتم و ائمه معصومین علیهم السلام زمینه ساز آن بوده اند . پس راه نیل به آن هم جز از مسیر ائمه هدی (ع) میسر نیست.

 

نتیجه 1 :::

شناخت سیره ائمه و نیز قرآن ورای محصور شدن در بعد زمان

 

اساس وجود ادیان و مذاهب خدمت به انسان برای رسیدن به هدف خلقت است . پس انسان به عنوان اشرف مخلوقات نقطه عطف تمامی برنامه هاست که جز با شناخت صحیح از این موجود به عنوان یک کل و نیز رسیدن به یک جامعه شناسی و نیز انسان شناسی در کل و در خُرد بر مبنای ظرفیت های متغیر انسان در جوامع و زمان های مختلف و عوامل دخیل بر این اصل برنامه ای صحیح جهت نیل او به هدف ذکر شده نمی توان دست یافت.

 

نتیجه 2:::

شناخت انسان با یک دید کل بر مبنای دین که از فطرت و اصل کاملا آگاه است و با دید خورد بر مبتای جامعه شناسی و انسان شناسی روز

 

 

پس از شناخت هدف و  نیز مخاطب،  مهمترین چیز دانستن راه رساندن مخاطب به هدف است که بر مبنای محدودیت زمان زندگی بر خاک و نیز محدودیت جسمی و ... بر انسان باید کوتاه ترین و مطمئن ترین مسیر را برای حرکت یافت. که صد البته بر مبنای اعتقاد اسلامی و شیعی ما تنها راه رسیدن به هدف، همان سیره معصومین (ع) است که مهم آن است که با استفاده از پویایی فقه و مذهب شیعی بتوان آن را بر اساس شرایط و موقعیت زمانی ، مکانی و مخاطب به روز کرد.

 

نتیجه 3:::

شناخت راه رسیدن به هدف بر اساس سیره ائمه (ع) و تطبیق به شرایط زمانی، مکانی و مخاطب.

 

 

 هر محتوا دارای یک زبان ارائه است و طی مسیر مخاطب برای رسیدن به هدف  از مسیر تعیین شده ابزاری می خواهد که باز سریعترین و مطمئن ترین طی مسیر را داشته باشد. نکته دیگر این است که با توجه به بالقوه بودن فطرت و نیز بالفعل بودن موانع که با تلاش شدید شیاطین جن و انس و... ابزار به عنوان نمود بیرونی محتوا برای مقابله با ظواهر فریبنده موانع ، جذب مخاطب ، پایبند کردن وی به راه صحیح و نیز شناساندن جامع و کامل محتوا از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

 

نتیجه 4 :::

شناخت ابزار از مهمترین قسمت های کار است که بد دفاع کردن بهترین راه ضربه زدن است.

 

 

نکات:::

1-      زمانی که ابزار ، مسیر و مخاطب جای هدف را بگیرند هیچ وقت به مقصد نخواهیم رسید. مانند این است که نماز بخوانیم برای نماز نه برای خدا.

2-      وقتی هدف مدام مرور نشود خود به خود ذهنیات برنامه ریز جای هدف را گرفته و باز مقصد ناکجا آباد خواهد بود.

3-      وقتی مسیر و وسیله متناسب از قبل مشخص نگردد با توجه متفاوت بودن برنامه ریز و مجری و تعدد مجریان باز نگرش های شخصی در کار دخیل شده و مسیر را تغییر می دهد.

4-      از آفت های کار دور ماندن برنامه ریز از کار و یا یکی شدن تمام مجری و برنامه ریز است . باید برنامه ریز مانند یک فرمانده نظامی در عین حال حضور در خط مقدم فرمانده هی کند نه تیر اندازی.

5-      برای برنامه ریزی باید همیشه از چند طبقه بالاتر نگاه کرد تا کلیه حواشی ، موانع احتمالی و حتی راه کار های میان بر و نیز نیروهای مجری در معرض دید باشند.

6-      برای برنامه ریزی حتما باید به مشورت و مشاهده حرکت های مشابه و نیز پتانسیل های موجود توجه داشت. مشورت در حد مشاور و نه تمام برنامه ، دیدن حرکت های مشابه در تمامی مکان ها و زمان های ممکن، استفاده از تجربیات و عقول به کار رفته را در پی خواهد داشت البته باید توجه داشت دیدن حرکت های مشابه جمود فکری برای خلق برنامه ها و استفاده از راه های جدید را از انسان نگیرد.

7-      در جامعه مهدوی موازی کاری منفی وجود ندارد و چون همه چیز در راستای هدف متعالی جامعه است برای رسیدن به هدف در یک مجموعه باید از پتانسیل های موجود در جامعه استفاده نمود . اما باید توجه داشت که این پتانسیل ها درست در راستای برنامه ها بوده و خمودی یا ضعف مجموعه را در پی نخواهد داشت.

8-      برای همراه شدن در برنامه ریزی مهمترین گزینه همفکری حول اهداف و مبانی کلی مجموعه است و این همفکری موجب همدلی خواهد شد وگرنه تمامی همدلی ها بر اساس تفاوت فکر ضعیف می شوند که فکر منطقی است .

9-      برای جریان سازی و نوآوری باید بتوان از کلیشه ها و جریان های موجود بیرون آمد.

10-   برای تمامی برنامه ریزی ها و حتی اجرائیات آگاهی رکن اساسی موفقیت است و این آگاهی جز با مطالعه سمعی و بصری و مکتوب و نیز تدبر و تامل برای بیرون کشیدن نکات ممکن نیست

11-   در اسلام هدف وسیله را توجیه نمی کند اما باید برنامه ریز به حدی از اجتهاد در کار برسد که بتواند تفاوت خوب و خوب تر و یا بد و بد تر را تشخیص دهد.

12-   زمان عاملی بسیار حساس است . همانطور که تعلل موجب از دست رفتن فرصت هاست ، عجله نیز موجب خراب کردن فرصت هاست.

13-   موفقیت بر اساس استفاده از فرصت هاست . و موفق تر خود فرصت ساز است.

14-   هر عمل در خاک ملکوتی دارد که سیاه یا سفید است. !!!

15-   از کوزه همان تراود که در اوست.

16-   یک مربی واتر پلو ممکن است خود شنا بلد نباشد. اما همیشه کنار استخر است و بازیکن ها را هدایت می کند.

17-   مامور به انجام وظیفه ایم نه حصول نتیجه.

18-   دنیا همه اش معامله است. هر قدم که بر می داریم اگر سودی در آن نباشد ضرر است. این سود یا مادی است یا معنوی. با دویست میلیون تومان می توان سود شونزده میلیون و چهارصد هزار تومانی سالیانه یک بانک را داشت یا سود صد میلیونی چند ماهه یک تجارت.

19-   اگر سلیقه ای عمل کنیم نتیجه بسته به اخلاص ما دارد . چراکه باید خود خدا مستقیم گرداننده کار شود وگرنه باز مقصد ناکجاآباد است.

20-   من خستگی را خسته خواهم کرد. شهید آوینی.

21-   اگر مخلَص نباشیم عمل خودش حجاب می اورد....

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 19:11  توسط سید مهدی  | 
  بالا  
- - http://raahil.aminus3.com/portfolio/ raahil - Recent Comments Recent visitor comments from smh's daily photoblog. smh en Copyright 2007 smh