تبليغاتX
راحیل
 

 
 
 

بنام...

 

گفتم اصلاح الگوي مصرف:

تصميمات من:::

1-     ليستي تهيه كردم از كارهاي « يك بار براي هميشه»مثل قرض ها ،‌دين ها ،‌امانتي ها و كارهايي كه يك بار انجام مي شوند و تمام مي شوند . هرچند سخت باشد. دوستي هاي دور افتاده و ...

2-     فكرم را تكثير كردم. انسان براي زندگي وقت خيلي كمي دارد. افكارم را كه بصورت راهبرديهستند جمع و جور كردم و كانال اشاعه هركدام را مشخص كردم . مثلا هميشه ايده اي داشتم بنام محله نمونه . طرح كلي آن را در 5 صفحه نوشتم و براي رسيدن به آن چشم انداز نقشه راهش را هم كشيدم . نفرات اولش را ژيدا كردم و ...

3-     بانك هاي اطلاعاتي شخصي ام را براي استفاده عموم محيا كردم كه در قدم اول ليست برداري از كتابخانه ،‌بانك سي دي و نشريات محتوايي خودم بود. چرا بايد هزار و چند عنوان كتاب مورد استفاده چند نفر محدود باشد؟؟؟

4-     براي استفاده از زمان دنبال ميان برهايي مي گردم. مثلا من كه مي خواهم بخوابم چرا با گرفتن وضوتا صبح عبادت نكنم. يا با خواندن سه بار توحيد قرآن را ختم نكنم. و البته به جاي سنگ بزرگ از كم ها شروع مي كنم. مثلا خواب هايم كم كم كمتر شود . مدتها بود مي خواستم صبح ها ورزش درست و حسابي داشته باشم . اما الان چند دقيقه در روز را بايد نرمش مختصر كنم و ...

5-     شنيده بودم كه « گاهي با خواندن يك كتاب مي توان ره صد ساله را يك شبه پيمود» خوب ديشب 120 صفحه از كتاب دا را خواندم. البته با اين ديد . وقايع 31 شهريورو كشتارها و تعاريف خانم حسيني از غسالخانه جنت آباد خرمشهر... مرا شديدا در فلسفه حيات غرق كرد. قبلا هم به آن فكر كرده بودم . اما اينبار به ياد كتاب اديان بزرگ جهان افتادم. عبادت هاي ما تقريبا در تمام اديان الهي و غير الهي وجود دارد. حتي نوع نماز ها و ... و حال بايد فكر كنم كه عبادت ها و حتي خداي مدنظرم با آن عبادت ها و الهه ها يكي در نيايد.

6-     كسي كه چشم انداز معين با زمان بندي نداشته باشد امكان ارزابي موفقيت خود را ندارد. آرمان هاي زندگيم را به چشم انداز هاي زمانبندي شده تقسيم خواهم كرد.

7-     و ...

 

لیست کتاب خانه و بانک سی دی شخصی من:::

با فرمت اکسل

باغچه گل کاغذی

منتظر لیست تکمیلی و دسته بندی شده باشید.

هر کدام از دوستان که مایل به همکاری جهت راه اندازی یک کتاب خانه عمومی شخصی هستند یا علی(ع)

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

اول :::

دو ازدواج !

آنقدر مشعوف شدم كه نهايت ندارد. خدا را شكر. به دوست عزيزم آقای کریمی و سيد عباس عزيز صميمانه تبريك ميگويم.

 

دوم:::

ما و اقبال دكتر شريعتي را دو روزه خواندم. با يك عالمه حاشيه نويسي و فكر. مي خواهم داد بزنم....

 

سوم:::

بايد و مي خواهم الگوي مصرف زمان و عمرم را اصلاح كنم.

 

به اميد...

س م ه

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:30  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

اول :::

 چند روز پیش علیرضا کوچولو یه کم ما رو برا بدنیا اومدن ترسوند که الحمد لله به خیر گذشت. برا سلامتیش دعا کنید.

 

دوم:::

هیچ کدومتون نمی تونید بفهمید من چی گفتم . تا چند ماه شبانه روز با اون زائر ها نباشید نمی فهمید درد چیه. باید شبا با چرت و پرت گفتناشون همراه بشید . با نیمه شب بلند شدن ها و یواشکی نماز خوندناشون . با شوخی های مسخره توی اتبوس ها و اشک های توی مناطقشون و حتی تنها شدن ها و توی فکر فرو رفتن هاشون . آقای راوی ، آقای مدیر فرهنگی ، آقای دلسوز و صاحب فکر... و به طبع خانوم راوی یا مدیر فرهنگی و یا دلسوز. باید همراه بشی تا بفهمی چی میگم. تازه بعد هم که همراه شدی باید ببینی به کجا باید بری نه اونجوری که دلت می خواد و خودت حدس میزنی عمل کنی. ما تئوری خوب کار میکنیم یا عملی . اما تئوری ما به عمل نمی یاد و عمل ما بر اساس تئوری درست نیست.

تحول مناطق اونقدر عجیب و زیاده که دیگه عجیب نیست . گفتن ازش هم فایده نداره . مثل معجزه که تا نبینی از درکش عاجزی . مثل قرآن که می دونی معجزه است اما تا ازش نچشیدی فقط چهار تا خط و کاغذه .

اما...

دو سال پیش بعد از سفر های جسته و گریخته دو سه ماهی منطقه موندم. بعد از عمری شاگردی . کاش زبونم لال می شدو بعضی حرف ها رو نمیزدم. مثل نیروی فرهنگی . مثل طرح تداوم . مثل دفتر راهیان نور . مثل ... . از همه اون حرف ها ، نیروی فرهنگی شد چهار تا خواهر و برادر جوون راوی که هیچ چیز جز مثلا توجیه مناطق براشون مهم نبود . در صورتی که ما میگفتیم راوی چهار تا توی مناطق مستقر داریم . باید نیروی فرهنگی کاربلد از شیراز همراه زائر باشه و اونو بسازه تا منطقه . اونجا هم توی اردوگاه و اتوبوس باهاش باشه و بعد هم تا شیراز . موقعیت های طلایی اول سفر  آخر سفر رو باید قدر دونست و ... اما همین ها شدن ... بماند.

بعد هم طرح تداوم ما به جار ارتباط محتوایی با زائر شد ارتباط عاطفی برادرا و خواهرای محترمه و ... .

میگفتیم زائر توی این سه روز اثر خودش رو از منطقه میگیره . بیاید رفرنس بدیم دستشون تا بعدا این اثر پایدار بمونه . هم از حال و هوای شهادت هم دین .

میگفتیم فرهنگ ایثار و شهادت یه جور فرهنگ تکاپو و تلاشه که باید مصداقش توی تمام زمینه های زندگی باز بشه . مثل علم ، خانواده ، اجتماع ، سیاست ، حجاب و ... . باید روی اینها کار بشه.

می گفتیم به جای شصت تا منطقه تکراری چهار تا ناب انتخاب بشه و به جای خستگی توی اتوبوس براش برنامه داشته باشیم .

می گفتیم باید زائر قبل از رسیدن به منطقه کاملا شناسایی بشه . بدونیم چند تا بچه جانباز داریم . چند تا بچه  شهید . چند تا نخبه درسی و ...

میگفتیم نباید دانش آموز راهنمایی با دبیرستان بیاد . دانش اموز غیر انتفاعی بالا شهری با دانش اموز بدبخت پائین شهری بیاد . دانش اموز علوم معارفی با دانش اموز هنر بالا شهری بیاد و ...

برا اینها کلی برنامه داشتیم . اما ... بماند.

می گفتیم اینهایی که دارن میان کم کم داره بار چندمشون میشه . اعزام 12000 تایی هنر نیست . 15 تا اتوبوس با 4 تا نیروی مثلا فرهنگی ، اجرایی ، حراستی و ... فایده نداره . هرکسی نباید بیاد . باید یک شرط ساده ولی جدی برای اعزام باشه .

 

میگفتیم نباید ما راهی رو که یک روحانی دین شناس که برای این کار آموزش دیده رو از صفر طی کنیم . اونا بیان کار خودشون بکنن و ما نیرو بسازیم برای تقویت و تاثیر بیشترکار.

گفتیم کار جدید کنیم . اونها یه کار دکور ، ویدئوپروژکشن و صدا و ... رو یاد گرفتن و حالا هم سه سال عین همون برنامه رو دارن اجرا می کنن .

گفتیم بچه های فرهنگی نباید حجاب کار دلشون رو بپوشونه . اونا یک ماه منطقه می مونن وبهد یک عمر بهشون میگن بچه های راهیان نوری و همه جا به همدیگه نشونشون میدن. اینا باید بدونن بعدش چیکار باید بکنن . یه حرکت اشتباه توی شهر .... یه مشت بچه مجرد ... .

میگفتیم طلبه ای که سال دوم و سومه و سه ماه میخواد بیاد منطقه و فکر درس و کارش نیست بدر نمیخوره...

میگفتیم بچه های جنگی که فقط توجیه جغرافیای منطقه رو میکنن فایده نداره.

میگفتیم نیروهای فرهنگی مناطق باید یک سال فقط بشیننن کتاب های معتبر شهدا و جنگ رئ بخونن . سی دی های روایت فتح رو ببینن . توی این مستند ها خیلی حرف ها هست .

میگفتیم باید اونجا کار شکیل بشه . نه مثل ما تخت های سربازی پادگان مقر استقرار رو بدزدن و بکنن تابلو نوشته . اونم با پول شخصی خودشون .

میگفتیم ...

شهدا کار خودشون رو خیلی خوب دارن انجام میدن . اما ما داریم این گنج رو میسوزونیم. داریم خرج عطینا می کنیم. دارین نون و نمک رو می خوریم و نمک دون رو بی تفاوت یه گوشه پرت می کنیم. داریم....

 

بی خیال.

 

 

سوم:::

خیلی ها خیلی کارها رو می تونن انجام بدن . اما مهم اونه که اون کار وظیفه آدم باشه که انجام میده . یا لا اقل بعد از انجام وظیفه اش باشه . شناخت وظیفه خیلی مهمه . یه موقع می بینی خیلی کارها کردی ، اما از اصل موندی . خیلی سخته آدم برای انجام وظیفه اش روی نفسش و اونچیزی که دلش دوست داره پا بذاره.

 

 

به امید...

س م ه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:27  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

سه تا مطلب:::

 

اول:

بعضی چیز ها رو باید آدم حواسش باشه تا وقتش نگذره وگرنه فایده نداره . و بعضی چیز ها رو هم باید صبرکرد تا از وقتض بگذره و بعدا بگه.

 

سی سال از انقلاب گذشت .

به مناسبت سی امین سال انقلاب استانداری تمام استان ها کلی پروژه افتتاح کردند.

به مناسبت سی امین سال انقلاب اداره های آب و فاضلاب ، برق و گاز و مخابرات هم کلی کار کردند.

به مناسبت سی امین سال انقلاب کلی مسابقه و برنامه بسیج دانش اموزی و غیر دانش آموزی برگزار شد.

به مناسبت سی امین سال انقلاب آموزش و پرورش در مدارس زنگ انقلاب رو زدند.

به مناسبت سی امین سال انقلاب بنیاد شهید در شهر ما کلی بنر به در و دیوار شهر زد.

به مناسبت سی امین سال انقلاب شهرداری های مناطق شهر ما علی رغم گفته اداره برق کلی ریسه به شهر ما آویزان کرد.

به مناسبت سی امین سال انقلاب در شهر ما مسابقه قوی ترین مردان فارس برگزار شد.

به مناسبت سی امین سال انقلاب سازمان ملی جوانان ما ضیافت سی ساله ها را برگزار کرد.

البته به مناسبت سی امین سال انقلاب خیلی ها خیلی کار ها کردند . از جمله سوپری محله ما سه نوع چیپس ارائه کرد ، سینوع اس ام اس جدید برای من فرستاده شد ، نانوایی محله هم نان خود را به مردم باز هم عرضه کرد ، تازه دیروز به همین مناسبت پسر همسایه مان به آن یکی پسر همسایه مان فحش داد.

البته می خواستم خیلی چیز ها بنویسم که مجبورم به همین مناسبت ننویسم!

 

اما دستاورد های این سی سال هم خیلی چیز ها بود .

ازجمله برق رسانی به خیلی جاها. دادن میلیون ها شماره تلفن ثابت و همراه . آسفالت شدن خیلی از خیابان ها . تاسیس کلی مدرسه و مراکز مثلا فرهنگی و ... که البته کاری نداریم که وظیفه همه این ادارات همین ها بوده که خیلی هم کوتاهی کرده اند.

اما دستاورد سی ساله انقلاب در استان ما خیلی با حال تر از این ها بود . در نمایشگاه دستاورد های انقلاب در استان فارس  یک جورایی روی نمایشگاه های کامپیوتر و مشابه آن هم سفید شده بود. دستاورد اداره تعاون آنقدر جالب بود که حوریان بهشتی هم کم آورده بودند . سازمان فنی حرفه ای که دیگر هیچ که البته شاید یک جورایی از شهرک غربتهران کمک گرفته بودند . البته ضعیفترین آن ها حوزه هنری بود که علی رغم تمام حرف ها و انتظارات سنگیترین و وزین ترین غرفه را داشت . از حق هم که نگذریم کمیته امداد هم خیلی باحال بود . شبیه سازی 2 خانه فقرا که قبل و بعد از کمیته امداد را نشان می داد با آن دو خانم مثلا فقیر که در حیاط خانه نشسته بودند خیلی جالب بود . آخر تا آن موقع ما خانم فقیر ندیده بودیم که آن هم به میمنت کمیته امدادی ها بصورت زنده دیدیم. البته ببخشید چون من دو سالن را بیشتر نگاه نکردم از دستاورد های انقلاب زیاد خبرندارم.

 

  

دوم:

 وقتی گنجی داشته باشی و همینطوری خرجش کنی . آن گنج هم مینطوری تمام می شود .

مثل همین مناطق جنگی جنوب ما که آنقدر الکی و لوث شده که کلی آدم می روند و مثلا جوگیر برمی گردند.

حوصله کنایه گویی ندارم.

به یمن بسیج دانش آموزی n نفر دانش آموز پسر و دختر مثلا سه روز – بخوانید یک و نیم روز- می روند و هزار جور غلط میکنند و بعد هم بر میگردند. ان هایی که زمینه استفاده دارند چون نمی فهمند چه خبر است بر اساس روایت چهار جوان مثلا راوی و چند بچه جنگ مثلا دلسوز دو روزو نیم جوگیر می شوند و تمام می شود . چند تا بچه مذهبی هم بجای پیدا کردن مسیر حرکت و کار باز هم جو گیر شده و حجابی نورانی به قطر n  کیلومتر جلوی چشمشان می گیرد و میشوند دلسوز شهدا و مناطق و ... و به قول مهران مدیری دیگر هیچ.

 

به خدا تا یک مدت دیگه که خیلی هم دور نیست این قضیه سفر به مناطق جنگی به کلی فروکش مینه و اونوقت باید بشینیم و بزنیم توی سر خودمون . مثل فرصت در دست گرفتن پاکستان در زمان جنگ. بروید خودتان معنی این حرف را پیدا کنید.

 

کاش محض رضای خدا کمی هم فکر می کردیم... .

 

 

سوم:

 هیچ حرفی ندارم. نه از درویش مصطفی می گویم نه از هیچ چیز دیگر.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 21:50  توسط سید مهدی  | 
بنام...

امروز درویش مصطفی را دیدم.

باور نمی کنی ، نکن!

ولی به خدا خودش بود.

نه آنطور که توی ذهنم مجسمش کرده بودم .

اصلا یک جور دیگری بود.

در مغازه نشسته بودم. مکان جدیدمان. بچه های کتاب. خیابان خیام ، روبروی مسجد خیرات. سمت راست ، پشت به همان کرکره ای که باز نمی شود نشسته بودم. از سرما در خودم فرو رفته بودم و با کامپیوتر ور می رفتم که یک هو صدایش آمد.

نه به آرامی درویش مصطفای »من او». با صلابت بود و محکم.

مخاطبش من بودم.از همان اولش که نفهمیدم . یعنی حواسم نبود . به خاطر همین هم بود که دقیقا یادم نماند چه گفت . چند ثانیه ای بیشتر نبود . طنین صدایش و رجز خوانیش شبیه اشعار اخوان بود . مثل خوان هشتم رستم . از همان جایش که نقال شروع به گفتن می کند ...

از تردید گفت و اسارت میان تک و تو و...

اولش من هم خندیدم . گفتم همه را برق می گیرد و ما را چراغ نفتی . اما بعد فهمیدم که صاعقه بود.

برق تمام وجودم را گرفت . چهار ستون بدنم لرزید . یخ کردم و یک باره قلبم ترکید.

می بینی؟

هنوز هم چاشنی های قلب من از نوع تاخیری است . البته باز خدا را شکرکه مثل چاشنی های استفاده شده در عملیات بدر نبود و بالاخره ترکید. و گرنه باید جاماندن آقا مهدی باکری را افسوس می خوردیم و بر کارشکنی آنهایی که پول چند برابر از مردم جنگ زده ما گرفته بودند و باز هم نامردی کرده بودند خون دل.

اما ترکید و من هم کمتر از یک ثانیه به خودم آمدم. مثل TNT.

مثل همان بمبی که در حسینیه سید الشهدای رهپویان وصال ترکید و و الان یک سال و خورده ای می گذرد و همه چیز عادی شده....

همه چیز به جز معراجی که عده ای را بالا برد و عده ای را هم پائین. معبری در زمان

مثل همان محور z ها.

که حرکت انسان بعد از خلقت بین محور های z هست و y  و z.

X  و y  همان محور هاز زمان هستندو مکان . و z  هم محور تعالی.هم مثبت است و هم منفی.هر وقت در محور z ها به کمالی که باید برسی رسیدی ، x و y  هم قطع می شود . که دیگر کاری در این دنیا نداری.

و اگر y  هایت تمام شد و به کمال نرسیدی آنوقت حکایت همان سیب نارسی است که باید با چوب انداختش . جهنم حکم همان کلاس جبرانی خواهد داشت برای به کمال رسانیدنت . که می گویند در دوزخ جاودان نخواهی بود و عاقبت به بهشت می روی جز آنهایی که تا بینهایت منفی کمال پیش رفته اند . و عجب سخت است که قبولی شهریور باشی.

و اگر هم  x هایت تمام شد در برزخ باید منتظر ذخیره های احتمالیت بمانی تا شاید امیدی به قبولیت باشد  که می گویند آخرت را با شفاعت هم شده بر شیعیان خواهند بخشید ، اما امان از برزخ . و این همان مسیر اضافه توست برای قبولی.

و آنچه مهم است همان z هاست . یادت بیاید بر محور های سه بعدی ریاضی دبیرستانت. سه انگشت دست راستت را با زوایای قائمه بگیر . می بینی . باید در راستای z ها بالا بروی . فقط و فقط بالا. اگر عشق بیاید یک باره در یک لحظه بالا می روی . بی هیچ حرکتی  در مسیر x ها . یک شبه کار صد ساله می کنی . پس سعی کن بالا بروی .

بگذریم.

دویدم میان خیابان . هیچ کس نبود جز همان ژنده پوشی که باسرعت می رفت . به جای کفش تکه کهنه ای پایش را پوشانده بود . سریع می رفت و نرم. شاید می ترسید x یا y  هایش تمام شود .

ولی حرفش را زده بود.

سرگردانی دوهفته ای مرا به یک باره ترکانده بود.

مهم نیست چه گفت و من چه شنیدم که هرچه بود مشکل من بود . چرا که ضمیر انتهایی همه اش « م» بود . یعنی «من».

به امید. . .

س م ه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:58  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

قوه قهريه؟!!!

براي كه؟             براي چي؟

كه چي بشود؟

مي خواهي بنويسم. نوشتن هم مثل تمامي افعال اين دنيا وسيله اي براي رسيدن است . قلم و كاغذ هم يك ابزار . و وقتي حركتي نباشد وسيله به چه درد مي خورد. اگر گفته اند شرف المكان بالمكين ،‌خوب شرف المكتوب بلمعنا. و معنا هم مگر جز همان شيدايي است كه در كالبد هنر مي دمند؟ و شيدايي مگر نه اين است كه از عشق مي آيد؟...

 

چند روز پيش در دفترم نوشتم:

                      "دلم براي عاشقي تنگ شده ..."

 

و حكايت همين ننوشتن ما هم مثل همان سه نقطه هاي " بنام ... " است.

همين!

 

عاشقي مثل سوختن چوب است . اگر چوب تر باشد ،‌دود دارد . دير مي سوزد . گرمايش كمتر است . و شيدايي مانند همان دود سوختن چوب تر است . رسوا ميكند . چشم را مي سوزاند .

اما اگر چوب خشك باشد و سالهاي سال روي هم مانده باشد ،‌مثل يك نارنجك ضامن كشيده است . تا به خودت بيايي همه اش گر مي گيرد .

شيدايي ،‌حاصل عاشقي دل هاي خام است . مثل يك پرنده وحشي كه توي قفس بيندازيش . آهني بودن ميله ها را نمي فهمد . سر به ديوار مي كوبد . ناله ميزند . اما آنكه هقلش عاشق شده باشد ،‌خودش را به اين سادگي خرج نمي كند . مي گذارد به وقتش . آرام آرام مي رسد . و وقتي سيب رسيد خودش مي افتد . درست مثل همان والمري هاي طلائيه . منتظر پاي يك عاشق مي ماند تا او را بپراند . شايد هم يك دسته را ... و شايد هم يك دل را بعد از سالها . آن هم از پشت سيم هاي خارداري كه ميدان مين را نشان مي دهد . اما منورمي سوزد . رسوا مي كند . آنوقت بايد يكي با خودش را رويش بيندازد تا خاموش شود . بايد زجرش را بكشد . مثل همين فسفري هايي كه در غزه جولان مي دهد .

 

حالا كه چه؟!!

مي خواهي بنويسم؟!!

براي كه؟!!

خودم و خودت؟!!

خودم؟!!             خودت؟!! خودش؟!!

 

وقتي بغض كرده باشي ،‌چشمانت مي سوزد. مثل پوست وقتي كه فسفري بالاي سرت زده باشند . نمي تواني حرف بزني . آن هم نه از آن فسفري ها كه از مظلوميت و تهائيت . مثل الآن كه همه دارند سلاخي شدن غزه را مي بينند و چيزي نمي گويند . و من امشب موقع شام چقدر با درد تمام غذايم را خوردم وقتي صحنه هاي غزه در قاب تلوزيون هل من ناصر مي گفت. حتي موقع سر كشيدن سس هاي ته سالادم را...

وقتي بغض مي كني يا بايد بميري ،‌و يا بايد داد بزني تا سينه ات حال بيايد.

دادي كه صدها اشك را در بياورد . اشك هايي نه براي خشك شدن كه سيل شدن . مثل همان سطل هاي آبي كه امام خواست تا اسرائل را آب ببرد . و آب دهان هايي كه كافي است تا حيثيت عرب هاي شكم گنده را همراه هستي صهيونيست هاي يهودي و مسيحي و مسلمان را با خود ببرد.

 

يك داد مثل " الهم اجعل محيانا محيا محمد و آل محمد"

يك داد مثل " الهم قو علي خدمتك جوارحي"

يك داد مثل " يا انيس كل وحيد"

يك داد مثل " كلمح البصر و او هو اقرب"

يك داد مثل روح الله ،‌مثل نصر الله

يك داد نه مثل....

 

... و اينجا دنياي نت است نه كاغذ هاي تنهايي هاي يك نفر . پس بايد كمي نوشته ها را ناديده گرفت . و اميد وارم اين با ناديده گرفتن حكومتها از آنچه كه در غزه مي گزد متفاوت باشد.

 

اما هر بغض حتما مقدمه اي داشته است . و تا آن را نيابي نمي تواني رسالت بغضت را بفهمي . كه آيا حسني بايد باشد يا حسيني . وگرنه همين هم براي دل خودت خواهد شد . مثل خيلي از عبادت هاي ما...

 

مي خواستي بنويسم. حالا خيالت راحت شد؟؟؟؟

 

به اميد...

س . م . ه

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 0:36  توسط سید مهدی  | 
 

بنام...

 

ما سینه زدیم و بی صدا باریدند

از هرچه که دم زدیم ... آنها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم

از آخر مجلس شهدا را چیدند

........................

وقتی جربزه شهادت نداشته باشی شروع می کنی به نقد انگیزه شهدا...

سید حسن حسینی

.......................................

در دو حالت نمی توانی حرف بزنی .

اول اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشی

دوم اینکه آنقدر حرف برای گفتن داشته باشی که در آن غرق شوی.

می خواستم مطلبی با عنوان پیاده نظام تنها یزنم که واقعه کانون رخ داد. خواستم از وقایع آن شب بنویسم که در این بازیچه سیاسی پیش آمده ماندم. جریان به نوعی سوتی سیاسی بود برای سرپوش وقایعی عظیم تر که باید مسکوت می ماند... بماند.

و بعد با جریانات اخیر تر مطلبی دارم بنام دمل چرکین ایران که هنوز مانده ام گفتنش در اینجا درست است یا نه.... مقام معظم رهبری می گویند محافظه کاری یعنی مرگ انقلاب و تشخیص مصلحت نظام با این محافظه کاری چه فرقی دارد ؟؟؟ من مانده ام. هر چه هست می دانم آنچه امروز رخ می دهد آنی نیست که باید در نظام دینی اسلامی و مدعی مقدمه آرمان شهر مهدوی رخ بدهد...

و غیر از اینها تحلیل خود کانون و آنچه که اکنون کانون باید انجام دهد نیز خود مطلبی مهم و در عین حال طولانی است.... که البته شاید واجب تر باشد....

 

در هر صورت از کدام باید بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

www.rahpouyan.com

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:48  توسط سید مهدی  | 

بنام....

 

 

یک درد و دل غیر کلیشه ای....

 

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)

 

 

الف ) شناخت هدف

ب) شناخت ظرفیت ( مخاطب)

ج) شناخت راه

د) شناخت وسیله

 

 

هدف خلقت، رسیدن به کمال است و این کمال همان «آرمان شهر مهدوی» است که تمامی انبیاء و نیز پیامبر خاتم و ائمه معصومین علیهم السلام زمینه ساز آن بوده اند . پس راه نیل به آن هم جز از مسیر ائمه هدی (ع) میسر نیست.

 

نتیجه 1 :::

شناخت سیره ائمه و نیز قرآن ورای محصور شدن در بعد زمان

 

اساس وجود ادیان و مذاهب خدمت به انسان برای رسیدن به هدف خلقت است . پس انسان به عنوان اشرف مخلوقات نقطه عطف تمامی برنامه هاست که جز با شناخت صحیح از این موجود به عنوان یک کل و نیز رسیدن به یک جامعه شناسی و نیز انسان شناسی در کل و در خُرد بر مبنای ظرفیت های متغیر انسان در جوامع و زمان های مختلف و عوامل دخیل بر این اصل برنامه ای صحیح جهت نیل او به هدف ذکر شده نمی توان دست یافت.

 

نتیجه 2:::

شناخت انسان با یک دید کل بر مبنای دین که از فطرت و اصل کاملا آگاه است و با دید خورد بر مبتای جامعه شناسی و انسان شناسی روز

 

 

پس از شناخت هدف و  نیز مخاطب،  مهمترین چیز دانستن راه رساندن مخاطب به هدف است که بر مبنای محدودیت زمان زندگی بر خاک و نیز محدودیت جسمی و ... بر انسان باید کوتاه ترین و مطمئن ترین مسیر را برای حرکت یافت. که صد البته بر مبنای اعتقاد اسلامی و شیعی ما تنها راه رسیدن به هدف، همان سیره معصومین (ع) است که مهم آن است که با استفاده از پویایی فقه و مذهب شیعی بتوان آن را بر اساس شرایط و موقعیت زمانی ، مکانی و مخاطب به روز کرد.

 

نتیجه 3:::

شناخت راه رسیدن به هدف بر اساس سیره ائمه (ع) و تطبیق به شرایط زمانی، مکانی و مخاطب.

 

 

 هر محتوا دارای یک زبان ارائه است و طی مسیر مخاطب برای رسیدن به هدف  از مسیر تعیین شده ابزاری می خواهد که باز سریعترین و مطمئن ترین طی مسیر را داشته باشد. نکته دیگر این است که با توجه به بالقوه بودن فطرت و نیز بالفعل بودن موانع که با تلاش شدید شیاطین جن و انس و... ابزار به عنوان نمود بیرونی محتوا برای مقابله با ظواهر فریبنده موانع ، جذب مخاطب ، پایبند کردن وی به راه صحیح و نیز شناساندن جامع و کامل محتوا از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

 

نتیجه 4 :::

شناخت ابزار از مهمترین قسمت های کار است که بد دفاع کردن بهترین راه ضربه زدن است.

 

 

نکات:::

1-      زمانی که ابزار ، مسیر و مخاطب جای هدف را بگیرند هیچ وقت به مقصد نخواهیم رسید. مانند این است که نماز بخوانیم برای نماز نه برای خدا.

2-      وقتی هدف مدام مرور نشود خود به خود ذهنیات برنامه ریز جای هدف را گرفته و باز مقصد ناکجا آباد خواهد بود.

3-      وقتی مسیر و وسیله متناسب از قبل مشخص نگردد با توجه متفاوت بودن برنامه ریز و مجری و تعدد مجریان باز نگرش های شخصی در کار دخیل شده و مسیر را تغییر می دهد.

4-      از آفت های کار دور ماندن برنامه ریز از کار و یا یکی شدن تمام مجری و برنامه ریز است . باید برنامه ریز مانند یک فرمانده نظامی در عین حال حضور در خط مقدم فرمانده هی کند نه تیر اندازی.

5-      برای برنامه ریزی باید همیشه از چند طبقه بالاتر نگاه کرد تا کلیه حواشی ، موانع احتمالی و حتی راه کار های میان بر و نیز نیروهای مجری در معرض دید باشند.

6-      برای برنامه ریزی حتما باید به مشورت و مشاهده حرکت های مشابه و نیز پتانسیل های موجود توجه داشت. مشورت در حد مشاور و نه تمام برنامه ، دیدن حرکت های مشابه در تمامی مکان ها و زمان های ممکن، استفاده از تجربیات و عقول به کار رفته را در پی خواهد داشت البته باید توجه داشت دیدن حرکت های مشابه جمود فکری برای خلق برنامه ها و استفاده از راه های جدید را از انسان نگیرد.

7-      در جامعه مهدوی موازی کاری منفی وجود ندارد و چون همه چیز در راستای هدف متعالی جامعه است برای رسیدن به هدف در یک مجموعه باید از پتانسیل های موجود در جامعه استفاده نمود . اما باید توجه داشت که این پتانسیل ها درست در راستای برنامه ها بوده و خمودی یا ضعف مجموعه را در پی نخواهد داشت.

8-      برای همراه شدن در برنامه ریزی مهمترین گزینه همفکری حول اهداف و مبانی کلی مجموعه است و این همفکری موجب همدلی خواهد شد وگرنه تمامی همدلی ها بر اساس تفاوت فکر ضعیف می شوند که فکر منطقی است .

9-      برای جریان سازی و نوآوری باید بتوان از کلیشه ها و جریان های موجود بیرون آمد.

10-   برای تمامی برنامه ریزی ها و حتی اجرائیات آگاهی رکن اساسی موفقیت است و این آگاهی جز با مطالعه سمعی و بصری و مکتوب و نیز تدبر و تامل برای بیرون کشیدن نکات ممکن نیست

11-   در اسلام هدف وسیله را توجیه نمی کند اما باید برنامه ریز به حدی از اجتهاد در کار برسد که بتواند تفاوت خوب و خوب تر و یا بد و بد تر را تشخیص دهد.

12-   زمان عاملی بسیار حساس است . همانطور که تعلل موجب از دست رفتن فرصت هاست ، عجله نیز موجب خراب کردن فرصت هاست.

13-   موفقیت بر اساس استفاده از فرصت هاست . و موفق تر خود فرصت ساز است.

14-   هر عمل در خاک ملکوتی دارد که سیاه یا سفید است. !!!

15-   از کوزه همان تراود که در اوست.

16-   یک مربی واتر پلو ممکن است خود شنا بلد نباشد. اما همیشه کنار استخر است و بازیکن ها را هدایت می کند.

17-   مامور به انجام وظیفه ایم نه حصول نتیجه.

18-   دنیا همه اش معامله است. هر قدم که بر می داریم اگر سودی در آن نباشد ضرر است. این سود یا مادی است یا معنوی. با دویست میلیون تومان می توان سود شونزده میلیون و چهارصد هزار تومانی سالیانه یک بانک را داشت یا سود صد میلیونی چند ماهه یک تجارت.

19-   اگر سلیقه ای عمل کنیم نتیجه بسته به اخلاص ما دارد . چراکه باید خود خدا مستقیم گرداننده کار شود وگرنه باز مقصد ناکجاآباد است.

20-   من خستگی را خسته خواهم کرد. شهید آوینی.

21-   اگر مخلَص نباشیم عمل خودش حجاب می اورد....

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 19:11  توسط سید مهدی  | 

پارادوکس احساسات:::

 

1-      این روز ها حس رویش دارم و این یعنی چاره ای نیست جز پوستن انداختن... و پوست انداختن هم لازمه اش شکافته شدن پوسته است و و این خراش حتما درد دارد...

و من سرشارم از حس دردی متعالی....

و ناگزیر هر کس می خواهد بامن باشد باید در این دردسهیم باشد و گر نه در حس تنهایی من غرق خواهد شد....

 

 

2-      امسال هنوز جنوب نرفته ام... و مگر بی توفیقی شاخ و دم دارد...

هر چند به قول اخوی اگر عاشقی یا علی (ع) ... اما دلم  برای فتن رضا نبود.... کار هم داشتم اما مسئله همان نخواستن است... از مهره هرز بودن خسته شده ام و امسال با جنگ زرگری که بین آقایان راه انداختم حوصله خود خوری هم نداشتم.... آقایان یک مشت گاگول می خواهند که بگویند چشم و عشقشان در همان احساساتی باشد که برایش هیچ برنامه ای نداشته باشند و در این لذت خمار بمانند تا آن ها هم گزارششان را رد کنند و گاهی هم بار سالشان را ببندند تا ردیف بودجه کم نیاورند .... و این ها هم گه گاهی غیبتی کنند و از توبره بی اخلاصیشان به ریش هم بخندند و زیر آبی هم بزنند... در این میان هم این ها بشوند میراث دار بی چون و چرا و شش دانگ شهدا و هر کس بخواهد حرفی از شهدا بزند باید بیاید اجازه اش را از این ها بگیرد وگرنه ...  سند مالکیت این فرهنگ شهید و شهادت که ما آخرش نفهمیدیم به چه کار می آید به نام این هاست... اصلا همه این فرهنگ – که این ها سنگش را به سینه می زنند- مال خودشان...

 

هرچند اگر زنده بودیم فردا عازمیم... البته به عنوان یک زائر. پولش را می دهیم. لباس پلنگی هم نمی پوشیم. روایت هم نمی کنیم. سنگ خادمی شهدا را هم به سینه نمی زنیم. در ملاء عام هم گریه نمی کنیم.

 

-          بی توفیقی شاخ و دم هم ندارد-

 

 

 

----------------

 

 

به بهانه سفر «همسفرم» به کربلا:::

 

ثانیه ها می گذرند، دقیقه ها و ساعت ها و... سال ها هم.

آدم ها ، نسل ها و ....

 

همه چیز تمام  می شود و آخرش تو می مانی و آنجا که باید می رسیده ای ... شاید رسیده باشی و شاید هم نه.

 

پایان هر رفتن رسیدن نیست ، اما برای رسیدن باید رفت...

و برای اینکه برسی باید اول بروی و دوم بدانی کجا...

شاید هم بر عکس...

و حسین (ع) همان شروع سرخی است که ادامه هم دارد....

و این یعنی همان مصباح هدی و سفینه نجاه...

که نور تو را می خواند و کشتی تو را می برد....

فقط باید رسم همسفری را بیاموزی....

 

----------------------

 

 

اخیرا چند کتاب عالی ولی گمنام آورده ایم:

 

1-      مجموعه 2 جلدی مدیریت زمان ، 3 جلدی مدیریت خانواده و 3 جلدی مدیریت و مهندسی فرهنگی از آقای نیلی پور.

قطع کتاب ها پالتویی است و بر اساس دین اسلام بصورت کاربردی نوشته شده است.

 

2-      بهشت اخلاق 2 جلدی . تقریبا کار ما را نسبت به خواندن معراج السعاده راحت کرده است. 313 واژه اخلاقی تعریف شده که همراه با تعریف واژه ، روایات و آیات مربوط به آن و آثار و نیز راه های حصول فضیله یا علاج رذیله را هم گفته است.

 

3-      مجموعه پنجره و فانوس . دو مجموعه چند جلدی خشتی که بر اساس روایات با نثری بسیار زیبا و کوتاه در موضوعات مختلف مانند حجاب ، انتظار ، دوستی اهل بیت و ...چاپ شده است.

 

4-      مجموعه 14 جلدی چهارده خورشید و یک آفتاب. اگر مجموعه روزگاران انتشارات روایت فتح را که در مورد شهدا چاپ شد هاست را خوانده باشید این مجموعه که به همان شیوه ولی برای 14 معصوم چاپ شده است را ندیده درک می کنید . وگر نه باید حتما از نزدیک ببینید.

 

5-      باران خلاف نیست. نوشته کورش علیایی از شاگردان مرحوم دولابی است که تکه های ناب جلسات ایشان را بصورت خلاصه نشر داده است. 

 

۶- ...

 

بچه های کتاب:::۲۳۰۵۹۴۴-۰۷۱۱

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:45  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

خیلی وقت است که چیزی نمی نویسم. نمی نویسم که نه ، کم تر می نویسم . آخر نوشتن هم وقت می خواهد و هم حوصله . اگر وقتش را هم پیدا کنم دیگر حوصله نوشتن ندارم.

مدت هاست یاد گرفته ام همان واقعه ای که با نوشتن برایم رخ می داد با فکر کردن اتفاق بیفتد . آخر فکر کردن هم برکت زیادی دارد و هم اخلاص زیاد. وقتی می نویسی هر چقدر هم که تنها باشی برای خود دیگرت می نویسی تا او بخواند . آخرش هم طاقت نمی آوری و لا اقل چند تایی از آن را به بقیه نشان می دهی ... با خودت هم می گویی برای خدا او هم اینجوری فکر کند و ... هزار حرف دیگر . اما خودت میدانی هر چقدر هم نیتت خالص باشد باز ته دلت کمی تکان می خورد . مگر مجبور شوی شصت هفتاد کیلو کاغذی را که سیاه کردی بسوزانی ....

اما وقتی فکر می کنی در دنیای مجازی عشقت واژه ها مفهوم دیگری پیدا می کنند . یک راست می روند آن بالا و تو را هم با خودت می برند.... پرواز می کنی . دیگر هیچ نا محرمی به اسم کاغذو قلم هم که شده در ذهنت جای نمی گیرند.... و هر از گاهی هم تراوش هایش از گوشه ذهنت بیرون می جهند و بر یک کاغذ یا مونیتور ثبت می شوند ... و تو در همین حد گرفتار می شوی....

 

----

شب عاشورا ..... دلم با کانون نبود ... ظهر تاسوعای خوبی بود .... یعنی اصلا این محرم جور دیگری شروع شد.... مقدمه اش بی قراری بود و ابتدایش تحول . و شروعش آرامشی عمیق . آرامشی از نوع اقیانوس . رویش آرام است اما درونش متلاطم و خورد کننده . احساسم رنگ شعور گرفته و وجودم آتش قیام. ...

و تو در فکر عقل سرخ..... حسین(ع)

از همان اولش گریه ام بوی بیقراری تلاش را میداد . نه سوز دلسوزی ....

س

راهی مسجد دانشگاه شدیم. آنجا هم خبری نبود .

سر از مسجد ایرانی در آوردیم.

مناجات مسجد کوفه!!!

شب عاشورا و .... مولای یا مولای....

یعنی حسین (ع) شب عاشورا چه زمزمه ای داشت؟

دلم گرفت.... مناجات و بعد روضه.... سینه زنی و شور .... و تو با همه ادعای هیئتی بودنت نتوانستی بروی وسط و کناری بر سینه می زدی.... شور و دم حسین.... امان از دل زینب (س) .. امان از دل عباس (ع) ... امان از دل رقیه (س) و...

امان..... از.... دل ....

راستی حسین (ع) ....

معصومی که جهل را می دید و همه این بزم را برای این جاهلات چیده بود... تمامی درد اهل بیت را چشیده بود.... امام ...

وقتی شمر بر سینه او نشسته بود آخرین کلام امام ... اگر اکنون هم بازگردی دست تو را خواهم گرفت.....

و روزی من در شب عاشورا همین جمله بود....

امان از دل حسین (ع).

و او امام زمان خود بود و اکنون.....

نومید مشو که تو را هم عاشورایی هست و کربلایی که تشنه خون توست....

 

-----------

 

فکرکنم تا الان خواجه حافظ شیرازی هم فهمیده باشد..

آخر همان شد که می خواستم....

دو روز قبل از محرم ازدواج کردم...

اما اصل زندگیم از همان عصر عاشورا شروع شد...

یک زندگی سرخ.... نعمتی سبز.

یادم باشد پست بعدی در این رابطه بنویسم.... آخر کلی حرف دارم از ....

 

----------------------------------------

مسافر راه خدا:::

قدر شهادت....

هی......

از آن حرف ها بود....

 

کوثر:::

........

(هنوز هم نگفتن بعضی حرف ها یهتر از گفتن است؟)

 

مهمان ناخوانده:::

اگر قدر بعضی چیز ها را ندانی ازت می گیرندش...

و اگر نشان دهی ظرفیت بعضی چیزها را داری بهتد می دهندش...

 

مهدیا:::

ظاهرا مجبوریم مراسم را در کویر لوت آن هم با اقدامات امنیتی خاص برگزار کنیم ....

 

کفش:::

به خدا ما هم دیال آپی هستیم... و خداوند آف لاین را آفرید...

 

احمد:::

همین است دیگر.... اگر اینجا کم بیاوری آن موقع ها هم اگر بودی معلوم نبود از پسش بر بیایی...

 

دوست:::

گفتی و تمام شد؟؟؟ خوب بعدش چی؟؟؟ اگر یاد گرفتیم فرهنگ شهادت همان پویایی فرهنگ تشیع است باید دائما بر صخره های ساحل سر بکوبی تا وظیفه ات تمام شود....

 

صادق:::

نیش ها هم گاهی خوب آدم را می خنداند...

هر وقت یادگرفتی با دیگران کامل شوی نه دیگران بیایند تو را کامل کنند بیا تا با هم حرف بزنیم....

 

امید:::

کلا نوکرتم.

 

فضول:::

گفتم این 188000 تا آماده اند باید فکر 5812000 بقیه بکنیم.

 

آب حیات:::

دعایمان کنید....

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:40  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

خیلی راحت آمد و گفت شما از بچه های جنگید؟

 

«همان اول فهمیدم کجای کار است و چه می خواهد....

می خواهم که باور نکنی... به درک!

تعجب کردی؟ چقدر راحت ادبیات راحیل تغییرکرد؟!!

باز هم به درک...»

گفتم: نه.

گفت: چند سالتان است؟

گفتم: 23

باور نکرد. البته باور کرد . خیلی هم راحت . اما گفت چطور می توانید اینقدر نزدیک بنویسید. انگار کسی که جنگ را با گوشت و پوست خود درک کرده...

 

« حالا فهمیدی چرا اینقدر زود فهمیدم کجای کار است و چه می خواهد. آخر کسی که راحت می پذیرد تو 23 سال داری و از طرفی تعجب می کند که چقدر نزدیک از جنگ می نویسی یعنی چه؟ جز اینکه یا تو نزدیک نمی نویسی و او غلو کرده و یا اینکه او دنبال آنچه می نویسی نیست بلکه میخواهد با تو ارتباط برقرار کند.

این ارتباط نه اینکه بد باشد. بلکه تو می توانی حرف هایت را بزنی . اما باید تو را باور کند یا نه. اگر تو را برای محتوایت بخواهد خیلی هم خوب است. امام را که یادت هست . برای محتوایش خواستند . محتوایش هم عالی بود . نور بود و تعالی. تا کجا مردم را کشاند. غرض قیاس نبود. کمال را گفتم تا دیگر نیاز به باز کردن نباشد. اما اگر نه تو را قبول کند و نه دنبال محتوا باشد چه؟ البته بیچاره خودش هم نمی دانست که دنبال چیست.... اما من فهمیدم.

می خواهم که باور نکنی... به درک.»

 

حال می خواهد بداند ارتباط تو با این چیز ها چیست. آخر تو خادم الشهدایی . هر سال چندین ماه در منطقه حال می کنی. روایت می کنی. انذار میکنی . وصل میکنی...

بیچاره نمی داند فقط جیره خوری . همین...

تمام صفایت این است که خادم خادمین شهدا باشی . همین...

تمام عشقت این است که شاهد عشق بازی بقیه هستی. همین...

تمام محتوایت این است که در طلائیه جایی که همه دهانشان را با چفیه بسته اند تو عمیق نفس بکشی تا سلول های شهدا که در این خاکند در وجودت جان بگیرند. همین...

باور کن همین است. همین...

باور نمی کنی؟ فکر می کنی شکسته نفسی است ؟  به درک.

وقتی بگویی بعد از دو ماه و نیم روز آخر حتی شهدا پوتینت را بلند کردند و با پای برهنه روانه شیرازت کردند می فهمی آنقدر پرت بودی که به هیچ چیز حسابت نکردند...همین.

اصلا ولش کن.

حالا که به اینجا رسید می خواهم بزنم به سیم آخر.

حرفم با همه آنهایی است که با شهدا حال می کنند. جیره خورند. عاشقند و هر چی که در همین حوالی است .

می دانی مشکل چیست؟

مشکل این است که ما حتی نمی دانیم می خواهیم چکار کنیم؟ به کجا برسیم؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ اصلا نمی دانیم برای چه اینجائیم. از زائرین گذشته ، سر خودمان که دیگر نمی توانیم کلاه بگذاریم.

فوقش آمدیم و در فکه کلی هم گریه کردیم... آخرش می شود اشک تمساح

یک فیلم هندی بگذاری هم گریه می کنیم....

در شلمچه بازهم توبه کردیم... می شود توبه روباه. مگر پارسال نبود.

حالا چند تایی زائر هم آمدند و رفتند. دو ماه و نیم از همه چیزمان زدیم . از حقوقی که گردنمان بود .

آخرش چی؟

اگر شهید مقدس است به واسطه شارع آن است و همان خدا ده ها نوع شهادت دیگر را هم نشانمان داده ... اگر کسی در راه روزی حلال بمیرد شهید است ، اگر در راه کسب علم بمیرد شهید است ... اگر جوانی در مرگ فجعه بمیرد شهید است....

دیدی؟ حالا یکی آمد و جو گرفتش و آمد جبهه. در جنگ که حلوا خیرات نمی کنند . یک خمپاره و .... شهید...

اما یک حرف دیگر .با اشک هایت چشمت را پاک کن . جور دیگر نگاه کن....

علی عرب که یادت هست... یا آقا مهدی را ... اولی روی خرج آر پی جی خوابید و دومی خودش را روی سیم خاردار انداختتا نیرو ها رد شوند... .

ببینم، مگرما چند بار عمر میکنیم؟؟؟ مگر زندگی مثل کنکور است که اگر سال اول و دوم قبول نشدیم فراگیر برویم دانشگاه. قلب است و یک گلوله داغ . ترکش هایی که توی شلمچه در آوردیم و به زائرین یادگاری می دادیم یادت هست؟ نخاع هست و یک ترکش و یک عمر زندگی روی ویلچر. جلوی ادرارت را هم نمی توانی بگیری....

فهمیدی چه می خواهم بگویم؟؟؟

بگرد دنبال همان هدفی که ارزش مردن دارد.... ارزش جان کندن... حالا گیرم بیست سال زجر باشد. اگر این را پیدا کردی آنوقت تا جنگ تمام شد کم نمی آوری . لااقل دنبال توجیه کم کاری هایت نمی گردی...

آهای رفیقی که از جنگ و شهدا عشقولانه اش را می بینی . همه کتاب های شهدا به روایت همسرانشان را خوانده ای .

آهای تویی که دم از شهدا می زنی و خادمیشان و اخیرا هم راوی شده ای... زندگیت ارزش مردن دارد؟؟؟

آنوقت هی بگو شلمچه جای قدوم امام رضا (ع) است... و من که چندین سال است با این جمله اشک آدم ها را در می آورم هنوز یک سند معتبر بر حضور امام درهمین شلمچه ای که هر سال می رویم ندیده ام... آخر شلمچه که همین چند متر مربع نیست... دشتی است بزرگ....

بقیه اش را نمی گویم...

 

اما هیچ وقت نگفتم عبدالحسین برونسی در جلوی ارتفاعات کله قندی در دل دشمن با یک سر نیزه بود و یک سیم چین.  بدون بیسیم چی اش . و وقتی مرتضی قربانی بهش می گوید کو اسلحه ات؟ داد می زند اسلحه ام؟ اسلحه ام ؟ الله اکبر... اسلحه من الله و اکبر است... و ما هم می شنویم...

ببخشید اگر باور داشتیم اسلحه مان الله و اکبر است چرا بلوار شهید چمرانمان در اشغال شیطان است؟؟؟

باور نداریم.

قبول کن باور نداریم.... چون خودمان هم نمی دانیم کجائیم  و چه باید بکنیم...

حرف آخرم را می گویم....

ما هنوز وظیفه خود را نمی دانیم.

 

جمعه ها می گذرند و ما دلگیریم...

آقای ماندگاری می گفت با یک حساب سرانگشتی یا تغییر یک رئیس جمهور در کشور ما سی هزار مدیر عوض می شود... ما دویست کشور داریم.... یعنی حدود شش میلیون مدیر برای حکومت امام زمان می خواهیم.... اگر تمام شهدای جنگ ما رجعت کنند می شود 188000 تا ...... پیدا کنید پرتغال فروش را...

 

به لینک زیر هم سر بزنید بد نیست...

آلبوم عکس

 

البته هر روز یک عکس جدید اضافه میشه....

.............................

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:5  توسط سید مهدی  | 

 

بنام...

 

ای آسمان که جای تو خالی ست در قفس

بی تو ببین پرنده چه حالی ست در قفس!

هر روز یک تولد خاکستری پوچ

این رمز مردنی متوالی ست در قفس!

آه ای دخیل بسته من وا نمی شوی

تا آسمان ضریح خیالی ست در قفس !

آن سوی تو در آینه ، چیزی شبیه توست

تصویر تو قناری لالی ست در قفس!

بیهوده بر حصار خودت بال و پر مکوب

پرواز آرزوی محالی ست در قفس!

 

کبری موسوی / کتاب ترانه ماهی ها

----------------------

 

 

این هم از آن به روز کردن زوری ها ست.. وقتی چیزی سنگین تر و سوزاننده تر از بغض در وجودت نشسته باشد ، نتوانی داد بزنی ، گریه کنی و حتی بنویسی .... چه می شود؟!!!

 

امروز بار دوم بود که گریه کردم.... گریه ای بدون دلیل. کاملا بدون دلیل.... کامل...

کدام دلیل؟؟؟؟

 

.............................

معلوم است دیگر . وقتی میان تمام حرفهایت در هر زمینه که باشد لا اقل ده بار میگویی من و از خودت می بافی. وقتی فکر میکنی برای خودت کسی شدی . از فلان مجموعه می آیند پیشت مشاوره . از فلان شهرستان هم. از فلان موسسه.... از... حتی اطرافیانت. آنوقت همکارت جدی می گوید یک وقت به من می دهید؟

تو می خندی .... از اعماق وجودت و بعد.... گریه میکنی. در تنهائیت.. خودت را که می شناسی.. زار می زنی .... از خودت متنفر می شوی.... از این همه حجاب.. چه می شود کرد...

چاره ابن فقره فقط نور خود ائمه است و تو دلداده مادر... راهی قم می شوی... که چه؟

خوب من آنقدر آدم خوبی هستم که برای فرار از حجاب نورانی متوسل ائمه شده ام.

دیدی؟؟؟؟

باز هم خودت.... باز هم عاشق ، عارف ، زاهد و ... خبری از معشوق و معروف و مزهود نیست....

و بعد کریمه اهل بیت در کاسه ات چیز دیگری می گذارد...

و تو می فهمی اشتباه می رفتی. هرچه کردی جز برای دل خودت نبود.... می سوزی. دوباره باید شروع کرد... باید ساختار خودت را بشکنی و از نو بسازیش... و در همین حین ناگهان سرو کله اش پیدا می شود.. – البته شاید- . با هم می سازیش... با هم.

---------------------

 

دوست دارم تا صبح فقط از روی همین واژه بنویسم:

آرمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج هاست و تو ای برادر خوبم بیاموز که در این سیاره رنج در راه آرمانهایت صبور ترین انسان ها باشی.....

 

با قیافه کسی نمی توان زندگی کرد.

با صدای کسی نمی توان زندگی کرد.

با نوشته های کسی نمی توان زندگی کرد.

 اما با آرمانهایش چرا.

البته اگر آرمان باشد نه شعار .

........................

می گفت اگر دست خودم بود مهریه ام حفظ 5 جز قرآن بود.

می گفت اگر می شد مهریه ام خرج ازدواج 5 ج.ان به مبلغ پانصد هزار تومان بود

می گفت اگر می گذاشتند مهریه ام ............

اگر آرمان ها اکنون فقط در داستان هاست ، دوست دارم لا اقل قربانی قهرمان یک داستان باشم...

آیا نمی شود واقعیات را با آرمان هایمان هماهنگ کرد و نه آرمان هایمان را با واقعیات و عرف ها؟؟؟؟

 

.....................

ظاهرا کف گیر لوحی ها به ته دیگ خورده و « خیلی زود عاشق شدم » رو دوباره زدن توی سایت...

.http://www.louh.com/kootah/984/index.asp

.......................

 

 

 

حدودا یک ماه دیگر شروع می شود....

دوباره انس با ملکوتی که در خاک نهفته است...

دوباره آخر دنیا

دوباره قطعه ای از بهشت

دوباره غروب هویزه

کیمیای خاک فکه

سکوت مبهم طلائیه

فریاد های اروند

نیمه شب های معاد

.... و زائران تشنه ای که دوست داری خاک کف پایشان باشی... حتی آنان که ... بماند. فقط تو میدانی دعوت یعنی چه... میدانی آنجا با دل چه می کند.

مسیحی را مسلمان ، سنی را شیعه ، نفسانیات را خورد و .... کاش اجازه داشتی لااقل وقایع یک شب با زائرین بودن را توضیح می دادی...

باید بماند . آنها که رسیده اند و تو در مانده ای که می ترسی در همین پل شدن بمانی ... پلی که آخرش شاید شکستن و سقوط باشد....

یک ماه دیگر و بی تابیهایت شروع شده است.. و میمانی حال عرفه در مناطق و بعد چگونه دوام بیاوری این ما بقی یک ماه را....

فرصت شد می خواهم زیر آب خیلی چیز ها را بزنم . حتی همین شهید را....

 

 ..............

۰۴۳:

اینم یه جورشه دیگه

 

کوثر:

۱- چشم.

۲- .....؟؟؟!!!

 

زائر دلتنگ:

صبر . صبر... صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد...

 

آب حیات:

قضیه همان سه نقطه هاست... حکما حکمتی داره.

 

مهدیا:

به قول جناب کوثر بعضی چیز ها را نباید گفت. وظیفه ایست و کمر نیمه خم ما.. وگرنه همان تنهایی و سکوت را عشق است.

 

استار:

؟؟؟؟

 

 

 

به امید....

س م ه

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:8  توسط سید مهدی  | 

رهرو:::

مهم نیست. فهمیدن را می گویم. ... کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم....

 

star:::

لطیف... لطیف.... میدانی لطافتش را کی می شود فهمید؟ وقتی...!!!

 

امین:::

حکمت این سفر هم همینه که نمی فهمی کجایی. همه اش حجاب. آخر کوه متلاشی شد جخ دلی که ژایه هایش هم لرزیده که جای خودش را دارد...

 

زائر دلتنگ:::

خدا به داد دلتان برسد.... خدا به داد دلتان برسد... امید وارم.

 

ص رها/۰۴۳:::

لیلا به خون نشست که مجنون کشی کند

مجنون به خون نشست که منت کشی کند

 

saba:::

 اگر تا حالا ننوشتم می خواستم صبر کنم. نفهمیدم چی قرار ه بشه. نفهمیدم... نفهمیدم. پای همون ملتزم بهش گفتم . مطمئنم که میشه اما کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کوثر21:::

کم نور؟؟؟ مبهم؟؟؟ می دانی رنگ سیاه رنگ حضرت زهراست؟!!! جایی که هیچ پرتویی از آن خارج نمی شود. از سیاهچاله نور هم نمی تواند عبور کند. فقط در خویش می بلعد. آخر فنا.....

 

کیمیا:::

خوشحالم کسی کمی از سه نقطه هایم را فهمید...

 

د ل ش ا د:::

معرفت؟! دلم پر است از همه ناگفته هایم. اما نمی شود. آنقدر خسته ام که حتی نمی توانم بگویم . اصلا با که؟؟؟ صادقانه بگویم ، همان سید مهدی که می گفت عمرا کم بیاورم دارد یک جورایی کم می آورد. میفهمید چه می گویم. کاری به این دنیا و آن دنیا ندارم. امتحان است یا عقوبت نمی دانم. چند ماهی است که دیگر کسی کاری با سید مهدی ندارد . حتی خودش... حتی خودش.... یا انیس من ا انیس له.... خوب است اما سخت. سخت. سخت .....

 

...................................................................................

 

 

راحیل:::

چون اسحاق از دنیا رفت یعقوب سوی خالش بگریخت...

یعقوب به زمین بنی المشرق آمد. دید در صحرا چاهی است و بر کناره اش سه گله گوسفند خوابیده و سنگی بزرگ بر دهانه چاه. چون همه گله ها جمع شند سنگ را از دهانه چاه غلطانید و همه گله ها را سیراب کردند و سنگ را بر چای خود نهاد. یعقوب گفت ای برادرانم از کجا هستید؟ گفتند : از حرانیم . گفت: لابان ابن حورا را می شناسید؟  گفتند : می شناسیم. بدیشان گفت: به سلامت است؟ بسلامت و اینک دخترش راحیل با گله او می آید. هنوز با ایشان در گفتگو بود که راحیل با گله پدر خود رسید زیرا که آن ها را چوپانی می کرد. چون یعقوب راحیل دختر خالوی خویش لابان و گله خالویش را دید ، نزدیک شد و سنگ را غلطانید و گله وی را سیراب کرد. پس یعقوب راحیل را خبر داد که او خواهر زاده پدرش و پسر رفقه زن اسحاق است. آنگاه راحیل دوان دوان رفته و پدر خود را خبر داد.چون لابان خبر خواهر زاده خود یعقوب را شنید به استقبال وی شتافت و او را در بغل گرفته بوسید و به خانه خود آورد. پس یعقوب هفت سال وی را خدمت کرد . لابان خواست که لیا دختر بزرگ خود را به یعقوب دهد اما یعقوب عاشق راحیل بود . هفت سال دیگر لابان را خدمت کرد و سپس لابان راحیل را به همسری وی در آورد. شش سال بعد یوسف از راحیل بدنیا آمد و شانزده سال بعد پسر کوچکش بنیامین....

 

 

.................

............................

راحیل.... راحیل.... راحیل...

شاید هم راحله .

آخر راحله یعنی چهار پا.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 8:45  توسط سید مهدی  | 

بنام ...

سلام . دعا گو بودم.

به خدا خلاصه كردم اما ... اونايي كه رفتن و مي خوان برن بخونن . مخصوصا تيكه هاي آخرش رو....

..........

..............

بي زحمت هر كس احساس نورانيت مي كند ، مكه نرود...

جدي مي گويم. جدي جدي جدي ....

هر كس فكر مي كند دلش رو به راه است و خدا توفيق خوش موقع داده است ، هر كس فكر مي كند خدا فقط و فقط منتظر نشسته تا او بيايد باهم صفاكنند ، هر كس فكر مي كند الان تمام ملائك دست به سينه دم در مسجد الحرام منتظرش هستند ، هر كس فكر مي كند ظرفيت وجودش به اندازه نصف معارف الهي جا دارد و... بي زحمت بي خيال مكه شود.... البته اينطور هست اما...

....

ظهر بيا . ظهر كه كمي خلوت تر است . يك راست برو طبقه دوم و از بالا صحن مسجد را ببين . سنگ هاي سفيد و دايره هايي در هم كه كوچك تر مي شوند . كوچكتر و كوچكتر تا به يك مكعب مي رسند. يك مكعب سياه...

سبحان الله ، الحمدلله ، لا اله الا الله ، الله اكبر . چهار ركن اين مكعب تو خالي كه هيچ تناسبي هم ندارد. هيچ وجه آن با هم يك اندازه نيست . آن نيم دايره هم كه ...

مُحرِم هستي. بايد هفت دور بچرخي . دور خانه . حق نداري برگردي . اگر سينه ات مقابل كعبه قرار بگيرد باطل است. اگر دستت به ديواره كعبه بخورد باطل است . از ميان هجر بگذري باطل است.بعضي ها هم گفته اند فقط بايد بين مقام و خانه بگذري. بعضي ها منظورم بعضي مراجع است. و تو دور ميزني . دور...دور...دور... و همه چيز از يك جا بايد شروع شود . از يك جا ، يك خط و ... يك سنگ.

ابراهيم خانه را بنا كرد . دوباره از زير خاك بيرونش آورد . سنگ هايش را هم ازهمين كوه ابو قبيس آورد. همين كوهي كه روزي به صفا چسبيده بوده . سمت راست شعب ابيطالب. همين جايي كه الان كاخ ملك فهد است... كاخ ملك فهد... كاخ... پادشاه كشور مركزي اسلامي!!! اسلامي... چه اسلامي؟

سنگ ها را آورد و خانه بنا شد. آنقدر كه جاي پايش بر سنگ ماند. در سنگ فرو رفت. زير بار مسئوليت توحيد...به اين نشانه كه به مَني كه طاقت يك حرف كوچك ، يك زحمت و ... را ندارم بگويد در راه خدا بايد اين قدر تحمل داشته باشي و اين است از شعائر الهي ....

نداي از دل كوه ابراهيم را فرا خواند . ابراهيم ، من سنگي بهشتي هستم كه در دل اين كوه به امانت گذاشته شده ام ...امانتي در دل كوه..مرا در جايم بگذار. و حجر الاسود بر جايش نصب شد.سفيد... از بهشت آمده بود. بايد هم سفيد باشد. ولي حالا... دست گناه كاران آن را سياه كرده است.

يادت هست ؟ گفته بودم همه چيز از يك جا شروع مي شود. از يك گوشه . از يك سنگ . از ركن حجر . از حجر الاسود و نيت ميكني . دست هايت را بالا مي آوري ، به آن اشاره مي كني و تكبير مي گويي . آخر حجر دست خداست بر زمين و لمس آن يعني بيعت با خدا و وقتي آن را مي بوسي ... حواست باشد . درست است كه ست خداست اما اين ازدحام شانه ات كه هيچ تمام جسمت را به زني كه او هم مي خواهد حجر را ببوسد چسبانده... و ديگر علي (ع) نيست كه فرياد بزند ... به همين سادگي ... و سنگ سياه تر مي شود . دورت شروع مي شود . هفت دور ... هفت دور ... هفت .... هفت ...

ببين در وجودت همه چيز از كجا شروع مي شود ؟ از كجا ؟ تو را با چه چيز مي سنجند ؟ فراز و فرودت بر چيست ؟ كجايت احساس مي كند ؟ غربت ، وصال ، سنگيني ... كجايت مي گيرد ... كجايت تنگ مي شود؟؟؟

حجر نماد است . مصداق است . مصداق دل . مركز وجود تو و تو باز هم چشم بر نماد دوخته اي. مثل همين هايي كه مي گويند سجده شرك است . آن ها هم خاك را مسجودٌ له فرض كرده اند نه مسجودٌ عليه و تو حجر را مقصود ديدي نه نشانه...

ببين كه دلت وقتي از بهشت آمد چه سفيد بود ؟ سفيد سفيد و حال سياه شده بر اثر فراموشي ها تو . اما به هر حال همه چيز از دل تو شروع مي شود . آغاز هفت دور ، هفت پله ، هفت شهر ، هفت مرحله عشق ...

دفترت را برگ بزن . چند صفحه براي دلت نوشته اي ؟ چند واژه براي دلت بكار برده اي ؟ و حال چقدر براي دلت احساس نورانيت كرده اي . هفت كور به يك پول... هفت دور به ؟؟؟ نه ! طوافت را قطع نكن . شروع كه شد بايد تمامش كني . از همان مسجد شجره كه تلبيه را گفتي ...

---- لبيك. الهم لبيك. ان الحمد و نعمت لك و الملك . لا شريك لك لبيك - آن موقع خدا محمد را صدا كرد و امروز تو را ...

- سيد مهدي .... لبيك.

- آيا گرفتار روزمرگي هايت نبودي و ما تو را دعوت كرديم.... اللهم لبيك

- آيا در خويش و سياهي هايت غرق نبودي و ما تو را به حرم خويش فرا خوانديم ..... ان الحمد و نعمت لك و الملك....

...... و اگر حال خدا بگويد لا لبيك و لا سعديك تو چه مي گوييي؟؟؟؟؟؟ ----

جامه سفيد پوشيدي ، برهنه ي برهنه .تا تمامش نكني اين بيست و چند چيز بر تو حرام مي ماند. مقصودم ازاين همه اضافات همان حجر است . همان سنگ و همان دل و من و تويي كه احساس نورانيت مي كنيم.

هفت دور زدي و باز هم به همان حجر رسيده اي و از چند قطره باراني كه سحر در مسجد الحرام بر تو باريد به شعف مي آيي . 2 ركعت نماز پشت مقام ابراهيم ... پشت!!! جاي ديگري نه . فقط پشت مقام ابراهيم و حال بايد هفت دور سعي كني . بين 2 كوه . هاجر براي رسيدن به مطلوبش هفت بار بين كوه را پيمود. هفت دور نزد . هفت بار رفتن . مطلوبش از هيچ كدام نيامد. از جايي ديگر رسيد . از زير پاي اسماعيل... تو براي مطلوبت چه كرده اي . چشم به چه دوخته اي . وقت هروله چقدراز گناه فرار مي كني؟؟؟ و چه دعاي زيبايي دارد اين سعي. اشك ميريزي. تمام پهناي صورتت اشك است . تا جلوي احرامت خيس شده . با عرق هاي بدنت آميخته ...

خلاصه ميكنم. يادم نرفته كه گفته اند زياد مي نويسي. الان هم زياد شد . خلاصه اش كردم اما باز هم زياد شد . نخواستند نخوانند . من هنوز س م ه هستم . سيد مهدي هجاو . هجو ... هجو... هجو... .هي عباس... .

حال تقصير مي كني . كمي مو يا ناخن . و اكنون تنها سه چيز بر تو حرام است . بايد بروي هفت دور ديگرطواف كني . طواف نساء . قند توي دلت آب مي شود ... باز هم از حجر به حجر . 2 ركعت نماز پشت مقام و ... تمام شد . چند ساعت بيشتر طول نكشيد . حجت قبول!!!!!

بر گرد برو دنبال كار خودت . بازار...بازار...بازار....

بازار دنيا: اينجا خيلي چيز ها ارزان است . سوغات هم بايد بخري . چند برابر هزينه خود سفر تقديم ميكني به آل سعود و وهابي ها...

بازار آن دنيا: هر ركعت اينجا صد هزار ركعت حساب مي شود . قرآن هم زياد بخوان . روي صفا اگر بقره ، شورا ، حشر و ... را بخواني حاجتت حتما براورده مي شود . ثواب دارد . ثواب دارد . ثواب دارد.... نگاه بكن . حجر اگر سياه تر نشده باشد لا اقل گرفته است .

اما چند چيز آرامت مي كند. در اينجا 120 رحمت براي زائر است . 60 تاي آن براي آنكه طواف مي كند . 40 تاي آن براي آنكه ذكر مي گويد و 20 تاي آن براي آنكه به كعبه فقط نگاه مي كند . رحمت ... رحمت... رحمت .... يا الرحم الراحمين.

بر ميخيزي و بي اختيار مي گردي. اين بار مُحرِم نيستي . مي گردي و با خود زمزمه مي كني. هر چه مي خواهي. هرجا دلت مي رود . ذكر مي گويي . شعر مي خواني . حاجت مي خواهي . فرج ، شهادت ، وصال ، عشق ، رفقا را يكي يكي نام مي بري . آرام آرام و بعد هق هق هق هق . اشك ... اشك ... اشك ... . ناگهان صدايي تو را به خودت مي آورد . مادري فرزندش را مي آموزد كه چه بگويد . چند سال بيشتر ندارد: خدا تو خوبي ... خدا تو بزرگي ... خدا تو رحيمي ... خدا تو كريمي...

و تو از تكرار طفل دلت يك هو مي ريزد . منفجر مي شوي. يادت هست . مثل همان والمري در طلائيه . از حجر سفيد چه ندايي بر مي خيزد . چهار ركن هم به تلاطم مي آيند . بي اختيار اطراف را مي پايي . هر كس به زباني ذكر مي گويد و آن طرف تر كاروان دانش آموزي ... چهره بعضي ها خيلي زيباست ... اشك و بغض ... و تو حس مي كني ، با تمام وجود حس مي كني خدا دارد لذت مي برد و تو لذت مي بري. كيف مي كني . چه مي كند وقتي حجر سفيد باشد. طوافت تمام است . لازم نيست نمازش پشت مقام باشد . تو به شهود رسيده اي . مي روي سراغ حطيم . مثلثي به اضلاع حجر ، مقام و هجر. جايي كه مي گويند توبه آدم آنجا پذيرفته شد . البته بعضي ها هم مي گويند عرفات بود . بعد ملتزم . ديوار پائين درب خانه كه ائمه آن را مي گرفتند و گريه مي كردند. ...

ميخانه اگر جاي من بي سر و پا نيست ///// بگذار كه پشت در اين خانه بميرم.... .

بعد هجر اسماعيل. دامني كه يك سمت كعبه است . هاجر و اسماعيل و تعداد زيادي از پيامبران اينجا دفنند . مي روي زير ناودان طلا و سينه ات را مي چسباني به ديواره كعبه . حجر سياه تو باكعبه انس مي گيرد . حال دنيا بر گرد تو مي چرخد . بعد از هجر مي گذري. هجر جزء خانه است و هر كس در خانه خدا وارد شود و خارج شود خدا از او راضي مي شود . سراغ ركن يماني مي روي. گوشه اي از كعبه كه دربي است از درب هاي بهشت كه هنوز بسته نشده است . نسيمي عجيب اينجا مي آيد . فقط همين جا . بايد حس كني تا باور كني . فقط همين جا . نسيمي خنك . نسيمي بهشتي . باور كن بهشتي است. ركن را مي بوسي . چشمت به شيار هايي مي خورد كه با نقره پر شده است . اين همان شكافي است كه فاطمه بنت اسد وارد كعبه شد و علي (ع) به زمين اعطا شد . بي اختيار مي گويي الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين بولايت مولا امير المومنين . اشكت جاري مي شود و يك سجده شكر حسابي مي چسبد...

مي روي كنارديوار صحن . روبروي هجر و ناودان طلا. نگاه مي كني . اول ذكر مي گويي . يادت مي رود . فقط نگاه مي كني . چيزي بر تو سنگيني مي كند . بر فضاي مسجد. بر كعبه ... حس مي كني تمام اينها زير يك چيز اتفاق مي افتد . تو زير اين اتفاق كمر خم ميكني . احساس است نمي شود توصيف كرد . فقط حس مي كني چيزي بالاي مسجد همه چيز را نظاره مي كند . روميزي هاي قديم يادت هست؟ كعبه اي در يك حباب كه چند گلوله درون آن معلق بود . تو از بالا نگاه مي كردي. حال حس مي كني چيزي آن بالا تو را مي پايد . حتي ان اعرابي كه رحل را زير سر گذاشته و لم داده .

اينجاست كه دلت پر مي كشد . مي روي بالا . حالا حاجي شده اي . حاجي لفظي كه نه معتمره . زياد خوش حال نشو . هنوز احساس نورانيت مي كني و اين عين حجاب است . حتي همان احساس پرواز . اينجا بايد تمام وجودت را باز خواني كني . حساب و كتاب كني . نه از آن حساب و كتاب هايي كه قبل از سفر كردي . بدهي هايت را به خدا و خلق دادي . بايد حجرت را عقلت را و وجودت را باز خواني كني . بايد منقلب شوي . نورانيت جاي خود اما بايد روحيه انقلابي را كه قبل از سفر محيا كرده اي فعال كني وگرنه اينجا حجابي مي شود كه ديگر نمي شود آن را برداشت . ثوابش جاي خود ولي بايد ... بايد برنامه زندگيت را رديف كني . بايد از حجر بگذري . از دلت . هفت دور يادت هست؟ ازحجر تا حجر . هفت پله عاشقي هم از دلت شروع مي شود و به دل ختم مي شود . بايد پشت مقام نماز بخواني . پشت بار مسئوليت تا از خود به خدا برسي . براي مطلوب هفت دور سعي كني تا در خدا حل شوي و بعد هفت دور طواف نساء كني يعني از خدا به خلق باز گردي اما براي خدا .

فهميدي . بايد مبعوث شوي . مبعوث ... مبعوث.... مبعوث...

حسين را كه ديدي . اگر با ديد انقلابي نروي كعبه براي تو مقصد مي شود . حواست باشد چگونه مي روي تا چگونه بيايي .....

به اميد...

س . م . ه

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:28  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

مقدمه::

- برای رهرو-

قصه...

یکی بود و یکی نبود... ابتدایی و انتهایی... حتی اگر فاصله شان به اندازه پل کارون باشد.... 18 ماه...

اما همین فاصله اندازه تمام ناگفته های عالم می تواند حرف داشته باشد... گفته ها که دیگر سهل است...

انشا نیست ، و حتی نه تمام دلتنگی های یک ققنوس... شاید یک ترکش از چهل ترکش یک نارنجک دستی باشد... و شاید هم یک ترکش از 1200 ترکش یک مین والمری... مهم این است که اگر جای خوبی بخورد مثلا قلب ، کار خودش را می کند ... لا اقل هر جای دیگر هم که بخورد می سوزاند و اثرش می ماند.... اما نانرجک تا ضامنش را نکشی و رهایش نکنی و یا تا پایت به شاخک وسطی والمری نخورد اثری از انفجار نیست ... خود به خود زمانی می ترکد که دیگر خیلی حساس شده باشد ، کپ کرده باشد ... می فهمی ... وگرنه سالیان سال ترکشش را در خود نگاه می دارد ...

... می نویسم... و بار ها هم می خوانم ... می خوانم و می سوزم ... اما حیف که نه مثل یک مین منور که نور می دهد ... آرام آرام... شاید مثل باروت سیاه ... کمی نور دارد اما دودش آن را استتار میکند...

..............

-برای سلویا-

سفر...این روزها خیلی ها می روند... چه بگویم... سفر...سفر.. سفر ... مدینه...مدینه...بقیع ... کوچه های بنی هاشم... در و دیوار... یار.... یار..... یار...

...............................................

-برای مجید-

طولانی بود... کمش میکنم... آنقدر که.... بلا تشبیه مگر همه قرآن در نقطه ب سم الله خلاصه نشده... کمش میکنم.... به اندازه همان نیم نفسی که وقتی بمب سیانور کنارت منفجر می شود فرصت داری بکشی...

......................

-برای پائیز وحشی-

سه نقطه هایم زیادند . خیلی زیاد . خیلی خیلی زیاد . اما می گویند ارزش هر کس به اندازه ناگفته های اوست. و من به اندازه سه نقطه ... نه همه سه نقطه ها که فقط 3 نقطه ناگفته دارم.

......................

 

اصل مطلب:

اهواز... مرکز استان ... مرکز یک استان این مملکت.... قرار بود سه روزه خوزستان گرفته شود و یک هفته بعد تهران جناب آقا سخنرانی کنند. زرشک. به تمام معنا...

 

اوایل آمدند . تا نزدیکی همین اهواز که امروزه در و دیوارش بوی دو رنگی دارد. همین اهوازی که امروزه روی بعضی دیوارهایش نوشته « احواز» . نوشته شهید للحق صدام حسین.همان موقع ها هم یک جور دیگری بود. میگفت آمده بودیم برویم منطقه. اول شهر تا می فهمیدن از جایی دیگر آمده ایم کرایه تاکسی ها دوبرابر می شد . لباس خاکی هم برمان بود ... برای جنگ آمده بودیم.

 

آمدند . مرکز استان یک نقطه استراتژیک است... باید گرفته میشد . گرفتنش هم به عهده سپاه سوم عراق بود. از دو محور قرار بود بیایند . 1- نشوه ، جفیر و اهواز. 2- العماره ، چزابه ، بستان ، سوسنگرد . غیر از این دو محور از دو جای دیگر وارد استان شدند . 1- تنومه ، شلمچه ، خرمشهر 2- فکه ، شوش ، دزفول.

زیا دفکر نکن . محور نشوه مستقیم تا شهر اهواز می آمد.  محور دوم منطقه حاصلخیز استان و همچنین نفت خیز . همین الان هم یک حوزه نفتی مشترک پیدا کرده اند که شیبش به سمت عراق است و زالو های آمریکایی دارند حسابی از آن می مکند. بایدببینی . کانال های عظیم آب است که به سمت هور می رود. گفتم عجله نکن . به هور هم می رسیم. محور تنومه برای فتح خرمشهر ، کارون و آبادان بود و محور فکه برای رسیدن به گلوگاه استان یعنی دزفول که بماند برای بعد.

 

میدان ترمینال یک راه دارد به سمت خرمشهر... یک راه هم نوشته دهلاویه ، هویزه ، حمیدیه ، سوسنگرد ، بستان ، چزابه. از این راه که بروی می رسی به حمیدیه . خیلی راه نیست 20 تا 25 کیلومتر . تا دو کیلومتری اینجا آمدند. از این یادمان سمت راست جاده می توانی بفهمی . اما ... این یک حرف است و حرف دیگر این است که تا پارک گمبوعه آمده اند. چهار پنج کیلومتری اهواز. اگر چمران آن کانال را نزده بود شاید تا خود اهواز هم می رسیدند. در هر صورت تا همین دو کیلو متری حمیدیه بیشتر مستقر نشدند.

 

از اهواز میگفتم. اینجا همه عربی حرف می زنند ..... احواز.... .می دانی جمهوری خلق عربی یعنی چه. می دانی رها کردن مردم مظلوم عرب از یوق عجم ها یعنی چه . میدانی اگر روی نفت زندگی کنی ولی در فقر دست و پا بزنی یعنی چه. اینها همه هجوم تبلیغاتی رادیو عرب زبان عراق بود . کسی چه می دانست چه می شود . از همان عصر 31 شهریور میگی ها شهر را زیر بال خود گرفتند . ...

گفته اند خلاصه کن. باشد . لال می شوم.

 

اما بیچاره ارتش عراق با این همه هجوم تبلیغاتی نمی دانست دستور های قتل عام روستا هایش از رادیو fm ایران شنیده می شود . همه فهمیدند . خلاصه می گویم. باشد . از جاده اهواز خرمشهر تا دب حردان یعنی بیست کیلومتری ایران آمدند . از جنوب هم تا حمیدیه . تبلیغات که شهر سقوط کرد همه را در هم کوبید. در این نا امیدی انفجار انبار مهمات لشکر 92 زرهی و استقرار ارتش عراق در پادگان سقوط کرده حمید هم ... .

در جنوب ، مقاومت بی نظیر خرمشهر که دشمن را در پل نو متوقف کرد ، مشغولیت نیروهای دو طرف کمی بالا را  به حال خود وا گذاشت. حال مفهمیم که مقاومت کوچه به کوچه خرمشهر یعنی چه. در دزفول عراق یک قدم می خواست تا گلوگاه استان را بگیرد و خود مرکز استان هم فقط 10 – 15 کیلومتر . کافی بود همان 300 تانک خود را با عقبه توپ خانه اش وارد شهر می کرد. می فهمی ؟!! مقاومت کوچه به کوچه ایران را نجات داد. باور کن.

 

در این میان یک اتفاق افتاد. یک نفر پیام داد. یک نفر ... یک نفر . فقط  یک نفر.  گفت : « مگر جوانان اهوازی مرده اند » . امام بود. ا م ا م . ولایت. ولایت پذیری . همین باعث شد که 28 نفر ، بله 28 نفر جوان به فرماندهی غیور اصلی برابر یک ستون تانک قرار بگیرند و به یک باره ستون تانک به آتش کشیده شود......

 

اَه .... خوب نمی شود کمش کرد. مگر کشک است . حسابی در متن دست بردم اما ... دلم گرفت... این مال خودم نبود. سه نقطه هایش همه حذف شد . دلنوشته هایم همه حذف شد.... مثل خودم که دارم حذف می شوم. البته از نوع حذفیات آخر ترم . آن هم سر امتحان . حذفش کردم. حذف شدم . حذفم کردند... وقتی پشتت بشکند بخواهی یا نخواهی حذف می شوی. نه اینکه کم آورده باشی ، نه ! دیگر جای تو آنجا نیست. مثل وقتی امام می گوید من از همان اول با انتخاب شما مخالف بودم . بنی صدر را می گفت . اما آن موقع کسی نمی فهمید امام چه می گوید که امام نگذارد بنی صدر انتخاب شود . باید یک اتفاق می افتاد تا امام حرفش را بزند . می فهمی ؟!! آن وقت می شود ماجرای 1+6 . یک سال فرماندهی جنگ توسط بنی صدر و 6 سال فرماندهی و ولایت امام...

 

چه می گویم؟؟؟؟ خودم هم نمی دانم. سید مهدی هجاو ... هجو... هجو... هجو...

 

به امید...

س.م.ه

.../.../...

ساعت:....

 

..............

اگه زنده بودم اعتکاف مسجد الحرام دعاتون میکنم....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 22:55  توسط سید مهدی  | 

بنام...

 

اول: هر چیزی بهایی داره . نمیشه مفت خرجش کرد. گاهی بهای یک چیز .... یک دلِ... . مهم نیست دل کی باشه... باید دید روزی کیه...

 

دوم:...

 

........

اینجا لب آمدن یا نیامدنت بی قرار نشسته ام... و این بی قرار ترین سکونت زمین است.

 

درست سه راه شهادت.آشناست ، نه؟...

طلائیه... اصلا منتظر نباش گریه کنم. نه خیر .از اشک خبری نیست. پشت همین سیم خاردار ، رو به غروب طلائیه... نه. پشت به غروب . غروب اینجا در خاک است.دلگیر... مثل تمام والمری هایی که در این دشت پراکنده تو را می نگرند... نه.درست مثل آن مین ضد نفر بر که معلوم نیست میان همه مین ضد نفرات چه می کند. جایی که باتلاق باشد و آب که نفر بر رد نمی شود. این را می شود از بقایای همان چند نی روی زمین دید...

آخر کجای این عرب های نفرین شده عقلشان میرسد در این زمین پهناور آب های دجله و فرات را رها کنند تا... می دانستند نیزار هایی می روید که ارتفاعشان 6تا 8متر خواهد بود و علفهایی به طول یک متر اما چنان فشرده و نزدیک به هم که...

 

... دلگیر است . دل گیر است . گیر لای همین مین های والمری.سیم خاردار.و ...

کربلا... بلا... بلا... دجله و فرات ... حمید باکری... آقا مهدی باکری و... مجنون.جزایر مجنون .جزایر... چه زیبا... میان آب محصور ... مجنون... مجنون ... حصار... فقط یک راه باز است ... پرواز. از دل آب . زخمی... توی قایق و یک گلوله آر پی جی . دیگر راوی ها مثل اروند نمی گویند شهدا در آبند.. مهدی باکری پرواز کرد...

 

حمله کردند. از شمال خوزستان. عین خوش تا فکه... از پایین هم که آمده بودند . از دماغه اروند تا بالای شلمچه . از وسط هم باید می آمدند . جبهه شمال و جنوب را به هم وصل می کردند تا پشتیبانی بهتر داشته باشند. نزدیک ترین راه ه اهواز هم وسط خوزستان بود و... -بقیه اش بماند برای بعد . جایی که حرف از چزابه و بستان است... – وسط هور بود . هور العظیم . هور الهویزه . می دانی هور چیست؟ حرمان هور علیرضا کمری را بخوانی بد نیست. منطقه ای وسیع به طول 70-80 کیلومتر و عمق 20-30 کیلومتر . درست در وسط خوزستان. لب مرز . مشترک با ایران ولی بیشتر در عراق. تنگه جزابه خوب بود اما عرضش کم بود . -گفتم بماند برای بعد- از پائین تر آمدند . طلائیه ، نشوه ، کوشک... اوایل جنگ ... چیزی جلو دارشان نبود . تا نزدیکی های اهواز آمدند. جاده اهواز خرمشهر قطع شد . تا مرکز یک استان این مملکت . در پائین که خرمشهر اشغال بود و آبادان محاصره . در بالا اهواز بود و گلولگاه استان تا شوش و دزفول و اندیمشک ... یک قدم دیگر ...

 

اینجا دلم بد گرفته است... بوی حاجی می آید . روابط عمومی خدا... همت. نه بوی حاجی نیست... بوی کسی است که حاجی همراهش می آید... اگر همت ، همت شد برای این بود که خواست همراه صاحبش باشد وگرنه... همت... اصلا چه نام خانوادگی کوچکی... ولی همین سه حرف وقتی با وجود ابراهیم باشد چه معنایی پیدا می کند؟؟؟ من کان لِلله ، الله له. و همین بود که همت همت شد. معلوم است دیگر وتی مادرت هنگام چیده شدن سلولهای وجودت پیاده تا حرم اربابش بیاید ... روح کربلایی در او می دمند... برای همین بود که یک روز طفل بی روح در رحم مادر گذراند تا شیدایی مادر ثابت شود و بعد... خورده نگیر مگر می شود از مجنون گفت و طلائیه و همین سه راه شهادت ولی از همت چیزی نگفت؟؟؟؟؟

 

دلم گرفته است .تکراری نیست.دلگرفتگی هیچ وقت تکرار نمی شود. باور نداری یادداشت های تنهائیت را نگاه کن و ببین در چند تایش ننوشته ای « دلم گرفت هاست».

دلم گرفته است .مثل آن یکی مین والمری که کنار آن بشکه فوگاز تنها نشسته است .از این چیز ها اینجا زیاد است. زیاد... منتظرند... تا وسیله پرواز شوند و شاید هم سقوط...

 

دلش گرفته است.همان والمری را می گویم. در هر صورت کمالش انفجار است... مثل دل من...  

ا ن ف ج ا ر...

انفجار... همین است دیگر .. دل من بدرد سوختن نمی خورد .باید یکباره منفجر شود.بامب. مثل برجکم که هر از مدتی می ترکد . باید منفجر شود . با شعله هم . هم صدا دارد ... هم حرارت و..هم نور. یک عده را می برد و عده ای را هم مطلع می کند..

البته... نه. زیاد هم بدر نمی خورد . لا اقل همین قسمت آخری اش زیاد است. گمنامی صفای دیگری دارد .

 

از انفجار گفتم... اینجا طلائیه است اما دوست داری همه اش به آن طرف مرز نگاه کنی... می دانی که اینجا زیاد هم خبری نبود . اینجا بعد از آزاد سازی یک جورهایی عقبه شد . اصل مطلب آن طرف مرز است . اینجایی که اکنون خاک از تشنگی ترک خرده زمانی آب بود . مثل شلمچه . جوری که نه می شود با بلم یا قایق بروی نه پیاده . پر از همان خورشیدی های لعنتی . سیم خاردار . تله های انفجاری . دژ های بتونی و... اما رفتند ... تا خود  دجله ... از آن هم گذشتند . یک عملیات برون مرزی ... باور کن این را خوب نمی دانم . امسال دو بار بیشتر طلائیه ما را نطلبید . و هربارش زمین و زمان مارا برد و جایی برای فهمیدن نگذاشت .اما همین بس که وقتی مجبور به عقب نشینی شدند ... یک پل بود و یک رودخانه... ادوات زرهی چاره ای جز گذر از این پل نداشتند . آقا حمید که بر نگشت . تا آخر ماند ... اما چاره ای نبود ... گفتند ما که بر می گردیم لا اقل پل را خراب کنیم تا همه مناطق از دست نروند... اما هیچ کدان از چاشنی هایی که برای انفجار کار گذاشته بودند عمل نکرد... نمی دانم این دلال های اسلحه که پولشان را هم دو برابر از گرده ی این مردم کشیده بودند دیگر از کجا هم می خوردند... و خیبر به همین راحتی مختوم شد... نه چندان موفق ... خیلی ها رفتند ...

 

چه زیباست . بنشینی ، دلت گرفته باشد ... بی خیال ... کنار سیم خاردار... و جایی که دیگر کسی تو را نبیند. کاش می شد زوار را هم اینجا می آوردیم. -- جز همین یک بار که آن هم بخاطر انفجار چزابه راه بسته بود فقط یک بار دیگر توفیق شد که امسال به طلائیه برویم...البته بار دوم در شرایطی بود که نگویم بهتر است. خدایا ما را از توجیهات نفسانیات خود که با نام تو علم می شوند حفظ کن—شاید هنوز هم باشد آن قرآنی را که با سید هادی خاک کردیم. 6 سال پیش بود . با حاجی آمده بودیم . حاج عبدا... ضابط ... یادش بخیر ... می گفت طلائیه عجب طلا ایه ... می گفت اینجا باید عمیق نفس کشید . سلول های شهدا همراه با باد در ریه هایتان باید بمانند ... و ما اینجا دهانمان را با چفیه بسته ایم که گلویمان اذیت نشود... بگذریم. البته قرآن را که خاک نکردیم. جلدش را خاک کردیم .

خدایا دلم را نگه دار و این پوستش را خاک کن  . نه ، پودرش کن . می خواهم هیچ چیز از این جسم نماند . هیچ چیز . خجالت می کشم که یک سلولم هم سالم آن دنیا مقابل حضرت زهرا (س) باشد ...

دلم گرفته است . اندازه تمام دو رکعت عشقی هایی که نخوانده ام . یادش بخیر . دو رکعت هایی که اسمش عشقی بود . آخر عشق که حد و مرز ندارد... محدودیت ندارد. حتی صاحب هم ندارد. و من همه اش را به ظاهر عشقی می خواندم و حال باید قضا کنم  . قضای نماز های عشقی...

دلم گرفته است . می دانی چرا ؟؟؟ آخر اینجا که دیگر جای دل نیست که بگیرد یا نگیرد... دیدی ... از اولش هم همه اش گفتم دلم گرفته است دل « ام » ... اینجا باید بی قرار گریست . اینجا جای بی قراری است . چه کسی گفته اینجا جای آرامش است . آری آرامش برای آن است که برای دلش آمده باشد ... اما ... من ... باید برای نیامده ای که همین نزدیکیست بی قرار بود . همان که بویش می آید . آآآی مردم . آآآی آن هایی که اینجا برای خودتان صفا می کنید . کسی همین نزدیکیست... کمی هم فکر او باشید.

 

دلم گرفته دوباره.... مثل پرنده تو قفس

آینه دار بغض من...... هق هق و نفس نفس

می خوام مث دیوونه ها ..... سر به بیابون بذارم

داد بزنم به آسمون........ دوست دارم دوست دارم

یک دل خون دو قطره اشک ..... دارو ندارم همینه

اونی که باید ببینه ...... هرجا که باشه می بینه

 

راستی الآن شب جمعه است ... فردا... جمعه

آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام... آقام...

 

دلم باز هم گرفت... اشک از چشم به قلم ... از قلم به ... خاک و خاک اینجا آسمان است . عین آسمان . بیچاره آنکه بالاست و خیال می کند آبی است ولی وامدار همین سه راه شهادت است . سه راهی که سرخ است اما رویشش سبز تر از هر روینده ای و وسیع تر از هر آبی ای.

 

دل عقل را می سوزاند و خاک می کند و بعد از نو می سازد. هم مرتبه خود می کند و خود به یک باره آب می شود  . و این یعنی فنا  و ماحصلش عقل عاشق است . رسوایی ندارد که دود از آنچه می آید که خوب نسوخته باشد . ذغال سرخ است و فانی . فقط می سوزاند . گاهی هم عده ای را مثل اسفند بر خود می گذارد تا جلز و ولز کنند . اگر دودی هم می بینی مال این هاست .  فانی فقط می سوزد...

ولی یک رسم جدید...

فانی منفجر می شود ...

فرصت نیست. باید رفت... خدا حافظی معنا ندارد....

 

به امید...

یا زهرا (س)

س . م . ه

24/12/85

ساعت 5:30 عصر /طلائیه

 

 

......

طلائیه خیلی مبهم است. حتی تاریخش ... همان هایی هم که در جنگ بودند کمند که بر منطقه سوار باشند... باشد شاید بعد ها بیشتر با آن نجوا کردم...

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:48  توسط سید مهدی  | 

بهشت + 4

 

حسب الامر اخوی آسید عباس:::

دلتنگی هایم شروع شد...

از همین ابتدای فراموشی... نه! خاموشی...

در همین ازدحام غریبه ها... و احساس خفگی...

غریبه ها... غریبه ها... غریبه ها... آه...

دور شدم ولی باز هم نیافتم .

می فهمی؟؟؟

نیافتم...

: جامانده...

- بازمانده .

:فرقی هم مگر می کند؟

-فرق؟ اندازه تمام آنچه که ندیده ای...

:ندیده ام؟؟؟.

-بس کن... مگر چیزی هم دیده ای؟...

دلم گرفت... باز هم ماندم... باز هم ماندم... باز هم ماندم... – عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو...- و من باز هم ماندم... می فهمی؟؟؟ «باز» هم ماندم...

 

به امید...

س . م . ه

13 / 12 / 86

در راه شیراز

.......

 

بهشت +5/4

 

سکوت... سکوت... سکوت

و ناگهان خمپاره

سکوتی از جنس خمپاره... این هنر است.

هنر یک عاشق.

سکوتی از جنس صدای دوشکا...

سکوتی از جنس صدای اشنوگر در تلاطم اروند. آن هم نه شب عملیات که چند شب قبل . نیمه های شب. تنها . جایی که که اگر آب راکد می ماند یخ می زد. به جای تمام نماز شب هایی که در کنار رخت خواب خواندیم و هزار جور کیف کردیم از عرفانمان...

سکوتی از جنس تلاوت قرآن در بین الطلوعین هایی که چند شب نخوابیده ای ، به جای تمام گردن هایی که سر نماز کج کردیم و لذت بردیم از خشوعمان.

...

امروز خیلی زیبا بود. علی رغم همیشه که دلم می گرفت . آن هم از همان دلگرفتگی هایی که از نرسیدن بود.

آرامم.آرامِ آرامِ آرام.

آرام مثل همان فشنگی که امروز بعد از سال ها از خاک بیرون کشیدیم و باروتش را آتش زدیم. سوخت.

سوخت.... سوخت... سوخت...

مثل علی عرب 14 ساله که شب عملیات تیر به کوله اش خورد. بارش خرج آر پی جی بود. خرج منفجر نمی شود. می سوزد. با دمای بالا.از خودش آتش پرتاب می کند. دمای احتراقش بالاست...  . کوله اش خواست باز کند ، اما ... اگر دسته لو می رفت... یک رگبار دوشکا برای زمینگیر کردن همه کافی بود و لو رفتن خط... همه نگاهش می کردند. علی به پشت خوابید. روی کوله و ... سوخت . چقدر لطیف گفتم!!! سوخت . انگشتت را یک لحظه روی کبریت بگیر... سوخت . 14 سال... سوخت ... آرام آرام... سوخت ... مرد می خواهد. میر داماد هم انگشتش را سوزاند از ترس گناه و علی برای وصال تمام جسمش را سوزاند. جگر می خواهد . عشق می خواهد ... و این همان سفر عشق است...

...

اواخر سال 1385 ... ماکسیما... ماهواره... اینترنت... عصر تکنولوژی... و یک جمع 8 نفره عقب یک مزدا و... جاده خرمشهر – اهواز. بعد از بدرقه کاروان در شلمچه و سه روز بی خوابی . به سوی معاد.

سه نفر از بچه های جنگ هستند . راوی اصلی که جلو نشسته و دو نفر از تیکه پاره های جنگ. کمپوت اخلاص. اخلاص... اخلاص... خلاص.... «خالص شو تا خلاص شوی... » .

همه خادمین با hilox و ... بر می گردند و ما... 145 کیلومتر زیر آفتاب ، عقب مزدا... و سر همین عقب نشستن دعوا داریم. دیواری کوتاه تر از من گیر نیاوردند ولی ... من هم حتما عقب خواهم نشست.. . چه اخلاصی دارم من... اما ... و باز هم لذت می بریم از این از خود گذشتگی و این کپوت های اخلاص حتی به این هم فکر نمی کنند که این رسمش نیست. و من ... چقدر کوچکم... چقدر کوچکم... و چقدر دور. مگر این جنگ چه چیز به این ها یاد داده که به این چیز ها هم فکر نمی کنند. امان از حجاب و ...

وقتی آتش دیده باشی دیگر پتک بر گرده ات راحت می نشیند. و ما از جنگ همین را می خواهیم ببینیم . نه اینکه برسیم. کسی که حجم آتش کربلای 4 و 5 را دیده ، حجم آتش چزابه را دیده و ... دیگر این چیز ها برایش بی معنی است . می فهمی چه می گویم. های جیره خور آن روز ها ، لا اقل فیلم نجات سرباز رایان را ببین تا شاید کمی درک کنی آتش جنگ یعنی چه. تازه ... بگذار خاموش بمانم که ... و این هم شاید از لطف خدا بود که آن موقع ها نبودیم . شاید ما هم جزء آن معدود کسانی بودیم که کم می آوردیم. هرچند اکنون هم حفظ ایمان مانند گرفتن آتش است در کف دست . علی عرب یادت باشد. با قلبش آتش را گرفت. می توانی این آتش را در دست نگاه داری؟؟؟؟

 

 

به امید...

س . م .ه

23 / 12 /85

ساعت 3 عصر – عقب مزدا. جاده خرمشهر- اهواز

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:56  توسط سید مهدی  | 

بهشت +۳

 

بنام...

دلتنگ ترين سكوت... « معاد »...

:دلم گرفته ...

- شكسته؟

: نه هنوز كه شكسته ها را خوب مي خرند ...

شكايت و عقده ....ثنا و حمد .... عاشقانه

بغض و درد ودل .... فراز و صعود...... فنا

 

من دلم بد گرفته... و اينجا در اين بغض پادگان بايد خاموش شد.  چقدر تفاوت؟!!

اگر معاد را هم زبان بود مرا چه مي گفت؟ هي ...

شايد هم هيچ صحبتي نداشت.ان را كه پرواز ديده و كبوتران را ،‌شايد نگاه ترحم بر اين سِرِّه باشد كه كوچك است و بي قرار ، اما خسته . شايد هم طعنه بر مدعي پرواز... واي...

پرواز بال مي خواهد و شكسته بال را پرواز نيست!

بال مي شكند اما كو بال؟... هنوز نخريده اي كه بهاي پرواز بي خويشتن است و ... دلم هنوز گرفته است. « م » ... آه به اين « م » دلم...

 

«‌معاد » ... معاد... معاد ... بگو چه شد. بگو چه بود . از كبوتران عاشق بگو كه ما لافشان را ميزنيم و نانشان را مي خوريم... نان .... سكوت و كوپن ..نان.. پچ پچ اين و آن ... گمان...

بگو چه شد معاد كه اگر تو را ارزشي هست از آن كبوتران است كه شرف المكان بالمكين... بگو... ميدانم غريببي. مي دانم كه كسي نمي داند « معاد » يعني دوكوهه دوم ايران. كسي نمي داند . آخر حتي نام تو را هم تغيير دادند. كه ميداند كه پادگان آموزشي شهيد فرجواني كه در 15 كيلومتري اهواز در غربت خويش آرميده است همان معادي است كه هزاران عاشق از اين خطه كشور آمدند و تجهيز شدند و بعد هم پرواز... و آن ها هم كه ماندند باز گشتند ، با كوله باري از عبور رفيقان ... در همين معاد تصفيه كردند... تصفيه حساب جنگ افزار نه تصفيه روح و خاطره ... بگويم از كه ،‌سپاسي را كه خوب مي شناسي ، مي دانم كه خادم صادق را هم خوب مي شناسي و كاش من هم هزاران گمنامي را كه تو مي شناسي مي شناختم. لا اقل همان هايي كه در اين چند ماه مي آمدند و از گوشه گوشه تو خاطره مي گفتند .

مي دانم دلت پر است ... آخر اگر دو كوهه دوكوهه شد همه اش از دلدادگي زينبياني بود كه قدر تو را دانستند و آنقدر بر دروازه دوكوهه كوبيدند كه مجبور شدند دو دستي آن را تقديم كنند . وگرنه اكنون هم حسينيه حاج همت دفتر فلان سرهنگ ارتش بود يا ... بماند...

مي دانم دلت پر است ... از من ،‌ازرفيقاني كه تو را فراموش كردند و از همه آن هايي كه تو را بيست ميليون تومان فروختند.

تو چقدر بزرگواري...  باشد. ‌بي انصافي نمي كنم . نمي گويم كه آن هايي كه اكنون همنفست هستند سياهند. اما نفس تو چيز ديگريست. مگر مي شود اكسيژن ناب را با هواي مسموم اين طرف ها مقايسه كرد. روحي كه در تو نهفته است مي تواند هزاران هزار مرده را دوباره زنده كند. اگر آن زمان ها نبوديم لا اقل در همين مدت با غروبت خو گرفته ايم. با نيمه شب هايت . پشت آن تپه كه يادت هست . همين بود كه مر ا وا ميداشت تا حتي به جاي فكه با تو بيشتر بمانم. تا مناجات نيمه شب هاي تو نبود كه فكه خلق نمي شد. حال من هيچ ، آن همه جوان امروزي را كه ديگر ديده ام كه در تو چه آرامشي مي گرفتند ،‌همه آن هايي كه حتي نمي دانستند كجا آمده اند . ولي كاش ميدانستند ... كاش... و ما فقط لاف عاشقي زديم و بي تفاوت گذشتيم... در خودمان غرق شديم و ...

 

« معاد» دلم گرفته... مثل همين سكوت نيمه  شب ... و مي سوزم و خاكستر مي شوم ... مثل همين آتشي كه روبرويم مي رقصد... كمي آرامم كن... درب هاي آسمان را باز كن... بي تابم ... بي قرارم... بي قرار... مثل همين نوايي كه در نايم مي پيچد... از مادرت ام البنين هر چي مي خوام مي‌گيرم...

دو ركعت نذر مادر عباس (ع) ... الله اكبر...

 

 

به اميد...

س . م .ه

1۱/12/85

 2 نيمه شب پادگان معاد

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:3  توسط سید مهدی  | 
بنام...

یک سری حرف هایی هست که نه میشه زد نه میشه نزد. آخه تا اهلش نباشی نمی فهمی . اما به قول اوسامون شاید یکی باشه که اهلش باشه و بیاد.

اگه بذارن می خوام یه خورده از هوای طوفانی دلم بگم . به قول آ سید عباس شاید هجویات باشه ُ شاید هم ... در هر صورت نوشته ها رو قبلا نوشته بودم . همونجا توی بهشت . خوب البته مجبورم کمی بعضی جاهاش رو سانسور کنم. تا بعد ببینیم چی میشه.

...............................

.......................................

 

بنام...

ای تف به ...

دلم گرفت . درست مثل ... ول کن بابا بی خیال . یک روز و نیم طول کشید . مگر بین میدان مقاومت و شلمچه چقدر راه است؟ 15 کیلومتر.

حاجی بسه دیگه تو رو خدا . مگه نمیبینی چقدر موانع هست؟! کانال ، خورشیدی ، سیم خاردار حلقوی، دژ نونی شکل ، کالیبر 50 ، تانک ، رسام ، آب ، مین ، کمین ، ... هی ...

 

هی ... گردان استشهادی ....مرگ سرخ .... زندگی سرخ.... امان .... امان.... امان...

بهشت اینجاست. و شاید این آخرین زیارت باشد.

باور نمی کنم . مرض که نداشتند؟ حتما خبری هست.همین جا. بویش می آید . می خواهند تک کنند . یک دفعه . یک هو.... برجک تعطیل . کمین بزن... همان اول . الفضل و للمتقدم. اولین نفر . نه اول معبر ... آن طرف میدان مین... مین مال پیاده هاست...

پایم کو؟؟؟ نیست! تا فکه بود. یعنی رمل ها... شاید جایش گذاشتم . دورش انداختم . نگرفتند ولی من دادم . به زور . مثل همیشه. شاید بال بدهند.شاید... شاید.... شاید...

فکه غریب نیست. شلمچه غریب است. امام رضا (ع) غریب است . بقیع غریب است . زائر زیاد دارد. اما ...

مادرم که غریب نیست. اصلا مجعشان جمع است . مثل ... اه ولش کن بابا .

 

من عشقته قتلته   و من قتلته علی دیته

می دانی یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یک عالمه عاشق و یک عالمه سکوت...

سخت است. عاشق باشد ، کنار یار ، در خانه دوست ، در بهشت و نداند اینجا بهشت است. تو می دانی و ساکتی . اه به این مصلحت.

و تو هیچ نمیگویی تا این کاروان هم همینطور بیاید شلمچه و برود... گردن آن هایی که نمی فهمند.

 

کجایی؟ نهر عرائض . اولین حاکریز دفاعی کشور . چه خبر بود؟ نمی دانم! از آن ملک حسین اردنی بپرس که اولین گلوله را شلیک کرد و به صدام شروع این خانمانسوزیش را تبریک گفت.

از بهنام محمدی 13 ساله بپرس . آخر او اسطوره مقاومت خرمشهر است . داستان بهنام داوود امیریان را که خوانده ای.

نه فعلا برگرد و بیا همین شلمچه . خرمشهر هم می رویم .

 

آخر نمی دانی 7 سال جنگ یعنی چه . تاسیسات نفتی ات همه داغان شده . پول نیست . حتی جوان هم نداری بفرستی جلوی گلوله . باید جنگ به سرانجامی برسد. فاو را داری تا بگویی دو قطعنامه ای را که قبلا ارائه کرده اند همه اش مزخرف است . صلح که نیست آتش بس استراتژیک است تا بعدا خدمتمان برسند . هنوز 15000 کیلومتر خاک را در دست داشتند و هرجا هم که عقب نشسته بودند کفه بود و آنها در ارتفاعات . یعنی خیلی خرید... ولی ما نبودیم. خودشان فهمیدند . باید فاو را می گرفتند . بوی یک عملیات سرنوشت ساز می آمد .

باید کاری می شد . سیل تکنولوژی های پیشرفته غرب به عراق و موج جدید حمله به شهر ها . انبار های خالی تسلیحات و ... روحیه خراب و موج تبلیغاتی غربی ها و نفوذی ها...

 

ماجرای مک فارلین را که شنیده ای ؟

دلال آمریکایی اسلحه . هم از توبره می خواست بخورد هم آخور . آمریکایی ها هم چشمشان به میانجی گری ایران برای آزاد سازی گروگان های آمریکایی در لبنان بود . و این یک هویج برای خرگوش ایران . بیچاره مسئولین احمق ما که بی اذن امامشان که در سایه او انقلاب را فهمیده بودند .به خیال خام رفاقت شغال با مک فارلین در تهران دیدار کردند و وقتی گندش بالا آمد که آمریکا برای بدست آوردن موقعیت دوباره خود در خاور میانه و جلوگیری از نفوذ بیشتر روسیه در بازارتسلیحاتی عراق همه جور امکانات و حمایت جاسوسی و ماهواره ای خود را در اختیار عراق گذاشت . تا حدی که اگر سربازی در یک پادگان آموزشی در حین رژه رفتن پایش را اشتباه میزد عراقی ها می دیدند . به همین صراحت . باورنداری می توانی نیمه های پنهان جنگ ، خاطرات افسران عراقی را بخوانی .

و حال باید ما دست پیش را می گرفتیم تا پس نیفتیم . برنامه بزرگترین عملیات ریخته شد . کربلای چهار را می گویم . بهترین مکان قسمت جنوبی خوزستان تا دماغه اروند بود . چراکه اولین جایی بود که عراق وارد خاک ایران شده بود و بعد ها آخرین جا هم شد. خاکش محدود بود چرا که در خاک عراق تا دجله و فرات ، کانال ماهیگیری ، پنجضلعی محدود می شد . بصره نزدیک بود . دومین شهر مهم عراق . یک شهر نفتی و بندری و اگر آنجا را می گرفتیم موضع قدرت ما حفظ می شد . آنوقت هرچه ما میگفتیم مجبور بودند بگویند چشم . می گفتیم باید متجاوز شناخته شود . می گفتند چشم . می گفتیم باد از تمام خاک ما بروید بیرون . می گفتند چشم . می گفتیم باید لا اقل 1000 میلیارد دلار خسارت مادی ما را بدهند . حالا اینهمه جوان مار ا گرفتند به درک . و مجبور بودند بگویند چشم.

 

کربلای 4 آغاز شد . با استعداد 300 گردان پیاده .... اما.... در نیمه روز آنقدر تعداد شهدا زیاد شد که ادامه جنگ میسر نبود . آمریکا کار خودش را کرده بود . عملیات کاملا لو رفته بود . و همان روز اول عملیات متوقف شد. همه لشکر ها زمین گیر شده بودند و تنها لشکر 19 فجر توانست از سمت راست محور خط را بشکند . اما تنها ماند  و مجبور به عقب نشینی شد.بیشترین تعداد شهیدی را که در یک عملیات دادیم . ورق برگشت و حالا عراق روحیه خود را بدست آورده بود و آماده بازسازی توان و حمله بود . اگر عراق حمله می کرد همه چیز تمام میشد . خدا حافظ جمهوری اسلامی ایران .

شلمچه را بگویم... اصلا در شلمچه عراق کاره ای نبود . استراتژیست و چینش موانع به عهده کنت دمارانش رئیس سازمان جاسوسی فرانسه بود . سنگرهای نونی شکل را که می شناسی . یک دژ بتونی هلالی به ارتفاع 5 تا 6 متر و شعاع 200 متر که دهانه اش به روی توست. راست ، چپ و وسط آن تانک است بینش کالیبر 50 . میانش آب است . اصلا کل شلمچه و زمینی به وسعت 75 کیلومتر مربع را آب نداختند . سطح آب نه قابل بلم رانیست نه شنا و یا پیاده رد شدن. میان آب پر است از موانع خورشیدی . میله های که بصورت ستاره بهم جوش خورده و ابتکارش از آن اسرائیلی هاست . بینش سیم خاردار حلقوی و تله های انفجاری . دشمن با دوشکا مماس بر سطح آب میزند . در شب هم با تیر رسام . گلوله هایی سرخ که مسیر حرکتش مشخص است . عجب رعب و وحشتی . ...

تنها 15 روز از   این شکست ظاهری گذشته بود که یک توکل و فکر نظامی کربلای 5 را پایه ریزی کرد . موفقیت لشکر 19 فجر در شکستن خط ، عدم احتمال عراق به تک مجدد ایران ، اماده بودن بیش از دویست و خورده ای گردان پیاه در پشت جبهه  و کاری که باید به سر انجام میرسید.

کربلای 5 با نام فاطمه زهرا (س) آغازشد . مهمترین عملیات دوران دفاع مقدس . خلاصه اش این است که شلمچه آزاد شد . چگونه اش را نمی دانم . نمی شود گفت . قاعده اش این است که اگر جایی آب باشد باید حد اقل جای بدند از آب بیرون باشد تا کمتر در معرض دید و گلوله مستقیم باشی . اگر دولا دولا جلو بروی چه می شود؟ تیر بیشتر به کجا می خورد ؟ سر.صورت .پیشانی ... اما چقدر شهدایی پیدا شدند که تیر به سینه هایشان ، پاهایشان خورده بود. میگفت آنقدر حجم انفجارات زیاد شده بود و تنگنا ی جنگ بر ما فشار آورده بود که دیگر بچه ها حجومی پیش می رفتند . می دانی یعنی چه؟ ایستاده . دویدن و ... تا گلوله اورا پرواز دهد و نفر پشت سر بتواند چند قدم جلو تر بیاید . میدان امام رضا (ع) را هم همینطور گرفتند . اشتباه نکن فلکه ای در کار نیست . اگر شلمچه آمدی یک تپه کوچک است که رویش یک برجک دیده بانی ست . همینجور رد نشو . قبلا اینجا یک دژ بتونی بود که رویش چهار تیربار سینه های رفقایمان را می درید . درآن میدان موانع . هجوم آتشبار توپخانه و تیربار چه شد که آنجا فتح شد . نمی دانم. باور کن خودشان هم نمی دانند . اخر عقل به اینچیز ها قد نمی دهد. کربلای پنج صاحبی داشت که خود آن را به سر انجام رساند. تا نزدیکی بصره فتح شد  و حال می توان از صلح ناچار حرف زد . جام زهر... کم مانده بودند که بسیجی مانده باشند. مخلصانشان رفته بودند و قلیل باقی مانده میان پاسدار وظیفه ها و تفکرات مادی گیر افتاده بودند . مسئولین سر ناسازگاری گذاشته بودند . کم کم تور های والیبال به خط مقدم آمده بود . تفکرات عوض می شد و ... . هر چه بود تکلیف جنگ مشخص شد . نه به قدس رسیدیم و نه کربلا . ا

ما این همه ظاهر قضیه بود. یادم باشد دفعه بعد بگویم چه شد...

 

 

 

 

9/12/85

به امید...

س .م . ه

شلمچه /۱۱ صبح

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 18:44  توسط سید مهدی  | 

بنام ...

زنده و جاويد كيست كشته شمشير دوست

كاب حيات قلوب در دم شمشير اوست

گر بشكافي هنوز خاك شهيدان عشق

آيد از آن كشتگان زمزمه دوست دوست

 

 

به اندازه ميدان مقاومت دلم گرفته است...

درست 15 كيلومتر تا شلمچه ...

مي داني يعني چه ؟!! بوي زلف يار و پاهاي سنگين و دلي شرمسار ... «چه مي كني ؟‌مي ماني يا مي روي؟»

دلم گرفته است و شرمسار از « م » دلم...

تا فاني نشوي باقي نمي شوي...

همين است ديگر . حتي بهش هم كه فكر مي كني ... بامب... برجكت را مي زنند . مثل همين الآن كه تا آمدي حس بگيري آهنگ تمام شد و بايد بروي آن را play كني تا بقيه حال كنند . آخي... بقيه... و بعد بگويند از همه شما برادران خادم الشهدا متشكريم... قبول باشد... التماس دعا ... خوش به سعادتتان... و ... هزار جور حجاب ديگر .

نه برادر من . تمام . يعني finish . يعني تعطيل . ما ديگر خر نمي شويم . چون خر شديم . چيزي نمانده ....

 

اينجا شلمچه است . كربلا... بلا... بلا ... بلا... تركش ... تركش... تير ... خورشيدي... كربلاي چهار... شهيد... شهيد... شهيد... شكست... مثلا شكست... كربلاي پنج... موانع نوني شكل... تانك .... كاليبر 50 ... آب ... دژ ... تله هاي انفجاري... آب ... رسام... دوشكا... تركش... تركش... كانال ماهيگيري... سه راه مرگ... دمارانش فرانسوي... شهيد... لشكر 19 فجر... حسين خرازي... احمد كاظمي... شهيد... بهشت... قطعه از بهشت... كربلا... بلا... بلا... 7 سال جنگ... 8 عمليات بزرگ... جاده امام رضا (ع)... امام رضا(ع)... زائر شلمچه.... امام رضا(ع)!

 

آخ دل حتي همين حلوايي كه الآن دادند...راستي امروز كه پنج شنبه نيست؟! يك شنبه است . مگر مردگان فقط شب جمعه نيستند ؟؟؟ لابد دعاي كميل هم فقط شب جمعه است و حلوا هم ....

شادي روح مردگان شلمچه صلوات ...

فلا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا ....

اي تف به اين...

زرشك. البته نه پلو مرغ...

 

دلم راه افتادو شلمچه يا...

پس نهر عرائض كو؟

 

دلم گرفت... نه ... شكست... شكست... شكست ... ساكت... بي صدا... بي صدا... سكوت... نم نم باران... نم نم باران... قايمش كن. شعورشان نمي رسد... نمي فهمند... حتي اينجا هم ؟! نه... اينجا بهشت است... اينجا ديگر نه... گريه كن. بغض مي سوزاند و حالا... گريه هم ... گريه هم... گريه هم... آه به اين اشك خاموش...اشك خشك. چشمنامرد.چشم نامرد.چشم نامرد...

دلم شكست... مثل .... مثل.... مثل كمرِ...

 

 

به اميد...

س.م.ه

8/12/85

شلمچه

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 18:27  توسط سید مهدی  | 
  بالا  
- - http://raahil.aminus3.com/portfolio/ raahil - Recent Comments Recent visitor comments from smh's daily photoblog. smh en Copyright 2007 smh