نویسنده : سید مهدی
تاریخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393
هو الحی

لطفاً اول این مطلب را بخوانید:

گیرافتادن یک نویسنده در میان فری کلّه‌پزهاو آدم‌ها کوتوله‌ها

و حالا:

هوالحی

یادداشت آقای میثم امیری را که خواندم، اولش کمی فکری شدم که حالا مگر چه اتفاقی قرار است بیفتد این رفتن یک نویسنده به جام جهانی که برایش یادداشت تحلیلیِ پیشنی در یک خبرگزاری بزرگ! نوشته شده است. اما بعدتر که چندبار این نوشته ی قابل تأمل را خواندم دیدم مسئله اتفاقاً آنقدر ها مهم است که باید هم قبل از آن و هم بعد از این اتفاق به آن پرداخت. حتی بیشتر از خود جام جهانی!

اول: جام جهانی، یک اتفاق جدی برای خیلی هاست اتفاقاً! یک عده در دنیا آنقدر جدی به این مسئله نگاه می کنند که هم برایش در سیاست هایشان نقش قائل هستند و هم در آن برای سیاست گذاری هایشان -منظورم از این عده قطعاً کشورهایی غیر از کشور خودمان است- .و یک عده هم فکر می کنند که خیلی این مسئله برایشان جدی است. اما فی الواقع گرفتار جدیت همان قشر اول شده اند و در همان زمین هم بازی میکنند.

دوم: فارغ از این مسئله ی جدی، هر مسئله در دنیا باید جدی گرفته شود. اگر چیزی جدی گرفته شود آنوقت روی آن می شود سرمایه گذاری کرد. از فرصت اش استفاده کرد و تهدیدش را هم دفع کرد و گوش شیطان کر، حتی به فرصت تبدیلشان کرد. و اتفاقاً مشکل ما این است که مسائل را جدی نمی گیریم. برای همین است که برای نهادینه کردن انقلابمان در داخل کشور و صدورش به خارج از مرزهای جغرافیایی فعلی! کشور کاری جدی ای نمی کنیم.

-وقتی ما فرصت حج را ، اربعین را ، حتی کشورهای مسلمان همسایه را جدی نمی گیریم ، حالا فرصت جام جهانی و معطوف شدن توجه میلیون ها آدم در دنیا به این مسئله که دیگر اصلا مهم نیست-.

سوم: هرچند آقای امیری به در گفته اند که دیوار بشنود، اما لازم است فارغ از این دست پیش گرفتن برای پس نیفتادن و دفع کوته نظری های معمول در ورزش! فوتبال برای ادامه ی کار آقای قزلی و زمینه چینی برای قبول شکست! احتمالی ایشان در نتیجه ی تک نگاری بی بدیلشان تا کنون به موارد دیگری نیز توجه کرد.

چهارم: در داستان و داستان نویسی من شدیداً معتقد به نگاشته ی آقای نادر ابراهیمی در مقاله ی «قصه از دیدگاه من» ایشان هستم که در ابتدای کتاب «خانه ای برای شب» چاپ شده است. آقای ابراهیمی در این مقاله اولاً به توضیح قلم و سبکشان در داستان نویسی میپردازند و به خواننده می گویند که همه ی آنچه که می خوانید برخواسته از تقدیر و اتفاق نیست، بلکه برایش فکر دارد و زحمت کشیده است. و بعد هم میگوید داستان نویس شده است تا حرفهایش را بزند. مفاهیمی را که در وجودش پرورانده را در قالب ادبیات داستانی به مخاطب برساند، حال اگر قرار باشد این چهارچوب ها و تعاریفِ عُرفی و یا حتی علمی بخواهد دست و پایش را در انتقال این مفاهیم ببندد، ترجیح می دهد آن تعاریف را تغییر دهد تا همرنگ جماعت مدعی گردد!

اینها را گفتم تا به دو نکته اشاره کنم: یکی اینکه قرار نیست حتماً ادبیات درخلوت زاده شود. اتفاقاً برای تمدنی که مبنایش بر «حرکت» است و «هجرت»، نویسنده باید تغییر انفسی اش هم در بستر حوادث و جریان ها باشد تا آنچه که از زیستن او با اتفاق ها بیرون می تراود جنس اش متفاوت باشد و البته تاثیرش هم.

هرچند «رمان» یک امر وارداتی به حساب می آید و ما هم ناگزیر از گرته برداری از قله های آن در دنیا هستیم، لیکن ادبیات اولاً تماماً رمان نیست و ثانیاً برای این «تمدن»، ما هم باید الگوی خودمان را در ادبیات پیدا کنیم و این میسر نخواهد شد مگر با «خلاف آمد عادات».

پس در نکته ی اول باید این تفاوت را قائل شد که این اتفاق بزرگتر از خود جام جهانی، یعنی اعزام یک نویسنده برای نوشتن و نه تشویق و روحیه دادن به ورزشکاران کشورمان جنس اش در وادی ادبیات ما نیز متفاوت است هرچند سابقه ای طولانی در تاریخ این مرز و بوم دارد.

پنجم: اگر مجمل بند قبل را بپذیریم باید به موارد دیگر هم توجه ویژه کنیم. مواردی چون اینکه نهایتاً مخاطبِ مکتوبِ خروجیِ این سفر کیست؟ آیا صنف فری کله پزها و آدم کوتوله ها! یا اتفاقاً اهالی ادبیات و حتی اهالی فرهنگ و جامعه شناسی و انسان شناسی و ...

این روز ها در حال دوباره خوانی کتاب ارزشمند «پنجره های تشنه» از آقای قزلی هستم تا شاید دل کردم و یادداشتی درباب آن نوشتم. کتابی که بیشتر از یک تک نگاری از یک داستان نویس ، منبعی ارزشمند از باب جامعه شناسی، مردم شناسی و برنامه ریزی فرهنگی است و البته کتابی به شدت اخلاقی!

کتابی که ارزش آن را دارد تا چند نفر از اساتید دانشگاهی علوم انسانی آن را مبنای پایان نامه های دانشجویانشان قرار دهند. لااقل به اندازه ی طرح مسئله. حالا نقش اش در بطن جامعه بماند.

کتابی که ظاهرش پرداختن به نگاشتن سفر ضریح جدید امام حسین(ع) است از قم تا کربلا.

عرض من این است که تک نگاری آقای قزلی در جام جهانی اگر بهترین رمان معاصر هم شود باز فری کله پزها -که البته گاهاً درکشان از فرهنگ این مملکت از خیلی از مسئولین بیشتر است- نه آن را خواهند خواند و نه به آن اهمیت خواهند داد. که اگر باز نوشته ای در باب دربی سرخ آبی ها بود به واسطه ی رو کم کنی ها باز بیشتر به آن توجه خواهند کرد.

خروجی این سفرِ آقای قزلی که تخصص اش «سهلِ ممتنع» نوشتن وقایع است و به یُمن سالها کوتاه نویسی- یا همان مینیمال نویسی- چپاندن ده ها صفحه توصیف یک اتفاق در چند خط آن هم بدون خدشه وارد شدن به اصل مسئله، اتفاقاً برای اهالی فرهنگ است. اهالی ای که هم در صنف کله پزها پیدا می شوند ، هم در بین ادبیاتی ها ، هم در بین رسانه ای ها ، هم در بین خطبا، هم هیئتی ها و ....

مسئله ای که اگر آقای قزلی قبول داشته باشند – که به نظر من اصل مخاطب قلمشان هم همین قشر فرهنگیِ بی ادعاست- هم کار را ساده می کند برای ایشان و هم سخت. ساده از این بابت که می دانند سر چه کسانی را میخواهند بتراشند و سخت از این بابت که قرار نیست به هر بهانه ای کاغذ سیاه کنند. که البته باید کاغذ خودشان را سیاه کنند تا بعداً شیرابه اش را به ناشر بسپارند. اما خب، خروجی اش قطعا چیزی فراتر از سریال های طنز صدا و سیماست!

ششم: نمیدانم کجای این مملکت اینقدر فکرش کار می کرده که چنین فرصتی را برای آقای قزلی فراهم کرده است. اتفاقی بوده یا با برنامه ریزی. شاید هم خود آقای قزلی از رخنه ای استفاده کرده اند برای تصمیم سازی. اما هرچه هست فلسفه ی این کار آنقدر ارزشمند است که از هر زاویه ای به آن پرداخته شود جا دارد. اینکه این اتفاق دیده شود، خوانده شود و نه تنها ادامه دار گردد ، بلکه تبدیل به یک جریان شود. جریانی جدی و غیر فرمایشی. نوشتن و ثبت ماوقع بدون شخص محور بودن.

-مدتی پیش بزرگداشت ادیبی بود در شیراز. مردی که هفتاد سال از عمرش را برای ادبیات گذاشته بود. تقریباً تمام شاعران پیشکسوت شهر هم آمدند.علیرغم دعوت از رسانه چی ها بصورت رسمی و غیر رسمی، اما دریغ از حضور یک خبرنگار. چراکه مسئولی از اداره جات دولتی دعوت نشده بود و رویشان نشده بود بگویند که هنوز که هنوز است ارزشهای خبری برای آنها و رئیسانشان فقط و فقط اشخاص دولتی ای هستند که البته قبلا یا سبیلشان را چرب کرده اند یا کار اینها گیر آنهاست.این مسئله بلاتشبیه به سفرنامه نویسی های گذشته که محورش اشخاص بوده اند مسئله ی مهمی است برای اینکه بدانیم ارزشهای فرهنگی زیادی هستند که ما جدی شان نمی گیریم.-

پ ن: هرچند بهانه ی این نوشته یادداشت آقای امیری بود، اما قطعاً اگر میخواستم فقط با محوریت آن یادداشت مطلب بنویسم صحبت های دیگری میشد. لذا لطفا از این باب که از موارد ایشان سرسری گذشته ام خرده نگیرید که قصد آن را هم نداشتم. لذا هم از آقای امیری پوزش میخواهم و هم تشکر میکنم بابت این بهانه . اولبته بیش تر از آقای قزلی عزیز.

 

 

 

نویسنده : سید مهدی
تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393
لطفا این مطلب را ببینید:


یک کارگاه ، یک نشست و یک حاشیه!

نویسنده : سید مهدی
تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393
هو الحی...

اول:

هر جامعه برای اینکه بتواند فرهنگ خودش را پایدار نگه دارد ، باید بتواند بر اساس نیاز ها و شرایط ادبیات خودش را رشد دهد. واژه بسازد و آن را نشر دهد.

هرچقدر این زایشِِ ادبیات قوی ، به روز و کاربردی تر باشد ، اولاً بیشتر می تواند خودش را بیمه کند و زنده نگه دارد و ثانیاً زمینه نشر و گشترش خودش را فراهم کند.

و البته همین امر خودش میتواند زمینه ی استحاله فرهنگ ها را فراهم کند. یعنی یا با واژه سازی بعضی مفاهیم را از ریشه و هویت خودش جدا کنیم یا هویت را از واژه و کلمه دور کنیم. 

در مورد قضیه اول مانند کلماتی چون «جواد» ! که این روزها برای آدمی که پرت باشد استفاده می شود. در مورد دوم هم که الی ماشالله مثال وجود دارد. 

بگذریم.

این مقدمه ی چند خطی هرچند برای نتیجه ی زیر بسیار مع الفارق است ، لیکن بسیار مهم ، حیاتی و علمی است.لذا خودتان بروید کمی درموردش تحقیق کنید.

...

با استنباط به دلایل بالا و البته تأسی به سنت مرسوم هویت سازی گروهی ، بعضی کلمات هم هستند که برای من نماد یک سری مفاهیم شده اند و البته اخیراً بین بعضی از دوستان نزدیک هم نشر پیدا کرده و به نوعی هم کلامی رسیده ایم. به نحوی که با استفاده از هر کدام از این کلمات حد اقل ده دقیقه توضیح مسئله از دوشمان برداشته می شود .

یکی از این کلمات ، ترکیب دو واژه «موتور سوار» است. 

موتور سوار در ادبیات من یعنی کسی که پای کار است. اهل عمل و اجراست. کلاس کاری برای خودش نمی گذارد. از نصب تراکت یک مراسم می شود رویش حساب کرد تا هماهنگی یک همایش. کار دقیقه نودی را هم می تواند انجام دهد. بجای غر غر کردن راه می افتد برای اینکه بالاخره کار را در بهترین کیفیت ممکن انجام دهد. و از این قبیل توصیفات.

حالا این کلمه ی کلیدی خودش چند پیوست هم دارد. مثلا وقتی میگویی «مدیر فرهنگی موتور سوار» ، یعنی کسی که علی رغم مسئولیت خودش پای کار هست. 

یا مثلا «اهل فکر موتور سوار» کسی است که بااینکه اهل نظر و برنامه ریزی و فکر و ... است باز خودش هم آچار به دست می شود.

و علی قسم هذا.

حالا اینکه برای توصیفات بشتر از مدل های موتور هم می شود استفاده کرد خودش ادامه ی ماجراست. مثلا یک «وسپا» سوار کسی است که آهسته تر و سنگین تر می رود. «هوندا» سوار همین تریپ بچه هیئتی های خودمان است. «پابلند سوار» ها هم اهل کارهای چریکی و ضرب الاجلی و البته بزرگ هستندو ....

ملحقات دیگری هم می تواند به این کلمات اضافه شود. مثلا موتور سوار کت و شلواری ، موتور سوار با کیف کولی ، موتور سوار خورجین دار و ...

....

البته برای مفاهمه ی این ادبیات و واژه ها باید همنشینی کرد تا سوء برداشت نشود خدایی ناکرده...

لیکن 

اگر خدا قبول کند من هم یک «موتور سوار» هستم. یا الااقل دوست دارم که باشم. از نوع فکری یا غیر فکری اش هم بستگی دارد به نوع نظر دیگران. 

برچسب‌ها: سید مهدی موحد, راحیل
 
 
! من یک موتور سوارم
------------------------------
:اگر واقعا به تربیت و رشد فرزند خودتون و آشناهاتون اهمیت میدید پیشنهاد اکید میکنم که حرفهای این مرکز رو بشنوید (این مرکز شیراز هست):::